گسیختگی آدم ها در عصر ارتباطات!

من فکر می کنم یکی از دلایلی که باعث می شود کار استخدام ما ایرانی ها خوب جلو نرود به دلیل این است که بیشتر مصاحبه ها و آزمون های استخدامی صبح ها انجام می شود.

نا گفته پیداست که اگر در عصر ارتباطات، زمان برقراری اولین ارتباط را عصرها قرار می دادیم رابطه کارفرما و مستخدم، از همان اول کار، به مراتب بهتر صورت می گرفت!

از جدی رد کرده، بهتر است به این نکته اشاره کنم که پس از سی سال کار و در آستانه بازنشستگی، زیاد به این موضوع فکر می کنم که در سال های طولانی کاری هم شرایط خوبی به پستم خورده است و از محیط کارهای بی نهایت خوب نهایت بهره را برده ام و هم، در مقاطعی، سر از محل کارهایی در اورده ام که اوضاع و احوال مالی و غیر مالی آن ها یک فاجعه درست و حسابی بوده است!

شوربختانه، باید اعتراف کنم که، جز در موارد استثنایی، اصلا اینطور نبوده که در محیط کارهای خوب، انتخاب هوشمندانه خودم باعث ایجاد شرایط مناسب کاری شده باشد و در جاهای فعالیت فاجعه کوتاهی شخصی مسائل و مشکلات و مصائب تلخ را رقم زده باشد.

در این تفکرات، گاهی اقدام به خیالبافی کرده و می اندیشم که اگر از همان ابتدای کار همه هموطنان را خوب خوب می شناختم و از روحیات و خلقیات و نیازها و کار آن ها آگاهی داشتم و همه هم میهنان هم مرا نیک می شناختند و دقیقا می دانستند که از لحاظ تحصیلی و کاری و اخلاقی چطور انسانی هستم رابطه من با یکی از آن ها به مراتب بهتر پیش می رفت و اوضاع به گونه ای رقم نمی خورد که، به قول یکی از مدیران شرکت مهندسی آب و فاضلاب کشور، برگزار کنندگان جلسات عادت کنند مرا هر بار به عنوان نماینده یک شرکت جدید ملاحظه نمایند!

متاسفانه، حتی در عصر ارتباطات، امکان ارتباطات اینگونه برای من فراهم نشد و لذا از صمیم قلب امید دارم "هوش مصنوعی" به یاری آیندگان آمده و آن ها را از ایجاد ارتباطات اینچنینی بهره مند سازد؛ اگر شرایط به گونه دیگری رقم نخورد و تک و توک فرصت کاری باقیمانده هم از آدمیان گرفته نشود!

بهترین کار دنیا!

رادیو برنامه ای داشت که طی ان کسانی که به سگ و گربه های محلی و خانگی غذا می دهند مورد تمسخر و استهزا قرار گرفته بودند: "این همه آدم گرسنه توی دنیا هست و این ها دلشان برای حیوانات می سوزد!"

به نظر می آید این حرف، حرف حساب باشد؛ اما اگر شما در حال سیر کردن شکم یک فقیر باشید و کسی به شما بگوید که او فقط یک روز است غذا نخورده است و بهتر است این غذا نصیب آنی شود که یک هفته است غذا از گلویش پایین نرفته است، حرف ناحساب زده است؟

مگر غیر از این است که هزینه هر سفر، خواه سفر سیاحتی به انتالیا باشد و خواه سفر زیارتی به مکه، می تواند گرسنه ای( یا گرسنگانی) را برای چند و یا چندین وعده سیر نماید؟

پس آیا ما باید بعد از هر مسافرت زانوی غم بغل کرده و احساس شرم و گناه نماییم؟

آیا باید هر کدام از ما تعیین کنیم که چقدر از دارایی ها و درآمدهایمان کفاف بر طرف کردن نیازهای واجب و ضروری خود و خانواده محترم و، احیانا، فامیل نزدیک را می دهد تا بدانیم کدامین میزان باقیمانده، الباقی، قرار است خرج شناسایی و اطعام و تهیه سرپناه و تحصیل و ازدواج و فرزند آوری و فرزند پروری و ... آدم های محتاج و نیازمند کمک و یاری دیگران شود؟

دیوژن چنین کاری کرده است!

می گویند دیوژن از دار دنیا به سر پناه طبیعی و تن پوش ارزان قیمت و کاسه ای چوبین که در آن آب و غذا می خورده بسنده کرده بود و چون دید که کودکی سر در جوی نهاده و از آن آب می نوشد کاسه چوبین را هم زیادی و تجملاتی دانست!

دیوژن بودن، حتی اگر خوب باشد، کار هر کسی نیست و لذا برای بیشتر ما همان بهتر است که در عوض اینکه عمر گرانمایه( شاید هم ارزان مایه) خود را در جهت یافتن و انجام "بهترین کار دنیا" تلف نماییم، کاری کنیم که اگر روزی آدم ها در دو گروه خوب ها و بدها قرار گرفتند، شایستگی واقع شدن در گروه نخست را در خود ببینیم.

ما نمی خواهیم!

دکتر محمود احمدی نژاد عاشق استفاده مدام از دو کلمه "ما" و "می توانیم" در پشت سر هم بود! "ما می توانیم" در زمان ایشان آنقدر جا افتاده و فراگیر شده بود که وقتی، در زمان افتتاح، یکی از همکاران رند و زرنگ ما، جهت معرفی پروژه، به خدمت احمدی نژاد شرفیاب شدند، توانستند با بیان " جناب آقای دکتر! شما همیشه ما می توانیم می گویید! اما ما افتخار این را داریم که ما توانستیم را با صدای بلند فریاد بزنیم!" کاری کنند که گل از گل رییس جمهور وقت بشکفد.

بعدها دیگر مسئولین و متصدیان امور هم، با جا و بی جا، از "ما می توانیم" بهره برداری سیاسی کردند. مثلا دکتر قالیباف در هنگام معرفی خود به عنوان فرد شایسته جهت کسب مقام ریاست جمهوری گفتند که ما می توانیم( یا توانستیم) از زباله برق تولید کنیم.

دیروز یا پریروز جناب آقای رییسی سوار خودرو برقی شده و چرخی زدند تا به جهانیان نشان دهند که هم ما می توانیم خودرو برقی بسیازیم و هم می توانیم سوار خود رو برقی شویم!

قبل از این ها پنل های خورشیدی در نقاط محدودی از کشور مورد استفاده قرار گرفته اند تا ما نشان دهیم که می توانیم با استفاده از انرژی خورشیدی، برق تولید کنیم.

پروژه های تولید بیوگاز، گاز حاصل از سوزاندن فضولات حیوانی و پسماندهای تر، هم بصورت آزمایشی در مکان هایی مورد بهره برداری واقع شده اند تا ما بخوبی ابراز وجود کرده و بگوییم که اگر بخواهیم می توانیم برق را از راه های دور و نزدیک به روستاها منتقل نکرده و در عوض از امکانات دم دستی و ارزان قیمت مناطق و مراکز غیر شهری در تولید انرژی بهره مند شویم.

دیروز یکی از همکاران گفت که یکی از دوستان ایشان در کشور امریکا و در زمینه آب و فاضلاب فعال هستند. دوست به خانم همکار گفته بود که در کانادا از ظرفیت چمن های خانگی و حیاط های واحدهای مسکونی استفاده کرده و در هنگام بارندگی با ایجاد تاخیر در راه افتادن آب، از بروز سیلاب های سنگین و خانه خراب کن پیشگیری به عمل می آید.

خانم همکار از من پرسید که آیا ما هم در پروژه های فاضلاب از چنین راهکارهایی برای ممانعت از بروز سیلاب های سنگین استفاده می کنیم؟

پاسخ منفی داده و در ضمن به این نکته اشاره کردم که اصلا و ابدا با فعالیت ها و طراحی های اینچنینی بیگانه نیستم:

بیش از سی سال پیش شرکت مهندسین مشاور سختاب برای پیشگیری از بروز سیل های سنگین اهواز تعدادی "برکه تاخیر" در مناطق مختلف شهر پیش بینی کرده بود. کار این برکه ها این بود که هم مانع بزرگ شدن بی حد و حصر فاضلابروهای مشترک شوند و هم با ایجاد تاخیر در روان شدن آب، جلو جاری شدن سیلاب های سهمگین را بگیرند.

متاسفانه، مسئولین و اولیای امور وقت به دلایل یا بهانه هایی از قبیل فانتزی بودن طرح و کمبود بودجه مانع از عملیاتی شدن این طرح خوب شدند؛ طرحی که اگر به موقع عملیاتی می شد بسیاری از مشکلات سیلاب و فاضلاب شهر اهواز، در سال های پیشین، وجود داخلی نداشت!

خانم همکار با تعجب گفت: "پس ما می توانیم خیلی از کارهایی که در کشورهای پیشرفته انجام می شود را انجام دهیم"

خنده تلخی تحویلش داده و گفتم: "البته که می توانیم! موضوع نخواستن ماست!." به قول دکتر ظریف: " ما خودمان خواسته ایم که اینجور، بد، زندگی کنیم!"

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

از "امیر کبیر" تا "امیر عباس هویدا"!

"من و تو" مستندی از آخرین زندگی روزهای امیر عباس هویدا تهیه و پخش کرده که فوق العاده تاثیر گذار است.

هر چند در نگاه جانبدارانه تهیه کننده این مستند شکی وجود ندارد، یک واقعیت عنوان شده در فیلم، متاسفانه، کاملا کتمان ناپذیر است: از دلایل اصلی اعدام امیر عباس هویدا همکاری او با آخرین پادشاه ایران، محمد رضا پهلوی، بود!

سوالی که در این رابطه برای نگارنده مطرح است این است که اگر همکاری با یک پادشاه ظالم و ستمگر و خونریز و غارتگر بیت المال نشانه بدی فرد باشد، چرا امیر کبیر را بسیار ستایش می کنیم و چرا فکر نمی کنیم که اگر مصدق تا سال پیروزی انقلاب زنده می ماند مستحق اعدام بود؟

در پاسخ باید گفت که همکاری صرف یک نفر با یک آدم بسیار بد نمی تواند دلیل بر بدی او باشد و برای بد دانستن آقا یا خانم همکار باید در بدو امر جواب پرسش های "چرا همکاری کرد؟" و "چگونه همکاری کرد؟" را پیدا کنیم.

قطعا اگر یک نفر در جهت حفظ و ارتقاء منافع شخصی با پادشاه ظالم و ستمگر همکاری کرده و او را بعد از همکاری به آدمی جنایتکارتر از قبل مبدل ساخته باشد( همانند کاری که آقا خان نوری با ناصرالدین شاه قاجار کرد) می توان با اطمینان به بدی او گواهی داد و وی را کاملا مستحق شماتت و سرزنش و تنبیه و مجازات دانست.

با این حال، اگر غیر از این باشد و همکاری در راستای متعادل و معتدل نمودن اعمال و رفتار پادشاه صورت گرفته و هدف این بوده باشد که زندگی برای مردم عادی، دست کم به اندازه ذره ای، بهتر از دوران قبل از همکاری گردد می توان "دست مریزاد" را روانه گوش های نخست وزیر، صدر اعظم یا هر اسم دیگری رویش بگذارید کرد و در جواب منتقدان پاسخ "فکر کن که نبود!" را داد.

"رانت" به چه می گویند!؟

دیروز، جایتان خالی نباشد، برای پر کردن دندان( یا بهتر بگویم، سرویس شدن دهان!) به مطب دندانپزشکی نزدیک خانه رفتم.

در سالن انتظار فقط یک صندلی یا مبل دو نفره بود که در یک طرف آن دختر جوان بدون حجابی نشسته بود.

با کمی شک و شبها به سوی مبل راحتی رفته و در کنار دختر جوان نشستم.

دختر جوان را کاری با من نبود و او در تمام مدتی که در کنارش بودم در شبکه های اجتماعی مجازی سیر می کرد.

من هم برای اینکه مزاحمتی برای وی فراهم نیاورم تا توانستم نگاهم را از وی دزدیده و متوجه در و دیوار اتاق، که چندان هم نگاه کردنی نبودند، نمودم.

چند دقیقه بعد نوبت دختر جوان شد و او جهت بهره مندی از خدمات دندانپزشکی مبل دو نفره را ترک نمود.

با رفتن او فکرم بسیار آزادتر شد و سوال "اگر به جای او یک دختر محجبه یا چادری بود هم من کنارش می نشستم؟" ذهنم را درگیر خود نمود.

از شما چه پنهان! جواب درست این سوال را پیدا نکردم، زیرا پاسخ بعضی از پرسش ها فقط وقتی معلوم می شود که شما بطور واقعی، نه ذهنی، درگیر ماجرا شده باشید!

روز قبل از این داستان، ماجرایی دیگر برایم رخ داده بود:

به عابربانک که رسیدم دو آقا را دیدم که جلوتر من در صف انتظار ایستاده بودند.

بعد از من یک خانم، با حجاب کامل، آمد و چون بین من و دو مرد فاصله دید بد ندید که این فاصله را پر نماید.

به روی خودم نیاوردم، اما هنگام رسیدن نوبت به من به سرعت به سوی دستگاه رفتم.

زن محجبه "یک لحظه!" گفت و زودتر از من خود را مقابل عابر بانک قرار داد.

با دلخوری به او گفتم که "نوبت من بود!"

او در پاسخ، خیلی جدی، "اختیار دارید"، که معنی نوبت شما نبود را می داد، را بر زبان آورد.

خوشبختانه، سند و مدرکی داشتم که او را متوجه کلکی که سوار کرده بود انداخت:

توی راه دیدم که شما مشغول چانه زنی با وانتی که اثاث کهنه می خرد هستی و می خواهی تخت بیمار نو نو را به وی بفروشی! خانم! آدم که برای یک نوبت دروغ نمی گوید!

خانم محجبه با پی بردن به اینکه من دقیقا فهمدیده بودم نوبت کداممان است چیزی نگفت و به محض اینکه کارش راه افتاد محل را به فوریت هر چه تمامتر ترک نمود.

چند ماه قبل از این ماجرا درگیر داستان دیگری شده بودم.

توی صف نانوایی بودم که یک خانم چادری آمد و با مشاهده شلوغی صف، به دلیل، یا بهانه، داشتن همسر مجروح جنگی از نفر اول خواست که اجازه دهد او قبل از بقیه نان بگیرد.

مرد با دلخوری گفت که زن می تواند نان خود را زودتر از بقیه بگیرد، اما بهتر است اینکار را با دستمایه قرار دادن شوهر مجروح جنگی انجام ندهد!

با مشاهده وضع به این فکر کردم که رعایت حق الناس می طلبید که زن از همه منتظران در صف کسب اجازه کند، زیرا او با قرار گیری در جلو صف فقط حق نفر اول را پایمال نکرده و همه کسانی که در صف بودند را با تاخیر در خرید نان مواجه می ساخت.

چند سال قبل هم ماجرای جالبی برایم اتفاق افتاده بود:

در عقب تاکسی را برای سوار شدن باز کردم و دیدم که دختر جوان چادری در ماشین نشسته است.

دختر جوان قبل از اینکه فرصت سوار شدن به من دهد در تاکسی را بست و به راننده "راه بیفت!" گفت!

راننده گفت: "خانم سه نفر حساب می کنی؟"

دختر چادری گفت: "نه! من یک نفرم و همین کرایه یک نفر را هم می دهم. فقط دوست ندارم مرد کنارم بنشیند"

راننده "اینکه نمی شود!" گفت، اما از ترس، یا نداشتن حوصله اینکه اعصاب خود را برای شندرغاز خرد کند، راه افتاد!

قطعا من از آن هایی نیستم که دین و مذهب را عامل همه مسائل و مشکلات مملکت می دانند، اما بر این عقیده که آن هایی که فکر می کنند به دلیل بهره مندی از ژن خوب یا خوبتر از دیگران بودن( به هر دلیلی) لیاقت بهره مندی غیر قانونی از چیزهایی را دارند که افراد عادی جامعه حق دستیابی به آن ها را ندارند آدم های خطرناکی هستند، راسخ و استوار می باشم؛ آدم هایی که حقوق بیش از افراد عادی آن ها در پیشنهاد اخیر مدیر مسئول کیهان، حسین شریعتمداری، کاملا به رسمیت شناخته شده است!

چرا "مشاور" لازم داریم!؟

یک مثال فوتبالی دارم که در هر جا آورده ام، مستمعین را خوش آمده است. روی این حساب آن را در اینجا هم می آورم. شاید مورد پسند قرار گیرد:

در بازی فوتبال دو گروه بازی را خوب نمی بینند: گروه اول بازیکنان هستند که آنچنان درگیر و در دل بازی قرار می گیرند که درست و حسابی از تمام و ریز ماجراهایی که در فوتبال اتفاق می افتد با خبر نمی شوند!

گروه دوم تماشاگران هستند که به دلیل دور بودن از زمین بازی نمی توانند بخوبی هر چه تمامتر بازی را تماشا کنند. ( آن ها که در طبقه دوم استادیوم آزادی قرار گرفته اند که در عوض بازیکنان فقط مورچه هایی را می بینند که با دو رنگ متفاوت این طرف و آنطرف می روند و گاهی می دوند!)

گروهی که، انصافا، خوب بازی را می بیند گروهی است که روی نیمکت مربیان واقع شده است، زیرا این گروه نه به دلیل قرار گیری در دل بازی قادر به تماشا و مشاهده خوب بازی نیست و نه به علت دوری از میدان فرصت خوب دیدن را از کف می دهد.

موضوع بعدی که مایل هستم به آن اشاره کنم یک سریال ترکیه ای است که از یکی از شبکه های ماهواره ای فارسی زبان پخش می شود. نام این سریال "شربت زغال اخته" است.

دو دلیل وجود دارد که باعث می شود این سریال را متفاوت از دیگر سریال های ساخت ترکیه ببینم:

اولین دلیل این است که کارگردان تقریبا منصفانه مشکلات و ایرادات موجود در خانواده های مذهبی و به اصطلاح آزاد را در برابر دیدگان تماشاگر قرار داده و نحوه زیست در هیچکدام این خانواده ها را کاملا بی ایراد و اشتباه ندانسته است.

دومین علت این است که در سریال بخوبی می بینیم در حالی که افراد هر دو خانواده در مقابل دیگران منطقی فکر می کنند و به درستی دوستان و آشنایان و اعضای فامیل نزدیک و دور را از انجام کارهایی که برایشان گران تمام خواهد شد نهی می کنند در هنگام دریافت نوبت کاملا احساساتی و دلی عمل کرده و برای خود و دیگران مشکلات عدیده و ندیده می تراشند.

همه این ها نشان می دهد که وقتی آدمی از خیلی نزدیک درگیر چیزی شود نمی تواند تصمیمات درستی اتخاذ کند و در چنین مواردی لازم است از مشورت گیری از چند مشاور استفاده نماید تا خدای ناکرده در چاهی که بیرون آمدن از آن بی نهایت مشکل و گاه غیر ممکن است نیفتد.

درست است که آن ها که "دیگران درک نمی کنند" می گویند، کاملا پر با راه می گویند، اما اصلا قرار نیست در هنگام درگیری و قرارگیری در دل مشکلات و مسائل زندگی کار تصمیم گیری را بر عهده دیگران بگذاریم. آدمی می تواند مسئله و مشکل خود را با چند نفری که علم و آگاهی و دانش و تجربه خوبی دارند و در ضمن نه اهل قضاوت های با بن مایه "خودت کردی که لعنت بر خودت باد" هستند و نه بعدها از اطلاعات به دست آمده سوء استفاده خواهند کرد در میان گذاشته و پس از کنار هم قرار دادن چند راه حل، تصمیم را راسا اتخاذ نماید.

استاندارد چه چیز خوبی دارد؟!

استاندارد خوبی های زیادی دارد، اما یکی از محسنات بزرگ آن این است که رفتار آدم های جاهای مختلف، با فرهنگ ها و اوضاع و احوال مالی ناجور، را جور و همگن کرده و باعث می شود بسیاری از اتفاقات بد برای افراد نیفتد.

مثلا اگر شما ساکن کرمان هستید، اما دلایلی باعث شده که در تهران دست به فرمان شوید، نگران نیستید که از قوانین و مقررات رانندگی در جای جدید سر در نیاورید و یا به علت رانندگی دیگر گونه پایتخت نشینان، تصادف نمایید.

بر عکس این قضیه هم وجود دارد و آدم هایی که به دلیل زندگی در خانواده های دارای مقررات خاص و ویژه، رفتارهایی متفاوت با دیگران دارند، با حضور در جای دیگر جامعه مشکل پیدا می کنند.

به عنوان نمونه، در برخی خانواده ها رسم است که اعضا در دستشویی( توالت) را، مثلا به دلیل هراس از قفل شدن در توالت و آبروریزی حاصل از کسب اطلاع ماجرا توسط قفل ساز محل، قفل نمی کنند و دیگر اعضا با نشانه هایی، همانند نبودن دمپایی در جلو در توالت، پی می برند که کسی در داخل سرویس بهداشتی است.

این امر گاه باعث می شود که میهمانی که از نشانی ها آگاه نیست منظره نادیدنی مشاهده نماید و گاه سبب می گردد فردی که به انجام چنین رویه ای عادت کرده و حسابی شرطی شده است در هنگام استفاده از سرویس شرکت و اداره و سازمان و دیگر محل کارها هم در توالت را قفل نکرده و با خیال خام موجود نبودن دمپایی جلو در، فکر گ کسی مزاحم نخواهد شد" را به مخیله راه دهد!

بدتر از تقلب!

در حال حاضر خیلی ها بر تقلبات گسترده یا انگشت شمار صورت گرفته در کنکور سراسری، در سال های پیشین، متمرکز هستند و در این میان "یک نفر با رتبه 175 هزار در رشته پزشکی پذیرفته شده است"، به اصطلاح، حسابی بولد( برجسته) شده است.

اما من واقعا به موضوع دیگری فکر می کنم.

فرض کنید یک نفر به ضرب و زور داشتن اوضاع خوب مالی یا پارتی یا هر دو و انجام تقلب توانسته باشد در رشته پزشکی پذیرفته شده و بی آنکه دعوای سازمان سنجش و دیوان عدالت اداری و سایر جنگ و جدل های زرگری و غیر زرگری مانع وی گشته باشد، شروع به ادامه تحصیل در رشته دلخواه نماید.

آیا این دانشجو بنیه و استعداد و پشتکار این را دارد که بتواند از عهده پاس کردن درس های سنگین رشته پزشکی بر آمده و در نهایت به همراه سایر دانشجویان غیر متقلب فارغ التحصیل شود؟

این سوال، قطعا، جوابی جز "آری" و "نه" ندارد!

لذا، اگر بپذیریم که دانشجوی مورد اشاره به رغم تقلب در کنکور سراسری می تواند درس های سنگین رشته پزشکی را پاس نموده و از عهده شب زنده داری ها و کارهای عملی خاص این رشته تحصیلی بر بیاید، می توانیم نتیجه گیری نماییم که او لیاقت قبولی در رشته پزشکی را کاملا دارا بوده است( نمره و سازمان سنجش هر چه می خواهند بگویند!)

بر این اساس، حق، قطعا، به آن هایی داده می شود که یک عمر، شاید هم بیشتر، شیوه گزینش دانشجو را اشتباه دانسته و معتقد به این امر هستند که این روش بسیاری از استعدادها را نابود کرده و در عوض شمار فراوانی از پخمه ها را روانه رشته های خوب و معتبر دانشگاهی می کند.

از سوی دیگر، اگر قبول کنیم که تقلب نامبرده ته تقلب و فقط معطوف به کنکور سراسری نیست و واجد شرایط قبولی با مددگیری از رانت ادامه دار، بی هیچ تلاش و کوشش و زحمت و مرارت و بدون بهره گیری از کوچکترین پشتکار و اراده و استعداد خدادادی، قادر است درس ها و اساتید را یکی یکی ضربه فنی کرده و در نهایت دانش آموخته رشته پزشکی گردد باید پذیرای این باشیم که بهتر است در کنار در بند نقش ایوان بودن، کمی هم در قید خانه ای که از پای بست ویران است باشیم!

فقرا را گدا نکنید! لطفا!

به علت اوضاع و احوال بسیار بد مالی شرکت، از دهانم در رفت و "دیگر حسابی ما گدا هستیم" را بر زبان آوردم. آقای همکار، که عضو هیات مدیره هم بود، بی نهایت عصبانی شده و جواب داد: "ما گدا نیستیم! فقیریم!"

از شما چه پنهان! تا آن موقع به تفاوت اساسی گدا و فقیر فکر نکرده و اگر کسی این دو واژه را در عوض هم به کار می برد با بی تفاوتی "مگر فرقی هم دارند؟" را به دل راه می دادم.

با این حال، با توجه به عصبانیت همکار محترم کمی به تفاوت ها اندیشیده و متوجه این شدم که در حالی که متکدی سعی دارد اوضاع نابسامان مالی و معیشتی خود را به برکت جیب، حساب بانکی، کارت عابر بانک و ... دیگران ساماندهی نماید، یک فقیر واقعی با سیلی صورت خود را سرخ نگاه داشته و یا تلاش می کند با کوشش بیشتر، عدم تکرار اشتباهات گذشته و یا، به قول چارلی چاپلین کبیر، قرار گیری در جایی که برایش ساخته شده است تغییر اساسی به اوضاع و احوال اقتصادی خویش و خانواده محترم بدهد.

فقرا، در قدیم الایام، در زمره محترمین جامعه بوده اند؛ زیرا مردم خوب می دانستند بسیاری از ایشان می دانند که با بهره گیری از اختلاس، رشوه دادن و گرفتن، پاچه خاری، دزدی، تکدی گری و بسیاری کارهای زشت و کریه دیگر می توانند شرایط را تغییر دهند و اینکه دنبال چنین اعمالی نمی روند در جهت حفظ اعتبار و آبرویی است که با یک عمر کار و فعالیت سالم و آبرومند کسب کرده اند.

نگاه داشتن احترام فقرا به خوبی هر چه تمامتر در فیلم زیبای "میهمان مامان" به نمایش گذاشته شده است و اینکه فقرا چطور آدم هایی هستند را به نیکی هر چه تمامتر می توان با تماشای فیلم ستودنی "نیاز" متوجه شد.

با چنین نگرشی بوده که برای سال های زیادی ثروتمندان و آن هایی که دستشان به دهانشان می رسیده سعی می کردند فقرای فامیل و دوست و آشنا را مورد شناسایی قرار داده و بهانه هایی برای کمک به آن ها جفت و جور نمایند.

آن موقع ها، حتی آن هایی که نذری می دادند بی آنکه از صف تشکیل شده در جلو خانه یا اداره کیف کنند، ظرف نذری را به در خانه نیازمندان برده و با احترام کامل تقدیم آن هایی که در سال کمتر از دیگران غذای خوب می خوردند می کردند.

این روزها، اما، شرایط عوض شده و فقرا برای اینکه بتوانند از کمک های دولتی و غیر دولتی بهره مند گردند باید فریاد " من نیازمندم" را، به گونه ای که گوش فلک را کرد کند، سر بدهند.

بر همین اساس، ناگفته پیداست که دریافت یارانه فقط در صورتی امکان پذیر است که فرد مشخصات خود را در سامانه ثبت کرده و دست تکدی گری خویش را به سوی دولت محترم دراز نموده باشد( رودروایستی که نداریم!)

شوربختانه، کمتر کسی این امر را عین گدایی می داند زیرا عادت کرده ایم در عوض دستی که برای کمک خواهی به سوی دیگران دراز شده است، البسه پاره و ژنده و نقایص بدنی و قیافه سیه چرده و امثالهم را نشانه تکدی گری بدانیم.

زمانی حضرت حافظ آنچنان برای فقرا احترام قائل بود که فرموده بود: "ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم با پادشه بگوی که روزی مقدر است"

امروزی ها، اما، در جواب حضرت حافظ گفته اند: "ما آبروی فقر و قناعت می بریم! خوب هم می بریم!

علت تاخیر چیست؟

سردبیر محترم روزنامه اطلاعات در یادداشت امروز خود از هزینه های "تاخیر" نوشته و به درستی عنوان فرموده اند که، مثلا، وقتی از اول جلو ساختمان سازی غیر مجاز گرفته نمی شود، تخریب بنای نیم ساز یا کاملا ساخته شده!؟ ممکن است، جدا از خسارات مادی و معنوی هنگفت و گاه جبران ناپذیر، چندین کشته روی دست جامعه بگذارد.

سوالی که در اینجا پیش می آید این است که اگر چنین است، که هست، چرا جلو چنین تاخیراتی گرفته نمی شود!؟

از آنجا که نگارنده فعالیتی در زمینه ساخت و ساز ندارد و فقط از آب و فاضلاب، کمپوست و چند قلم جنس بهداشتی و محیط زیستی دیگر سر در می آورد، اگر سر در بیاورد!، تلاش می کنم که دلیل تاخیرات غیر مجاز را بر اساس تجربیات گرانبها( شاید هم ارزان بها!) در مقوله " فاضلاب" توضیح دهم.

در بدو امر، کسانی که از طرح های فاضلاب اطلاع چندانی ندارند بد نیست مطلع شوند که هر طرح فاضلاب از 3 جزء اساسی شبکه جمع آوری، خط انتقال و تصفیه خانه تشکیل می شود.

شبکه جمع آوری فاضلاب مجموعه ای از لوله های به هم پیوسته است که فاضلاب را از خانه ها، ادارات و ... جمع آوری کرده و در اختیار خط انتقال می گذارد.

خط انتقال، لوله یا شاه لوله ای است که رابط بین شبکه و تصفیه خانه است و تصفیه خانه واحدی است که فاضلاب را تصفیه کرده و پساب را، در نهایت، در اختیار بخش های صنعت یا کشاورزی قرار می دهد.

از آنجا که به دلیل کمبود بودجه نمی توان شبکه، خط انتقال و تصفیه خانه را همراه هم اجرا کرد، در مقوله "طرح فاضلاب" موضوعی به نام اولویت اجرایی تعریف شده است و مهندسین مشاور موظف هستند علاوه بر تعیین چگونگی و نحوه اجرای اجزای طرح، اولویت اجرایی آن ها را هم تعیین نمایند.

به این مناسبت، در یکی از طرح ها اولویت اجرایی را به تصفیه خانه داده و به کارفرما توصیه کردم که نخست تصفیه خانه را اجرا نماید.

کارفرما که از دیگر مشاوران توصیه به اجرای اول شبکه جمع آوری شده بود بسیار از پیشنهاد من متعجب شد و از من خواست دلیل موجهی برای توصیه خود بیاورم.

در پاسخ، توضیح دادم که اگر تصفیه خانه و خط انتقال و بخشی از شبکه ساخته شوند و بعد پول یا همان بودجه تمام شود، لااقل شماری از مردم شهر از نعمت برخورداری از شبکه جمع آوری فاضلاب بهره مند خواهند شد؛ در حالی که اگر اولویت نخست، شبکه جمع آوری فاضلاب باشد و با اجرای 80 درصد شبکه( که رقم قابل تاملی است) پول تمام شود حتی یک نفر از مردم شهر هم از نعمت یاد شده برخوردار نخواهد بود!

کارفرما که تا حدودی از توصیه من خوشش آمده بود گفت که در این صورت چرا دیگر مشاوران توصیه می کنند که اول، شبکه جمع آوری اجرا شود؟

جواب "از خودشان بپرسید" را داده، اما گفتم که شاید موارد زیر مد نظر آن ها بوده باشد:

الف- اعتماد: مردم به مسئولین اعتماد زیادی ندارند و لذا لوله هایی که نزدیک خانه یا اداره آن ها در حال کارگذاری است بیش از تصفیه خانه ای که در دور دست ها ساخته می شود مردم را به نتیجه "کاری در حال انجام است" می رساند.

ب- تملک زمین تصفیه خانه: در حالی که لوله های شبکه را به راحتی می تواند با کندن خیابان ها کارگذاری کرد، تملک زمین تصفیه خانه، بالاخص با سخت گیری های سازمان حفاظت محیط زیست، کار سختی است و بنابراین خیلی از کارفرماها ترجیح می دهند بر اساس اصل لایتغیر "راه بینداز، جا بینداز!" با اجرای شبکه، سازمان را در برابر کار انجام شده قرار داده و آن را مجاب نمایند با فکر کردن به "شبکه که بدون تصفیه خانه نمی شود!" قبول کند که برای تصفیه خانه فاضلاب مکانی را مورد تایید قرار دهد.

ج- تامین هزینه: تا مردم لوله فاضلاب را در نزدیک خود نبینند حاضر نمی شوند براحتی پول خرید و کارگذاری آن را پرداخت نمایند!

شاید با این حساب بتوانیم متوجه شویم که شهرداری هم از هراس اینکه نزد مردم بد معرفی شده و "کاری نمی کند" ورد کلام شهروندان محترم گردد مرجح می بیند صدای تخلفات جزیی را در نیاورده و فقط هنگامی وارد عمل شود که بتواند بخوبی و با بهره گیری از وسایل و ماشین آلات عظیم الجثه تخریب، که باید خریدشان حتما توجیهی داشته باشد!، مردم را متوجه کار بزرگی که صورت داده نماید!

جای خالی تست!

غذای تند را بسیار دوست دارم؛ شاید به این دلیل که خوردن غذای تند مردانگی آدم را بیشتر به رخ دیگر خورندگان کشیده و آوای خوش " چطور خوردی؟" را از دهان ایشان بیرون می کشد!

جایتان خالی نباشد! چند وقت پیش در یک رستوران میهمان بودیم و من طبق معمول "پیتزا پپرونی" سفارش دادم.

این بار، اما، ماجرا فرق می کرد و با خوردن لقمه اول متوجه غلط اضافی که کرده بودم افتادم.

شاید اگر بحث غذای دیگری در میان بود خیلی زود دست از سر غذا برداشته و "سیر شدم" می گفتم، اما چون ماجرا برای من بسیار حیثیتی بود پیتزا را تا ته ته خوردم و پس از تناول آن به همراه سایرین، البته با چشمان کاملا اشک آلود، "دست شما درد نکنه! خیلی خوشمزه بود!" را به سمع میزبان رسانیدم.

همه ما خوب می دانیم که بیشتر لباس ها پس از تست، که پرو، نامیده می شود انتخاب می شوند و به ویژه خانم ها تا اطمینان ننمایند که لباس انتخابی خوب بر تنشان می نشیند و اندام آن ها را به مراتب بهتر از آنچه هست نمایش می دهد دست به کیف نشده و یا به همسر، بردار یا پدر گرامی "حسابش کن!" نمی گویند.

این قضیه، متاسفانه، در مورد غذا مصداق ندارد و اغلب قریب به اتفاق افراد جامعه برای اینک انگ "تا حالا نخوره است" را دشت نکنند ترجیح می دهند نه از محتویات غذا کسب اطلاع نمایند، نه در عوض نشان دادن اسم غذا در منو نام مبارک آن را بر زبان بیاورند و نه از گارسن تقاضای یک مقدار کوچک برای "تست" نمایند.

در این رابطه یکی از دوستان، دیگری را دستمایه شوخی و خنده گرفته بود و از جمعی حرف می زد که چند نفری با هم به رستوران رفته و هر کس غذایی متفاوت با دیگری را سفارش داده بودند.

او با خنده می گفت وقتی همه غذاها را آوردند، آقای ... نمی دانست کدام غذا به او تعلق دارد و بنابراین صبر کرد تا همه، غذاهای خود را بردارند تا صاحب غذای برداشته نشده مشخص شود!

ناگفته پیداست که چنین رویه ای، با توجه به اوضاع اسف انگیز اقتصادی کشور ما، باعث حیف شدن غذاهای میل نشده زیادی می شود و لذا بجاست با این فرهنگ شدیدا مبارزه کرده و از سفارش غذایی که نمی دانیم چیست، چه محتویاتی دارد، به سلامت ما( با توجه به بیماری هایی که داریم) لطمه می زند و با ذائقه ما سازگار است ( تا جایی که ممکن است) پرهیز نماییم.( موضوع سازگاری آن با جیب یا موجودی کارت بانکی، در مواردی که میهمان نیستیم، هم که البته جای خود را دارد)

مردها فراموشکارند!

زمانی که پدر، شادروان، در قید حیات بودند؛ مادر عادت جالبی داشتند!

ایشان عادت داشتند که سر وقت رفتن به میهمانی و هنگامی که من و پدر در به در دنبال جوراب می گشتیم، بر خلاف رویه معمول، صبر و تامل مثال زدنی پیشه نموده و در انتظار فرصت مناسب به سر ببرند.

بعد از آن و وقتی من و پدر از شدت جستجوی هر سوراخ سنبه ای که می توانست، یا نمی توانست، جوراب ها را در دل خود جای دهد به نهایت کلافگی و سرگشتگی می رسیدیم؛ مادر، جوراب های نویی که برای روز مبادا نگه داشته بودند را از مخفی گاه خارج نموده و با پیشکش نمودن آن ها به ما، "این ها را بپوشید!" می گفتند.

حساب و کتاب مادر کاملا درست بود، زیرا ایشان نیک می دانستند وقتی کسی در به در به دنبال چیزی بگردد و در نهایت به نتیجه "گشتیم نبود! نگرد نیست!" برسد، قدر آن را بیشتر دانسته و آن را، در عوض کف پا، روی تخم چشم قرار می دهد.

لذا، شاید، مادر در حساب و کتاب خود تنها حافظه قلیل آقایان را از خاطر برده بود؛ چیزی که موجب می شد من و پدر به مجرد پا کردن جوراب ها ماجرا را پاک فراموش کرده و در میهمانی بعدی، مجددا، در به در به دنبال جوراب بگردیم!

دلسوزی برای خبرنگار!

امروز 17 مرداد، روز خبرنگار، است و به این مناسبت روزنامه اطلاعات یکی از سخنان آقای رییس جمهور را در گوشه ای از صفحه نخست خود نشانیده است:

دولت نقدهای منتقدان را با دلسوزی می شنود.

عبارت مورد استفاده آقای رییسی مرا به خاطرات خیلی دور دوران خوش خدمت پرتاب نمود:

آن موقع ها به دلیل اینکه با مدرک کاردانی بهداشت محیط عازم خدمت شده بودم، به عنوان مسئول بهداشت پایگاه انجام وظیفه می کردم و یکی از فعالیت های روزانه من هم این بود که به انبار مواد غذایی سرکشی کرده و مانع مصرف اغذیه و مواد غذایی تاریخ گذشته، فاسد و غیر قابل مصرف گردم.

به دلیل اینکه کارم خوب بود بالاخره با مسئول انبار، که از اعضای رسمی بود، به مشکل برخوردم و نام نبرده مانع ورود من به انبار و انجام فعالیت های روتین گردید.

وقتی راپورت او را به مسئول بهداری، که چون عضو رسمی بود خرش بیش از من می رفت، دادم به شدت عصبانی شد و پس از شال و کلاه کردن "برویم حالش را بگیریم" گفت.

وقتی به حضور انباردار رسیدیم مسئول بهداری گفت: "چرا مانع از کار نیروی من شده ای؟"

انبار دار جواب داد: "چون ما در انبار جنس فاسد و تاریخ گذشته نداریم و اگر هم داشته باشیم خودمان می دانیم با آن چطور تا کنیم"

مسئول بهداری، در پشتیبانی از من، گفت: " به این کارها کاری ندارد. یک سرباز بدبخت، بیچاره است که برای او شرح وظایفی تعیین شده و من عوضش قول می دهم که در بازدیدها مواردی که گفتی را کاملا ندید بگیرد!"

در مسیر برگشت، مسئول بهداری از من پرسید: "چطور بود؟"

از شما چه پنهان! متوجه نشدم شوخی می کند یا جدی، جدی باورش شده که حال طرف را حسابی گرفته است!"

پ ن: خبرنگار دلسوزی نمی خواهد! همین که مسئولین سعه صدر داشته باشند او را کفایت می کند!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

"مصائب شیرین" زبان پارسی!

برای بستن در ظرف دنبال کش می گشت. به این دلیل با صدای بلند فریاد زد: "کسی کش، مش داره؟"

یکی از همکاران که متوجه منظور او نشده بود با خوشحالی دست در کشو میز خود نموده و با برداشتن یک مشت کشمش، گفت: "من دارم!"

مادر به من گفت: " زود برو و یه شیر بگیر و بیا!"

جلدی حاضر شده و به بقالی سر کوچه رفتم و یک بطری شیر گرفتم و برگشتم.

مادر با تعجب گفت: "این دیگه چیه؟"

جواب دادم: "شیره دیگه!"

او با عصبانیت گفت: " یعنی نفهمیدی لوله کش اومده شیری که چکه میکنه رو درست کنه!؟"ش

مرد از سر سفره برخاسته و پس از خوردن سبزی دوباره می نشست!

وقتی از او پرسیدند "این چکار است می کنی؟" جواب داد که در جایی خوانده است که سبزی را نباید نِشَسته خورد!

به زور به او حالی کردند که نِشَسته نیست و نَشُسته است و افراد باید سبزی را پس از شستن نوش جان نمایند.

زبان پارسی، با همه زیبایی هایی که دارد، به شدت وابسته به ضمه و کسره و فتحه است و با حذف آن ها، به دلیل گزیده نویسی و تنبلی، خیلی ها منظور دیگران را متوجه نمی شوند.

از سوی دیگر، کلمات بسیاری در زبان پارسی وجود دارند که نگارش یکسان و معنای متفاوت دارند و گاه معنی آن ها از جمله ای که در آن قرار گرفته اند هم مشخص نمی شود و شنونده یا خواننده باید کل متن یا مطلب را یکجا در نظر بگیرد.

علیرغم همه این مصائب، این اشکالات، هم دست شعرا را باز گذاشته که اشعار زیبا بسرایند و هم به کمک نویسنده ها آمده تا نوشته های خواندنی تری را برای خوانندگان عزیز تهیه و تدارک ببینند.

مثلا، مولانا چنین سروده است:

آن یکی شیر است اندر بادیه

وان یکی شیر است اندر بادیه

آن یکی شیر است که آدم می خورد

وان یکی شیر است کادم می خورد

( البته گفته شده که این اشعار مال مولانا نیست و به غلط به ایشان نسبت داده شده است)

در سیاحت نامه ابراهیم بیک هم، آنقدر که در خاطرم مانده، چنین آمده است:

معلم معنی ایهام را از شاگرد سوال کرد.

شاگرد گفت: " ایهام در لغت به معنی به وهم افکندن است، به گونه ای که ذهن در ابتدا متوجه منظور نزدیک می شود اما بعد پی می برد که مراد، منظور دور بوده است"

شاگرد برای حالی کردن استاد چنین گفت:

فرض کنید من یک غلام دارم. اسم غلام من مبارک است. شما هم یک غلام دارید. اسم غلام شما هم مبارک است. غلام من با غلام شما دعوا کردند. غلام من غلام شما را بر زمین زد و رید به سر مبارک شما!

در فقدان اصیل زادگی!

کلی برایش کار انجام داده بودیم، اما هر بار که از حق الزحمه صحبت می کردیم ندای "آه در بساط نداریم" را بلند می فرمود.

بالاخره، یکبار که از پیگیری های فراوان ما، جهت مطالبه حق، شاکی شده بود آب پاکی را روی دستانمان ریخت: "وضعیت خراب است و حتی حقوق ماه گذشته کارکنان خودمان را نصف و نیمه داده ایم!"

در جواب چیزی نگفتم و فقط یکی از خاطرات بسیار دور "مادر" در ذهنم زنده گشت:

در زمان بچگی های ما، در شهر ما، بسیاری از ارباب ها در خانه نوکر و کلفت داشتند؛ با این وجود نحوه برخورد همه با نوکر و کلفت ها یکسان نبود.

معمولا، اربابان اصیل زاده در هنگام کشیدن غذا، همان سرو امروزی ها، اول غذای نوکر و کلفت را کنار می گذاشتند و بعد اقدام به توزیع غذا بین اعضای خانواده، که بسیار گسترده تر از امروز بود، می کردند.

با این حال، اربابان تازه به دوران رسیده و نوکیسه و گدازاده حکایت کاملا متفاوتی داشتند: آن ها در ابتدا غذا را بین اعضای خانواده توزیع می کردند و اگر در ته قابلمه یا دیگ چیزی باقی می ماند نصیب نوکر و کلفت بینوا و بیچاره می گشت!

در نامگذاری دقت کنیم!

اسم اخوی، فرهنگ است.

مادر می گوید این نام به پیشنهاد دایی جان، شادروان، روی برادر من گذاشته شده است.

وفق شنیده ها، دایی جان در پیشنهاد نام مرقوم فرموده بودند: "اسمش را فرهنگ بگذارید تا انشاالله در آینده فرد با فرهنگی شود"

انصافا، هم بابا و مامان توصیه دایی جان را بر دیده منت نهاده بودند و هم، فرهنگ کاری کرد که نام، برازنده و شایسته او بوده و حسابی به وی بچسبد.

در دوران خوش خدمت، سربازی به نام "ایوب صابر" در پایگاه ما خدمت می کرد.

این ایوب، یکبار با میله آهنی محکم بر فرق سر یکی از سربازان کوبیده و وی را مالین و خونین کرده بود.

وقتی از ایوب پرسیدم که این چکاری بود کردی جواب داد که سرباز زخمی به او فحش ناموسی داده بود و او فقط در مقام تلافی حق طرف را کف دستش گذاشته بود.

با شنیدن ماجرا گفتم: " دفعه دیگر که میله دست گرفتی و هوس کردی آن را بر سر مردم بکوبی لطفا قبل از عمل به معنی اسم و فامیلت هم فکر کن!"

فکر کنم حرفم تاثیر گذار بود، چون ایوب با شنیدن آن سرش را از شرم پایین انداخت و هیچ نگفت.

پریروز مقاله ای خواندم که بسیار تاثیر گذار بود و باعث شد نگاه من به "زائدات غذایی" دچار تغییر و تحول اساسی شود.

در مقاله نوشته شده بود که در هر سال یک سوم تولیدات غذایی سراسر دنیا حیف شده و از بین می رود و هیچ گره ای از مشکلات مردم نیازمند نان شب و آدم هایی که از شدت گرسنگی می میرند نمی گشاید!

( تاریخ مقاله را نمی دانم، اما رقم واقعا وحشتناک است!)

نویسنده متذکر شده بود که زائدات غذایی، زائدات نیستند و بهتر است آن ها را خرده ها یا باقی مانده های غذا نامید.

او کاملا درست می گفت، زیرا هم خرده های نان، نان خوردنی هستند و هم باقی مانده غذایی که در بشقاب وجود دارد ارزشی به اندازه غذایی که بشقاب ما را ترک گفته و راهی جهاز هاضمه شده است دارد( اینکه ما "سیر" شده ایم نمی تواند از ارزش غذا کم کند)

جالب اینکه نویسنده در انتهای مقاله پای را فراتر گذاشته و گغته بود که چون از آنچه به عنوان زائدات غذایی مصطلح است می توان غذای حیوان و گیاه تهیه کرده و یا حتی آن را مستقیم و غیر مستقیم به مصرف انسان رسانید به جاست که از این زائدات!؟ تحت عنوان منابع غذایی حرف زده شود، تا ارزش آن به اندازه مورد توجه قرار گیرد.

شما را نمی دانم، اما من فقط می توانم به احترام حرف حساب نویسنده کلاه از سر بردارم.

فرصتی که از کف رفت!

علیرغم اعتراضی که نسبت به تعطیلی هوا در اثر گرمای شدید و بی سابقه دارم، گرمای هوا را غیر قابل تحمل یافتم!

دوستان به جای ما نباشند! دیروز فقط تا بقالی سر کوچه رفتم و برگشتم و در حالی که معمولا کم و دیر عرق می کنم، خیس عرق شدم.

قطعا تحمل این گرما برای خانم ها، به دلیل پوشش متفاوتی که دارند، سخت تر است و این امر می توانست فرصتی در اختیار دولتمردان قرار دهد تا خود را کمی در دل بانوان این سرزمین جا کنند.

متاسفانه، قدر این فرصت هم دانسته نشد و همچون بسیاری فرصت های دیگر از کف رفت.

درست است که من به یاری سنگ کلیه ای که هر چند وقت یکبار حرکت می کرد توانسته ام کمی تا قسمتی درد زایمان را تجربه کنم، اما هرگز قادر نشده ام متوجه گردم گرمایی که یک خانم در ماه های مرداد و تیر اهواز و آبادان و تهران، با توجه به پوشش، تحمل می کند تا چه اندازه آزار دهنده و غیر قابل تحمل است.

از شما چه پنهان! اگر خجالت و هراس دستگیری و امکانات اجازه می دادند البسه متداول خانم ها را بر تن کرده و دو سه روزی با آن ها در معابر و محل کار تردد می کردم تا بتوانم شرایط آن ها را، در هنگام مواجهه با گرمای طاقت فرسا، درک کنم.

قطعا، درک من به عنوان یک شهروند عادی نمی توانست برای جامعه نسوان ارزان تمام شود!

با این حال، اگر این درک، ولو به اندازه مختصر، در هیات دولت وجود داشت امکان داشت از فرصت به دست آمده در طی گرمای شدید نهایت استفاده به عمل آمده و چهارشنبه و پنج شنبه فقط برای خانم ها تعطیل اعلام شود.

در این صورت هیات دولت می توانست به نیمی از افراد جامعه پیام " می دانیم این پوشش گاهی وقت ها اذیتتان می کند و اینطور نیست که اصلا درکتان نکنیم" را مخابره کرده و ذره ای برای خویش احترام و اعتبار نشات گرفته از حرف دل " بالاخره یک بار هم خانم ها را بیش از آقایان تحویل گرفتند" کسب کند؛ احترام و اعتباری که می توانست در نهایت موجبات فراهم شدن حس خوب اعتماد شهروندان گردد.

می گویند اعتماد ذره، ذره کسب شده و به یکباره از دست می رود. دولت محترم، متاسفانه، تا اینجای کار نشان داده که نه تنها ابایی از از دست دادن حس اعتماد مردمی ندارد، بلکه در جاهایی که فرصتی به دست می آورد نیز از کسب اعتماد ذره، ذره طفره می رود!

چرا "همه جا" تعطیل شد!؟

شاید کمتر کسی باور می کرد که روزی شهرهایی همانند سنندج و تبریز و ارومیه و اردبیل به خاطر گرمای شدید هوا تعطیل شوند.

این امر به خاطر این است که هر چند سرما و برف و بوران و یخبندان شدید می توانند جاده های مواصلاتی را مسدود نموده و رانندگی بیرون و داخل شهر را، در خیابا نها و معابر لیز و لغزنده، پر خطر نمایند؛ در دنیای مدرن و امروزی، جز در موارد استثنایی، بخوبی می توان با استفاده از وسایل سرمایشی موجود در میانه مسیر و سر کار، گرمای موجود را قابل تحمل نمود.

با این حساب، بیش از آنکه گرمای شدید و بی سابقه، که در جای خود بسیار مهم است، تعطیلی همه جای ایران را رقم زده باشد، عدم امکان تامین وسایل سرمایشی به مقدار کافی و مورد نیاز بوده که باعث شده دولت توصیه وزارت بهداشت را بر دیده منت نهاده و چهارشنبه و پنج شنبه را "تعطیل سراسری" اعلام نماید. لذا، در این رابطه سه نکته اساسی و قابل تامل وجود دارد:

الف- درست است که ما عادت کرده ایم " آب و برق" را همانند "آموزش و پرورش"، و خیلی دوگانه های دیگر، یکی بگیریم؛ اما تعطیلی اخیر نشان داد که آب و برق یکی نیستند و در مواردی نمی توان با آن ها همانند هم تا کرد.

مثلا، اگر شما از منزل به محل کار بروید مصرف آب خانگی کشور را کاهش داده و تقریبا به همان میزان بر مصرف آب اداری کشور می افزایید!

در قضیه "گرفتن کولر!" این قضیه مصداق ندارد و معمولا اگر دو نفر از اعضای یک خانواده چهار نفره سر کار بروند و دو نفر در خانه باقی بمانند، مانده ها تقریبا به اندازه سابق و زمانی که چهار نفر در خانه بودند کولر را مورد استفاده قرار خواهند داد.

شاید به همین دلیل است که در هنگام نبود و کمبود آب، کمتر دولتمردی به تعطیلی سازمان ها، ادارات، شرکت ها و دیگر محل کارها فکر می کند؛ اما در هنگام گرمای شدید و بی سابقه( بخوانید مصرف زیاد برق!) می شود به مدد تعطیلی از میزان و شدت گرمای موجود تا حدود زیادی کم کرد!

ب- یک زمانی به آدم هایی که در خانه به اندازه غذا می خوردند، اما در میهمانی ها "سیرمونی" نداشتند گفته می شد که اگر هم کاه از خودت نیست، کاهدان از خودت است!

متاسفانه این جور آدم ها نه تنها فقط در زمینه خوردن موجود نیستند، بلکه تعداشان آنقدر فت و فراوان شده که دیگر نمی توان ازشان به عنوان شمار انگشت شمار و استثنایی ذکر خیر! به میان آورد.

افراد زیادی هستند که در هنگام گرمای شدید و بی سابقه هم سعی می کنند از کولرهای خانگی تا حدی استفاده کنند که در هنگام پرداخت قبض برق بهشان فشار زیادی وارد نشود.

همین عده، با کمال تاسف، در شرکت و اداره و سازمان و دیگر محل های اداری، با در نظر گرفتن اینکه هزینه مصرف برق از جیب دیگری پرداخت شده و خود را در فیش حقوقی ایشان نشان نمی دهد، به مجرد حضور در جای فعالیت "کولر را گرفته" و گاه حتی وقتی به عنوان آخرین نفر عازم منزل می شوند، جهت تامین سرمای لازم در صبح روز بعد، کولر را روشن نگه می دارند!

به این ترتیب است که تعطیلی ادارات و سازمان ها و .... در ایران به بسیاری کشورهای خارجی نمی ماند و اگر در آن ها با تعطیلی، کمک مختصری به صرفه جویی در مصرف برق می شود، صرفه جویی در مصرف برق متاثر از تعطیلی سرزمین ما را باید کاملا قابل ملاحظه دانست.

ج- تعرفه آب و برق حال حاضر کشور ما به گونه ای است که بیشتر افراد بی توجه به به پولی که بابت آن ها می دهند و به مقادیری به مراتب بیش از نیاز آب و برق مصرف می کنند.

اصلاح این تعرفه ها همواره مد نظر دولتمردان بوده، اما هراس از تبعات سیاسی و امنیتی، که خود را در قضیه بنزین نشان داد، مانع از آن شده که هزینه واقعی تامین آب و برق از مردم اخذ شود.

درست است که اگر ما تعرفه های حامل های انرژی را بی توجه به دیگر مسائل و مشکلات جاری و آینده کشور اصلاح کنیم، نه تنها مشکلی حل نمی شود بلکه به بسیاری معضلات موجود دامن خواهیم زد؛ اما ناگفته پیداست که اگر این اقدامات اصلاحی در کنار دیگر اقدامات اصلاحی که اتفاقات خوبی را، سر جمعِ، برای مردم رقم می زنند باشد قطعا در فاصله زمانی کوتاه به جز دعای خیر "خدا عمرشان بدهد!" و "خدا پدر و مادرشان را بیامرزد" از دهان مردم عادی کوچه و بازار بیرون نخواهد آمد و نثار دولتمردان و گیرندگان تصمیمات کلان مملکتی نخواهد شد.

در مورد موثر نبودن شانس و بخت و اقبال در زندگی آدم ها گفته شده که سرنوشت آدم ها را بخت و اقبال رقم نمی زند و این واکنش آن ها در برابر ماجراهای خوب و بد زندگی است که باعث خوشبختی یا بدبختی انسان ها می گردد.

اگر این گفته درست باشد، چرا نباشد، نه تنها انسان های تمام کره زمین در گرمای شدید و بی سابقه سهیم و مجرم هستند، بلکه ما ایرانی ها می توانیم مفتخر به این باشیم که حتی در برابر این فاجعه جهانی، آنطور که باید و شاید، واکنش خوبی از خود نشان نداده ایم!

پ ن: تعطیلی کشور هوا را خنک نمی کند!

فارست گامپ

نمی دانم فیلم بسیار زیبای فارست گامپ را دیده اید! در این فیلم آموزنده ما با قهرمان معلولی مواجه هستیم که قدر داشته های خود، اراده و قابلیت تمرکز بسیار بالا، را نمی داند.

قهرمان فیلم خوش اقبال است که با دختر جوانی روبرو می شود که او را بیش از نقایص، بر قابلیت ها و توانایی های خویش متمرکز می سازد.

در همان سکانس های ابتدایی فیلم می بینیم که وقتی چند جوان شرور دنبال "قهرمان" می افتند و می خواهند به او آزار برسانند، "قهرمان" با شنیدن صدای دختر جوان، بدو! فقط بدو!، آنچنان به سرعت می دود که هم چوب های زیر بغل خود را از قید و بند خویش رها می سازد و هم کاری می کند که مهاجمین به گرد پایش هم نرسند.

سکانس های بعدی فیلم هم بر تمرکز بر کار تکیه دارد. قهرمان به مدد تمرکز بر بازی تنیس روی میز، در حین بازی، تمام رقبای خود را شکست می دهد و با یاری تمرکز بر جنگیدن، در هنگام جنگ، از بهترین سربازان می گردد( تناقض موجود بین فکر کردن قهرمان به جنگ و فکر و ذکر بقیه سربازان، که متوجه پایان خدمت و کاری که قرار است بعدها بکنند می باشد، از سکانس های دیدنی فیلم است)

ما ایرانی ها معمولا چندان به زمان حال توجه نداریم و اگر هم در افسوس گذشته نباشیم، که هستیم، فکر و ذکر آینده، که چه خواهد شد، دست از سرمان بر نمی دارد.

این در حالی است که اگر وفق فیلم "فارست گامپ" تمرکز خود را بر کاری که می کنیم متمرکز کنیم حال و آینده به مراتب بهتری را نصیب خویش خواهیم کرد.

اگر ما یاد بگیریم که در هنگام خوردن صبحانه و ناهار و شام بی خیال همه چیز شده و فقط از عطر و طعم و بوی غذا لذت ببریم، هم غذا بیشتر روی ما تاثیر خواهد کرد و هم از بسیاری جر و بحث های اعصاب خرد کن خانوادگی خود را رها خواهیم کرد.

در هنگام کار و ورزش و تفریح و درس و دانشگاه هم چنین امری حکمفرماست و کسانی که در دوران خوش دانشکده فقط به درس فکر می کنند و خیال " هر چه زودتر باید برای خودم کاری دست و پا کنم" را از سر باز می کنند و اشخاصی که در هنگام کار مرتبا مشغول نظاره دوران خوش دانشجویی از برابر دیدگان نیستند، قطعا، می توانند بیش از دیگران و چندان که باید و شاید " خوش حال" باشند.

امروزه، دغدغه دولتمردان و مسئولین کشور فقط و فقط حفظ حجاب شده و به این ترتیب تمرکز خیلی از دارندگان کسب و کار حسابی به هم خورده است.

راننده تاکسی و اسنپ به جای مراقب بودن از سلامت و امنیت مسافران نگران این است که روسری و شال برای لحظه ای حساس سر جای خود قرار نگیرد و متصدی رستوران در عوض اینکه هم و غم خود را معطوف دادن غذای سالم و بهداشتی و خوشمزه و با کیفیت به مشتری نماید باید در فکر اینکه چیزی دیگر پلمپ مغازه را رقم خواهد زد باشد.

در سال هایی که ازدواج نکرده بودم، دوستی به طنز می گفت: "وقتی زن نداری فقط زن نداری، اما وقتی زن داری فقط زن داری!"

این طنز به شدت در جامعه فعلی کشور در حال شکل گیری است و بیم آن می رود که روزی ایران خانم ما فقط حجاب داشته باشد!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

دسته گل های کلامی و آگاهی های مغزی!

دختر جوانی که به همراه خواهر خردسال خود وارد درمانگاه شده بود، پس از حضور در بخش تزریقات، رو به پرستار کرده و با نشان دادن دختر کم سن، "از آمپول می ترسه!" را بر زبان آورد.

پرستار با خوشرویی هر چه تمامتر رو به دخترک کرده و گفت: "عزیزم! آمپول که ترس نداره! خدا نکرده سرطان که نگرفتی!"

با شنیدن این حرف، دل دختر جوان فرو ریخت: یک ماهی می شد که اطبا سرطان او را تشخیص داده بودند.

من در خانواده و فامیلی بزرگ شده ام که در آن احترام فوق العاده برای بقیه قائل شدن و نرسانیدن آزار کلامی به دیگران از اصول مهم و بدیهی شناخته می شد.

به همین دلیل، وقتی ما در جمع خانواده و فامیل قرار می گرفتیم مجبور بودیم قبل از سخن گفتن از هر دری، زیر چشمی، همه حاضرین را برانداز کرده و پس از مورد توجه قرار دادن ویژگی های تحصیلی، شغلی، ظاهری، چشمی، جسمی و علایق و سلایق و ... هر فرد، جوری حرف بزنیم که به هیچیک از آدم های حاضر بر نخورد.

بدین ترتیب، در جمع دوستانه و خودمانی ما کلام زیادی رد و بدل نمی شد و فقط آن هایی که دل شیر داشتند "متکلم وحده" می شدند.

بعدها دانستم که حتی این اندازه توجه هم چاره ساز نبود و کسانی که پدر و مادر و همسر و برادر و خواهر و فرزند غایب را عین خود می دانستند ممکن بود از حرفی که به هیچ وجه به حاضرین در جمع مربوط نبود دلخور و ناراحت گردند.

در میان ما، انصافا، مادر گوی سبقت را از بقیه ربوده بود و سعی می کرد در مراقبت از حرکات و کلام خویش، نهایت دقت را به عمل آورد.

با این حال، حتی ایشان هم خاطراتی از ازار کلامی دیگران، که باعث و بانی آن بودند، به یادگار گذاشته اند.

مثلا یکبار که مادر با دختر جوانی دوست شده و منباب درد دل از پاکسازی اخوی، در سال های نخستین پیروزی انقلاب، گفته بودند، اظهار داشته بودند که "درد اینجاست که او نمی تواند هر شغلی را قبول کرده و به عنوان نمونه راننده تاکسی شود."

بعد از رفتن دختر جوان مادر متوجه صحبت دو زن جوان شده و ملتفت می گردد که بند را حسابی آب داده است:

شناختی؟

نه! کی بود؟

همان که برادرش راننده تاکسیه!

با این حساب، مسلم است که هر قدر کوشش کنیم نمی توانیم جلو دسته گلهای کلامی خود، که آب می دهیم، را بگیریم.

علیرغم این موضوع، اگر آگاهی های مغزی خود را بالا ببریم و متوجه شویم در دنیای امروز، هم، سرطان، دیگر، بیماری لاعلاج محسوب نمی شود و هم، رانندگی تاکسی یک شغل شریف و آبرومند، همانند بسیاری حرفه های دیگر است، می توانیم مطمئن باشیم که کلام ما کمتر امکان دارد موجب اذیت و آزار سایرین شود.

خواندن، دیدن و شنیدن!

در کشور ما همواره بحث های متفاوت و جالبی در باره سریال "دایی جان ناپلئون" و فیلم "سنتوری" وجود داشته است!

در باره سریال "دایی جان ناپلئون" همواره این بحث بوده که " آیا شاهکار پزشکزاد بوده که ناصر تقوایی را به عنوان یک کارگردان کاربلد معرفی کرده و یا تقوایی توانسته اسم پزشکزاد را، به عنوان یک طنز نویس معرکه، سر زبان ها بیندازد؟"

در مورد فیلم سنتوری هم جای این سوال وجود دارد که " آیا صدای چاوشی، که خیلی خوب در فیلم سر جایش نشسته، موجبات معروفیت "سنتوری" را فراهم کرده و یا داریوش مهرجویی بوده که با بازی گرفتن از صدای چاوشی، این خواننده ارجمند را بخوبی معرف دنیای موسیقی نموده است؟"

علت اینجور بحث ها این است که بین خواندن، شنیدن و دیدن تفاوت فراوان وجود دارد و بسیاری چیزهای خواندنی، دیدنی و شنیدنی نیستند و خیلی چیزهاست که فقط باید گوش داد و شایسته است از دیدن و خواندن آن ها پرهیز نمود.

مثلا، آن هایی که فقط از طریق گوش کسب اطلاعات می کنند و تا می توانند از دیدن و خواندن طفره می روند ممکن است "آب، مایه حیات است" را "آب، مایع حیاط است" شنیده و در عوض اینکه در مصرف آب صرفه جویی به عمل آورند مرجح ببینند تا دلتان بخواهد، یعنی تا دلشان بخواهد، شیر آب حیاط را باز کرده و با جدی گرفتن نظافت، بر ایمان خود بیفزایند!

از "باربی" تا "حجاب و عفاف"!

نمی دانم چقدر از داستان "باربی" اطلاع دارید!

"باربی"، عروسک خوش ساختی بود و خیلی زود توانست خود را در دل بچه ها، به ویژه دخترها، جا کند.

باربی های اولیه لاغر اندام و زیبا بودند و همین هیکل خوب و قیافه دلنشین باربی باعث شده بود خیلی ها متمایل به داشتن "آن" شوند.

در ایران خودمان هم بسیاری از بچه ها به داشتن "باربی" افتخار می کردند. "باربی" معرف حضور بزرگترها هم شده بود و حتی همین حالا هم "مثل باربی شدی"، که در مقام تعریف و تمجید مورد استفاده قرار می گیرد، بر زبان برخی افراد بزرگسال می آید.

بعدها سازندگان "باربی" متوجه شدند که باربی ها بدآموزی هایی هم دارند!

مثلا؛ بچه هایی که چاق و تپل بودند و اندام سرو مانند باربی ها را می دیدند از هیکل خود خجالت می کشیدند.

روی این حساب بود که باربی های عینکی، چاق و ... روانه بازار شدند تا با وارد کردن فکر "عین من میمونه!" بر لب خیلی از بچه ها گل لبخند بکارند!

طرح "حجاب و عفاف" مرا به یاد "داستان باربی" می اندازد، زیرا مسئولین و دست اندرکاران امور فکر می کنند که مردانی که خانم های روگشاده خوش هیکل را می بینند ممکن است از همسر "معمولی" خود دلزده شده و زنی از جنس دیگر را پسند نمایند.

با این حساب است که آن ها بر این گمانند که اگر باربی ها را از کوچه و خیابان و مغازه ها و فروشگاه ها و تاکسی ها و متروها و اتوبوس ها و بسیاری جاهای دیگر جمع کنند، زندگی های زناشویی شکل و شمایل بهتری یافته و مردان جامعه رفتار به مراتب بهتری با همسران شرعی خویش خواهند داشت.

اگر چنین است و اگر کاری که مسئولین در ماجرای حجاب و عفاف می کنند را غربی ها در سال ها قبل در ماجرای "باربی" انجام داده اند، چرا باید دست اندر کاران امور خودمان را مورد خرده گیری قرار داده و نسبت به شماتت ایشان اقدام نماییم؟

در پاسخ باید گفت که اولا خانم ها "باربی" نیستند که فقط به بهای قیافه زیبا یا هیکل رعنا دوست داشتنی شوند و بسیاری افراد جامعه بخوبی آگاه "دلبر آن نیست که مویی و میانی دارد بنده طلعت آن باش که آنی دارد" هستند.

ثانیا، دست اندرکاران "باربی" پس از اطلاع از بد آموزی باربی ها آن ها را فراخوانی و معدوم نکرده و فقط نسبت به تولید باربی های جدید اقدام نکردند.

بر عکس، ایشان با اعتقاد راسخ بر "گروهی آن، گروهی این پسندند" کاری کردند که به همه بچه ها حسابی خوش بگذرد.

ثالثا، باربی ها بر خلاف خانم های ایرانی از تولیدات سازندگان بودند و لذا تولید کنندگان حق داشتند با ساخته های بی جان خود هر طور خواستند رفتار کرده و به متقاضیان شاکی " می توانید نخرید!" بگویند.

"سیگار" و "قرعه کشی"!

دوستی داشتم که سیگاری قهاری بود.

روزی به او گفتم: "نکش! میمیری!"

گفت: "مردن حق است!"

گفتم: "اما مردن به دست سیگار واقعا ننگ است"

امروزه آدم های سیگاری زیادی را در دور و بر خود و در میان دوست و آشنا و فامیل و همکار مشاهده می کنیم. بعضی از آن ها چون ژستی که در اثر سیگاری بودن می توانند نصیب خویش نمایند را می پسندند، زیاد هم می پسندند، سیگاری شده اند. برخی دیگر گمان دارند که با سیگار می توانند، دست کم از لحاظ ذهنی، غم و غصه ها و مسائل و مشکلات زندگی را دود کرده و به هوا بفرستند. گروهی هم واقعا از کشیدن سیگار حال می کنند و مزه این ماده سمی را بسیار دوست دارند.

قطعا می دانیم که سیگاری ها بسیار بیشتر از افراد عادی به سرطان ریه مبتلا شده و معمولا عمری کوتاهتر از دیگران دارند.

اگر چنین است، آیا واقعا سیگاری ها مایل هستند که سرطان بگیرند و در عنفوان جوانی دار فانی را وداع گویند.

هرگز! آن ها با چشم دوختن به اشخاصی که روزی یک پاکت سیگار مصرف کرده اند و سرطان نگرفته اند و کسانی که علیرغم مصرف فراوان سیگار عمری طولانی داشته اند به خویشتن وعده "من هم یکی از آن ها خواهم بود" را می دهند.

متاسفانه، متصدیان و مسئولینی که مرتبا آمار بیماری ها و مرگ و میرهای آدم های سیگاری و غیر سیگاری را می دهند و سعی می کنند با ارائه آمار از تعداد سیگاری ها کم کنند به دلیل داشتن رفتار متضاد و دوگانه نمی توانند آنچنان که می خواهند، واقعا می خواهند!؟، حرف خود را به کرسی بنشانند!

همه آن هایی که دیدگاه علمی به قضایا و ماجراها دارند خوب می دانند که روح آمار با قرعه و اقبال و شانس سازگار نیست و محال است شما احتمال یا شانس برنده شدن خود در قرعه کشی را یک در میلیون بگیرید، اما با فکر کردن به "ان یک نفر من خواهم بود" پای در عرصه رقابت با "بد شانس ها" و "بی اقبال ها" بگذارید.

شرکت در مسابقات اینچنینی معمولا با دستکاری روانی روح و جسم شما صورت می گیرد و دست اندرکاران برگزاری مراسم با زائل کردن عقل شما و زنده کردن احساساتی همانند " من از بقیه خوش اقبال تر هستم" و "خدا می داند چقدر به این پول نیاز دارم" و "چون خوبتر از بقیه هستم حتما برنده می شوم" باعث می شوند که "شاید برنده این بار ما شما باشید!" جز به صورت "حتما برنده این بار ما شما خواهید بود" شنیده نشود.

وقتی در جامعه ای "عقل" به گوشه دنجی می خزد و در عوض "احساس" فرصت را برای ترکتازی پیدا می کند، هم بیشتر مردم راغب و مشتاق شرکت در انواع و اقسام مراسم قرعه کشی می شوند و هم آدم های سیگاری در فکر "شاید آنکه سرطان می گیرد من نباشم" و " حتما من هم می توانم علیرغم دود کردن روزی یک پاکت سیگار بیشتر از 100 سال زنده بمانم" فرو می روند.

کوتاه سخن اینکه سیگاری شدن و امیدواری به اینکه فرد عمر طولانی و در سلامت کامل خواهد داشت به همان اندازه شرکت در مراسم قرعه کشی، به امید برنده شدن، مسخره و خنده دار است و مسئولین و متصدیانی که مایل هستند اولی را خنده دار و مسخره و دومی را یک امر طبیعی و نرمال معرفی کنند، قطعا کار سخت و شاید غیر ممکنی در پیش رو خواهند داشت!

معضلی به نام الکل!

در کشور ما الکل را می شود به جایی مالید، اما نمی شود ان را نوش جان!؟ نمود( بعضی از افراد در عوض اینکه الکل را نوش جان کنند، پس از نوشیدن آن بی جان شده اند)

موضوع بالا، ممنوعیت مصرف الکل، خیلی ها را به کام مرگ کشانیده و بسیاری را نابینا ساخته است.

چگونگی این اتفاقات بد، از نظر نگارنده، به قرار زیر است:

  1. با نبود الکل در بازار رسمی، علاقمندان به مصرف مجبور هستند جنس مورد نیاز خویش را از منابع و مراجع غیر رسمی، که تحت کنترل نیستند، تهیه کنند. این امر، هم تهیه الکل را گران و پر هزینه می کند و هم، باعث می شود سوداگری تولید کنندگان کار دست مصرف کننده ها بدهد و محتویات الکل را مملو از سمومی که کور می کنند و شفا نمی دهند و زنده نمی کنند و میمیرانند نماید.
  2. با قدغن بودن مصرف الکل، متصدیان امور از ارائه آموزش هایی همانند "تشخیص الکل سالم از تقلبی" و "مضرات نوشیدن الکل( حتی سالم) جلوگیری می کنند، مبادا که فیل شنوندگانی که در عالم هپروت نیستند هم یاد هندوستان نماید!
  3. کسانی که مصرف کننده الکل تقلبی می شوند از هراس دردسرهای پس از بهبودی( حبس، جریمه و شلاق) به موقع راهی مراکز درمانی نشده و زمان طلایی مداوا را از دست می دهند.

می گویند باید آدم ها را به مرگ بگیری تا به تب راضی شوند.

در مورد الکل، متاسفانه، عکس قضیه روی داده و آدم هایی که دوست ندارند تب کنند، ناگزیر به مرگ راضی می شوند!

فیش ها را منتشر نکنید!

در ری آب حقوق خوبی می گرفتم، اما موضوع فقط این نبود!

توی ری آب، معمولا زیاد اضافه کاری می کردیم؛ اما موضوع بیشتر از این هم بود!

مبلغ اضافه کاری پرداختی در ری آب قابل ملاحظه بود، اما موضوع از این ها هم بیشتر بود!

در ری آب 10 هزار تومان به عنوان حق سرپرستی دریافت می کردم. در حکم حقوقی من نوشته شده بود که تا زمانی که سرپرست پروژه هستم این مبلغ را دریافت می کنم و چنانچه دیگر سرپرست نباشم این مبلغ از حقوقم کسر می شود( نخندید! موضوع به زمانی ربط دارد که با 10 هزار تومان خیلی کارها می شد کرد) قطعا موضوع از این ها هم بیشتر بود!

در ری آب، ماموریت زیاد می رفتیم. جدا از زیادی تعداد روزهای ماموریت؛ هم اجازه داشتیم که به خرج شرکت، در طی ماموریت، حسابی خوش بگذرانیم و هم محق بودیم حق ماموریت قابل ملاحظه ای، بابت هر روز ماموریت، دشت نماییم. موضوع از این ها هم بیشتر بود!

با اتمام هر پروژه پاداش خوبی نصیب کسانی می شد که در انجام پروژه دخیل بودند. جدا از این، افراد کلیدی و دارای سمت، که من هم جزء آن ها بودم، پاداش به مراتب بهتری را از آن خود می کردند. موضوع حتی از این ها هم بیشتر بود!

ری آب رسم داشت که در مناسبت های مختلف، به ویژه نزدیک عید نوروز، هدایای ارزنده ای به تمامی پرسنل شرکت اعطا نماید. مثلا یکسال در نزدیکی عید 20 کیلو میوه عالی مشتمل بر 5 کیلو موز، 5 کیلو کیوی، 5 کیلو سیب و 5 کیلو پرتقال( اگر خوب در خاطرم مانده باشد!) به هر یک از پرسنل شاغل، از مهندس گرفته تا آبدارچی، دادند که کلی مرا در میان فامیل سربلند کرد، زیرا هر میهمانی که از میوه ها تعریف می کرد، مادر صادقانه می گفت که آن ها را نخریده و "شرکت محمد!" هدیه داده است!

موضوع بیشتر از این ها هم هست، اما جهت جلوگیری از اطاله کلام و سر در آوردن هر چه سریعتر از هدف نوشتار ترجیح می دهم دنباله آن ها را درز بگیرم.

حالا فکر کنید که من در پایان ماهی که در آن اضافه کار نکرده بودم، شرکت هدیه نداده بود، به علت قرار گیری در میانه پروژه پاداش نگرفته بودم، اضافه کار و ماموریت به پست من نخورده بود و بطور موقت( با اتمام پروژه و قبل از گرفتن پروژه جدید) از سرپرستی پروژه کنار گذاشته شده بودم؛ فیش حقوقی خود را منتشر می کردم تا شفاف سازی نموده و وضعیت درآمدی خود را به نظر دوستان و آشنایان و آن هایی که از راه های دور و نزدیک خود را به اینترنت و شبکه های اجتماعی مجازی رسانیده بودند برسانم! آیا در این صورت واقعا می توانستم ادعا کنم که همانند یک مرد واقعی، که همیشه راست می گوید و همه چیز را هم می گوید، عمل کرده ام؟

می گویند هیچوقت از یک خانم سن او و از یک آقا درآمد وی را سوال نکنید، زیرا هیچکدام راست و واقعیت ماجرا را به شما نخواهند گفت.

با این حساب است که حتی آن هایی که فریاد "فیش مرا منتشر کنید" سر می دهند، حتی از زمزمه کردن "میزان درآمد مرا از همان سال اول آغاز به کار تا امروز منتشر نمایید" هراس و واهمه بسیار بسیار شدید دارند!

روحانی یا جسمانی!؟

حتما شما هم کلیپ کتک خوردن یک بانو از یک روحانی را در شمال کشور دیده اید!

مسئولین ذیربط ضمن بیان احضار روحانی به دادگاه ویژه روحانیت، این نکته را مورد اطلاع رسانی عمومی قرار داده اند که کتک خور، زن برادر فرد روحانی بوده و ماجرا کلا به یک دعوای فامیلی ملکی ربط داشته است!

قطعا توضیح فوق نه تنها از گناه روحانی کم نمی کند، بلکه خیلی ها را در اندیشه " وقتی با زن برادر خود این کار را می کند، با زن برادر بقیه چه کار خواهد کرد!" فرو می برد.

نکته دوم این است که روحانی ها، علی القاعده، باید افرادی شناخته شوند که دنیا را سه طلاقه کرده و الگوی مناسب کسانی هستند که می خواهند برای آخرت چنان باشند که گویی فردا خواهند مرد.

با این حساب و وقتی مردم می بینند یک روحانی از ملک خود، یا دیگری!؟، نمی گذرد، آیا حق ندارند که پندها و اندرزها و نصایح خردمندانه او را "هیچ" گرفته و الگوهای اخلاقی و رفتاری خویش را در نزد "دیگران" بیابند!؟

گویند دیوژن در طریق انزوا و اعتدال کار را به جایی رسانیده بود که در خمی ماوا گرفت. از مال و منال دنیا به کاسه ای اکتفا کرده بود که از آن برای نوشیدن آب استفاده می کرد تا اینکه روزی جوانی را دید که با کمک دو دستش از جویی آب می نوشید. با مشاهده این منظره، کاسه را دور انداخت و گفت: "اکنون معلوم شد که به این کاسه هم نیازی نیست"

امام محمد غزالی هم برای اینکه دیو نخوت و خودخواهی را در وجود خویش از بین ببرد به خدمت در کشتی روی آورده و جاشو شده بود.

وقتی او مشاهده می کند که دو نفر در کشتی بحث می کنند و یکی از آن ها برای به کرسی نشانیدن حرف خود از "غزالی" مایه می گذارد، کار در کشتی را هم رها کرده و عطای آن را به لقایش می بخشد.

با چنین مقایسه هایی است که مردم نسبت به روحانیون بی اعتنا شده و از ته دل "چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند" می گویند.

خبر بد برای روحانیون این است که با گسترش شبکه های اجتماعی مجازی، دیگر خلوت هم به خوبی سابق یافت نمی شود و کارهایی که خیلی از ایشان در ملا خاص و در مکان های دور از دسترس انجام می دهند به مراتب بیش از فعالیت هایی که مردمان عادی در شلوغی ها می کنند در برابر دیدگان میلیون ها نفر از ساکنین ایران زمین و ایرانیان ترک دیار کرده واقع می گردند.

چه کسی باید سازگارتر شود!؟

ایرانی ها به پدر و مادرهایی که به تنهایی از عهده بزرگ کردن 10 بچه بر می آیند به دیده احترام نگریسته و نهایت شماتت خویش را ارزانی 10 فرزندی می کنند که کاری به کار بابا و مامانی که سن و سالی ازشان گذاشته است ندارند؛ بچه هایی که اگر هم قرار باشد کاری صورت دهند، آن کار جز در راستای کوچک نمودن والدین نیست!

احترام گذاشتن به والدین تا جایی توصیه شده که برخی افراد جامعه پدر و مادر را، در کنار معلم، تنها کسانی می دانند که دستبوسی آن ها بی عیب و ایراد است.

این احترام گاهی اوقات دچار افراط می شود و بچه ها فکر می کنند بابا و مامان هم در زمره 14 معصوم هستند و لذا هر کاری بکنند و انجام هر کاری را بخواهند جز در صراط مستقیم گام نگذاشته اند؛ امری که باعث می شود اطاعات بی قید و شرط از والدین از اوجب واجبات شمره شود.( دوستی می گفت که مادر برای اینکه هر فرمانی بدهد، بچه باید آن را آویزه گوش نماید و به انجام آن اهتمام ورزد یک دلیل بیشتر نمی خواهد و آن همانا "مادر بودن" است.)

اروپایی هرگز اینطور فکر نمی کنند و از همان اوان کودکی به فرزند می آموزند که اگر بین خواسته بچه با تمایلات بابا و مامان تضادی پیدا شد، فقط دلخواسته فرزند است که حکم صادر می کند!

اما، براستی کدام این ها درست تر است و آیا باید پدر و مادر خود را با خواسته های فرزند یا فرزندان سازگار کنند، یا این فرزندان هستند که در هر سن و سالی که باشند باید گوش به فرمان پدر و مادر بوده و بین حکم آن ها و حکم خدا تفاوتی قائل نشوند.

معلوم است که هیچ پدر و مادری بد بچه اش را نمی خواهد( واقعا!؟)، اما اینکه بگوییم فرزندانی که هر آنچه بابا و مامان خواسته اند انجام داده اند بی نهایت خوشبخت شده اند هم سخنی است که در مورد بسیاری از آحاد جامعه صدق نمی کند.

در این باره باید گفت بچه ای که بخشی از ویژگی های مادر و پاره ای از خصوصیات پدر را به ارث برده یک موجود متفاوت است و استعداد خدادادی او با پدر و مادر مو می زند!

همین امر است که موجب می شود علایق بچه دقیقا همانند سلایق والدین نباشد و او نتواند در شغل و حرفه ای که بابا و مامان بسیار می پسندند رشد کرده و موفقیت به دست آورد.

تفاوت نسلی و عدم شناخت والدین از شرایط روز جامعه عامل دیگری است که باعث می شود برخی بچه های حرف گوش نکن به مراتب موفق تر از فرزندان حرف گوش کن شوند.

بابا و مامان ها ادعا دارند که بچه خود را عین کف دست می شناسند. ماجرا، واقعا، غیر از این است و حتی بچه ای که از نوزادی بغل مادر بوده و تا پنجاه سالگی هم از آغوش او خارج نشده ویژگی هایی دارد که روح مادر و پدر از آن بی خبر است.

مسائل اینچنینی است که به زعم نویسنده باعث می شود پدر و مادر اقتدارگرا و کنترلگر بخوبی از پس تربیت فرزند بر نیایند و بابا و مامان هایی که خود را در جایگاه دوست بزرگسال می نشانند بچه های به مراتب بهتری بار می آورند.

یادش به خیر! دوست مادر زمانی به او گفته بود که وقتی دخترم کوچک بود می توانستم با نگاه کاری کنم که وی خود را خراب کند! الان همان بچه دو متر و نیم زبان در آورده و قشنگ توی رویم می ایستد!

این حرف، حرف حساب است و بخوبی این مطلب را می رساند که چون بچه ها روز به روز بزرگتر می شوند و پدر و مادرها روز به روز کوچکتر می گردند( رودروایستی که نداریم!) اقتدار فرزندان روز به روز بیشتر شده و از اقتدار بزرگتر ها( پدران و مادران) به مرور زمان کاسته می گردد.

بارها و بارها پیش آمده که در چنین شرایطی بچه در برابر خطاب و عتاب بابا و مامان زبان به سرزنش آن ها گشوده و "می خواستی مرا به دنیا نیاوری!" می گوید.

درست است که این حرف، حرف خوبی نیست اما وقتی به سوال "چه کسی باید با دیگری سازگار شود؟" می اندیشیم باید این نکته را هم در نظر بگیریم که تمایل و خواست پدر و مادر و توانایی های والدین در فرزند آوری بوده که پای بچه را به این دنیای نه چندان دوست داشتنی گشوده است، وگرنه بچه تا قبل از این خواسته و توانایی در دنیای پوچی خودش غوطه ور بوده و داشته حسابی حالش را می برده است!