دقیقا کجایی!؟

اگر یادتان باشد در زمانی که کشور جیبوتی با کشور ما قطع رابطه کرده بود خیلی ها اقدام به تمسخر این کشور نموده و در باره اش "دقیقا کجایی؟" گفتند.

چند روز پیش که بطور تصادفی پای صحبت های یکی از اساتید به نام دانشگاه، در قاب تلویزیون، نشسته بودم یاد و خاطره "جیبوتی" برایم زنده شد؛ زیرا نام نبرده با زیر سوال بردن تعدادی از کشورها که در سازمان ملل حق رای دارند از داشجویان خواست تا در باره آن اسامی که اعلام می شود نظر داده و بگویند که فکر می کنند این نام ها نام عروسک، ماشین یا کشور باشند!

ایشان سپس اقدام به مقایسه جمعیت این کشورها با ایران کرده و گفتند که بعضی از آن ها در قد و قواره یک شهر هستند!

سپس بحث مساحت به میان آمد و نام نبرده بطور ضمنی "عددی نیستند" را حالی داشجویان نمودند!

متاسفانه؛ باید گفت که نه تنها نگرش های اینگونه بسیار خطرناک هستند و ممکن است پای سرزمین ما را به "ناسیونالیسم افراطی" باز کند، بلکه این دیدگاه ها با دستورات و توصیه های دین مبین اسلام نیز سر ناسازگاری دارند.

مسلمانان واقعی خوب می دانند که در دین مبین اسلام ارزش و اهمیت افراد نه به گروه های جمعیتی که در آن عضو هستند بستگی دارد و نه وابسته به بزرگی مساحت سرزمینی است که در آن ادامه حیات می دهند!

در این باره باید گفت که هر چند ما بارها و بارها گفته و شنیده ایم که از میان انسان ها، برترین آن ها پرهیزگارترینشان هستند؛ اما پاک از یاد برده ایم که این پرهیزگاران می توانند در هر جای دنیا، حتی در جیبوتی، زندگی کنند و فقط پرهیزگاران داخل کشور ایران را شامل نمی شوند!

اگر جز این باشد، نعوذ بالله، لشگریان یزید، که از نظر تعدادی بیش از یاران امام حسین(ع) بودند، باید بیشتر به وجود خود افتخار می کردند!

در همین راستا؛ آدم های گاو پرست هند می توانند نسبت به خداپرستان بسیاری کشورهای مسلمان دست بالا را داشته باشند!

از آنجا که ما پهناورترین کشور دنیا نیستیم کشورهای بزرگتر از ایران هم می توانند ما را به دیده حقارت نگریسته و در هنگام سخنگویی نماینده کشورمان "بزرگ که شدی حرف بزن!" را آویزه گوش و روح و روانش سازند!

شاید با این اوصاف است که بزرگمردی به نام "شیخ حسن خرقانی" توانست بر دیدگاه های اینچنینی فارغ شده و با فراق بال دلنوشته زیر را بر سر در خانه بنشاند:

آنکس که به این سرای در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید؛ چه آنکس که در پیشگاه خدا به جانی ارزد، در خانه بوالحسن، البته، به نانی ارزد!

صدایشان را پخش کنید!

روزنامه کیهان به مسئولین توصیه کرده که چهره و تصویر خلافکارها و متخلفینی که در میانشان از موبایل قاپ تا جیب زن و کیف دزد یافت می شود را پخش کنند تا مردم حساب کار دستشان بیاید و تا می توانند از مواجهه و نزدیک شدن به اینجور افراد پرهیز نمایند!

از شما چه پنهان! با خواندن این خبر یاد داستان هایی، با محوریت خودم، افتادم که شاید مشاهده آن ها برای شما هم خالی از لطف نباشد!

داستان اول: می خواستم از ادامه تحصیل انصراف بدهم. روی این حساب واحدها را کم گرفته و بالطبع کم پاس می کردم. وقتی از انصراف، انصراف دادم به دردسر افتاده و مجبور شدم یک دو واحدی مشکل را بصورت "معرفی به استاد" پاس کنم!

داستان معرفی به استاد اینطور بود که باید خود را به استاد معرفی می کردی و با او بطور خصوصی درس می خواندی، استاد خصوصی!، و بعد او از تو بصورت خصوصی امتحان می گرفت!

6 جلسه نزد استاد رفته و تلمذ کردم و در این مدت اصلا متوجه نشدم که جناب استاد به تمامی سر به زیر است و کوچکترین توجهی به چهره من ندارد!

به این ترتیب؛ اصلا تعجبی نداشت که در جلسه هفتم، که برای نخستین بار استاد را سر بالا دیدم، کلی معطل شده و بعد سوال "ببخشید! با من کاری داشتید؟" را دشت کنم!

داستان دوم: کسی که مشاور املاک بود و به ما انواع و اقسام ملک ها را نشان داده بود، تا از میان آن ها دست به انتخاب بزنیم، پسر جوانی بود که با وی کلی دوست شده بودم.

انصافا، بسیار خوش قول بود و هرگز پیش نیامد که خلف وعده کرده و دیر سر کار بیاید!

با این حال؛ آنروز داستان بصورت دیگری پیش رفت!

من که معمولا از عینک استفاده کرده و فقط در میهمانی ها لنز می زدم هوس کردم با لنز سراغ پیدا کردن خانه بروم( انگار می خواستم بروم خواستگاری)

این کار را کردم، اما وقتی وارد محل کار مشاور املاک شدم او را پشت میز محل فعالیت مشاهده نکردم.

نیم ساعتی گذشت و در حالی که من زیر لب بد و بیراه گفته و "آخر پس کجایی؟" می گفتم حس کردم که پشت میز نشین هم دارد همین کار را می کند!

وقتی خوب به او نگاه کردم از زور خجالت آب شدم: خود خودش بود و فقط از بخت بد من کل سبیل ها را تراشیده بود!

داستان سوم: نگهبان کارت ها را سر ورود به اداره می گرفت و در هنگام خروج، با مقایسه عکس کارت و چهره صاحب کارت، به مراجعه کننده پس می داد.

نوبت که به تحویل کارت من رسید، نگهبان، به نوبت، چند کارت، که متعلق به من نبودند، را یکی یکی برداشت و با چند بار دیدن عکس های روی کارت ها و چهره من، "خودش نیست" را بر دل جاری ساخت!

از آنجا که کلا آدم صبوری هستم دلخور نشده و "بگذار کارش را بکند" را آویزه قلب کردم.

با این حال؛ وقتی دیدم که نگاهش چند بار از عکس یک خانم متوجه من و از چهره من متوجه عکس خانم شد کفرم در آمد و با عصبانیت "یعنی حتی اینکه روسری سرم نیست را هم متوجه نمی شوی!" را ادا کردم!

داستان چهارم: یک کلاه گشاد عابر بانکی سرم رفته و اصلا اعتنایی به "شما در حال واریز پول به حساب شخص دیگری هستید" نکرده بودم!

بعدها متوجه شدم که تنها کسی نیستم که بدین گونه مالباخته شده ام و فقط وقتی خانم توی دستگاه عابر بانک به سخن در آمد و "شما در حال واریز پول به حساب شخص دیگری هستید" را بصورت صوتی به اطلاع رساند، تعداد مالباخته ها به میزان قابل توجهی کم شد!

با این حساب؛ شاید شما هم متوجه شده باشید که ما ایرانی ها مثل سایر مردمان دنیا نیستیم و برای همین اغلب اطلاعات را در عوض چشم ها با گوش هایمان کسب می کنیم.

به این دلیل اصلا تعجب ندارد که کسی، در حال تماشای فیلم، "نیکی کریمی" را نشناسد، اما وقتی پای تلویزیون نشسته و بی توجه به فیلم، در حال مطالعه روزنامه است بفهمد که نیکی کریمی دارد حرف می زند!

لذا؛ نشان دادن تصاویر مجرمان و خلافکاران و متخلفان نه تنها دردی را دوا نمی کند بلکه اوضاع را به دو دلیل بدتر می نماید:

اول اینکه دود اینکار، بیش از همه، در چشمان اعضای خانواده و بچه های فرد بزهکار رفته و باعث می شود آن ها شنونده شماتت ها و سرزنش های با بن مایه "با این بابات" و "با این شوهرت" باشند.

دوم اینکه خلافکار چون کارش را بلد است خیلی زود تغییر چهره داده و جوری که با چهره قبلی مو می زند در انظار عمومی ظاهر می شود، اما افراد عادی که مختصر شباهتی به او داشته و یا، از بد حادثه، با وی همانند سیبی هستند که از وسط نصف شده باشند از دشت نگاه هایی که متفاوت از نگاه های قبلی است و یا در دل خود میلیون ها بد و بیراه قابل ذکر و غیر قابل ذکر را دارد متعجب شده و مرتب خود را بر انداز می کنند تا متوجه عیب و ایرادی که علی القاعده باید خود را در بیرون ایشان نشان دهد گردند!

به این دلایل است که من از صمیم قلب معتقد هستم که اگر به جای چهره، صدای متخلفین و خلافکاران و بزهکاران پخش شود بهتر است؛ زیرا، تا زمان ارسال این مقاله، تجربه نشان داده که دستکاری صدا و صداسازی به مراتب سخت تر از دستکاری چهره و تصویر سازی می باشد!

هزینه اجرای مراسم...!

یکی از کارهای خوبی که به تازگی رسم شده این است که "هزینه اجرای مراسم صرف امور خیریه می گردد".

اگر شما اطلاعیه بالا را دیده باشید حتم برتان می دارد که پای مراسم ختم و ترحیم و سه و هفت و چهل و سالگرد و کلا عزا در پیش است و کسی هزینه مراسم عقد و عروسی را نصیب کم بضاعت ها و بی بضاعت ها نکرده است و یا نخواهد نمود.

در بدو امر چنین به نظر می رسد که چون در مراسم عزا، مردم غم هایشان را بین خود و دیگران تقسیم می کنند و در مراسم عقد و عروسی شادی های خود را با دوستان و آشنایان و آن هایی که خود را از مکان های دور و نزدیک رسانیده اند به اشترک می گذارند هزینه های عزاداری تقسیم می شود، اما صاحبان "شادی" عزم خود را جزم می کنند که این یک ذره دلخوشی را از مردم نگیرند!

با این حال، نظر به اوضاع و احوال اقتصادی حال حاضر و آینده غایب، به نظر می رسد که موضوع مهمی در این میان از نظر دور مانده باشد!

موضوع این است که مراسم عزا صرفا هزینه بر دوش صاحب عزا می گذارند و او، اگر وسعش نرسد، می تواند تنها بخشی از هزینه های مراسم را به مستمندان برساند!

از آنطرف؛ در مراسم عروسی فقط بحث هزینه هایی که صرف مراسم می شود در میان نیست و بسیاری از عروس و دامادها، و خانواده های محترمشان، روی سکه ها و بچه سکه هایی که جدا از جبران نمودن هزینه های اجرای مراسم می توانند التیام بخش برخی از زخم های ازدواج شوند حسابی ویژه می گشایند!

با این حساب است که خرج بسیاری از مراسم عقد و عروسی را نمی توان صرف امور خیریه کرد؛ الا اینکه مراسم خیریه را یک جواب "خیر" به سوال اساسی " به نیازمدان و کم بضاعت ها و افراد محتاج می توانی کمک کنی؟" در نظر بگیریم!

خود محوری!

یادش به خیر! در دروان جوانی دوستی داشتم که مرتب شعر حمید مصدق را زیر لب زمزمه می کرد:

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

....

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

شاید باورتان نشود! اما مشترک مرد نظر سالهاست در دسترس نیست و فقط شنیده ها حکایت از آن دارد که اوضاع و احوال مالی او طوری شده که توپ داغانش نمی کند و دیگر اصلا و ابدا برایش مهم نیست که باغچه های کوچک دیگران سیب داشته باشند یا نداشته باشند!

موضوع فقط به "اقتصاد صرف" ربط ندارد و در جریان های سیاسی هم "خود محوری" جایگاهی اساسی برای خود دست و پا نموده است!

یادشان به خیر! شادروان دایی جان می گفتند که، در زمان پهلوی، جوان ها و نوجوان های فقیر و کم بضاعتی که می خواستند کار سیاسی شروع کنند در بدو امر دست به دامن کمونیست ها می شدند تا دیگران را قانع کنند سهم ایشان را هم از هر آنچه با کوشش و زحمت و عرق جبین و دود چراغ خوردن فراهم ساخته اند پرداخت نمایند. همین ها وقتی اوضاع و احوال اقتصادی روبراهی به هم می زدند تغییر موضع آشکار داده و پیرو آن نگرش سیاسی می گشتند که اساس و پایه خود را بر "خلایق هر چه لایق" استوار ساخته بود.

در زمینه مناسبات "اجتماعی" هم شاهد خودمحوری هستیم. مثلا آقایی که از دختر خانمی خوشش آمده و به اصطلاح عاشق او شده است به مجرد اینکه متوجه می شود دختر، خواستگار بهتر دارد در عوض پا پس کشیدن و به دل راه دادن آرزوی خوشبختی او، جری تر شده و " حتما باید مال من شود" را بر صمیم دل می نشاند!

ناگفته پیداست که با سلاح "اخلاق" نمی توان با "خودمحوری" مبارزه کرد و خود محورها فقط وقتی متوجه شوند کاری که با دیگران می کنند به خودشان باز خواهد گشت و نه تنها "هر عملی را عکس العملی است مساوی و در خلاف جهت خود" بیش از آنکه یک قانون فیزیکی باشد، یک واقعیت اجتماعی است، بلکه عده بیشماری هستند که بر اساس "کلوخ انداز را پاداش سنگ است" کارهایی که دیگران با آن ها کرده اند را تلافی می کنند دست از خود محوری بر داشته و به خاطر خودشان هم شده گفتار و رفتار خویش را دچار تغییر و تحول اساسی می نمایند!

هیاهوی بسیار برای هیچ!

دم دم های عید که می شود؛ نمایندگان کارگران و کارفرماها به جان هم می افتند تا پاسخ سوال "چقدر بدهیم تا کارگر از زور گرسنگی نمیرد و بتواند حالا، حالاها مورد بهره برداری قرار گیرد؟" را، به اتفاق، پیدا کنند و در این میان نمایندگان دولت هم با حضور در جلسات و صحنه ها، همانند عادل فردوسی پور، از این به جان هم افتادن نهایت کیف را می برند!

اگر کار، فقط، وسیله امرار معاش، و نه هیچ چیزی بیش از آن، شناخته شود می توان گفت که روش فوق، رویه بدی نیست؛ اما چنانچه کار را محترم تر داشته و بخواهیم توسط آن سری میان سرها در آورده و کاری کنیم که هم کمیت و کیفیت تولید ازدیاد حاصل نماید و هم بر میزان و ارزش خدمات، افزوده گردد باید برای "مقطع تحصیلی" و "سابقه کار" هم دست کم به اندازه "نمردن از زور گرسنگی" ارزش قائل شویم!( در عدم ارزش گذاری بر "مدرک تحصیلی" تعمد دارم!)

جهت درک بهتر مطلب، فرض کنید که دارنده مدرک دکترا با بیش از 20 سال سابقه کار سر کار رفته و به دریافت حداقل حقوق رضایت می دهد!

جز این است که او برای اینکه نزد در و همسایه بیش از یک "هالو" در نظر گرفته شود، در عوض کوشش و تلاش در جهت راه انداختن کار مردم و انجام فعالیت هایی که دیگران در انجام آن ها در مانده شده اند و به عهده گرفتن اموری که باعث ارتقاء جایگاه محل کار در میان رقبا می گردند در جستجوی مفرهایی بر آید که بیکاری و کم کاری وی را توجیه نمایند؟

غیر از این است که وقتی بسیاری از ما با دوستان و آشنایان در باره کارهایی که می کنیم و درآمدهایی که کسب می نماییم حرف می زنیم نگاه شماتت بار و چهره ای که از آن میلیون ها علامت تعجب می بارد را متوجه خود دیده و تنها قادر می شویم با ادای "فقط برای اینکه بیمه ام را رد کنند می روم" خویشتن را از سیل اتهامات وارده مبرا نماییم؟

تا قبل از پیروزی انقلاب، انصافا، بین حقوق دریافتی و خدمات ارائه شده تناسب وجود داشت و برای همین وقتی مشتری با مشاهده چایی که در آن مگس می رقصد اعتراض می کند، جواب دندان شکن "دو زار داده ای و انتظار داری جمیله برایت برقصد؟" را دشت می نماید!

بعد از انقلاب؛ رقص و تماشای آن، برای عموم مردم، قدغن شد! انصافا نیازی هم به اینجور کارها نبود چون مردم یاد گرفتند با دریافت حداقل حقوق به هر ساز کارفرما برقصند؛ الا اینکه کارمند اداره پست باشند، رقص در دوره اصلاحات انجام شود و رقصنده آنقدر خوب دست به حرکات موزون بزند که تماشای کار منحصر به فرد او در شبکه های اجتماعی مجازی غیر مجاز "وایرال" گردد!

چرا زیرآب می زنیم!؟

همگی آقای مدیر را خوب می شناختیم و خوب می دانستیم در هنگام صحبت از هر موضوعی چه واکنشی نشان می دهد:

اگر می خواستیم در باره ناکافی بودن و یا دیر شدن موعد پرداخت حقوق صحبت کرده و یا خدای ناکرده سر بحث مرخصی و عیدی و پاداش و آنچه وفق قانون باید بهمان تعلق بگیرد، و نمی گیرد، را باز کنیم؛ اخم های آقای مدیر به شدت در هم می رفت، صورتش از زور عصبانیت کبود می گشت و آب از لب و لوچه اش آویزان می شد!

چنانچه مایل بودیم در مورد یک موضوع فنی گزارش دهیم و یا برای ارائه کار درست از نقطه نظرات کارشناسی وی نهایت استفاده را ببریم بسیار معمولی با ما تا کرده و یک جورهایی " نمی آمدی و خودت یک جوری کارها را ردیف می کردی هم اتفاق خاصی نمی افتاد" را به دلمان می انداخت!

اما..........

اما، وقتی او را مستحضر این می کردیم که آنی که آنقدر رویش حساب کرده اید آنقدرها هم نمی ارزد و یا در نبودن شما ... و ... و ... اصلا کار نمی کنند و ... و ... و ... پای را فراتر نهاده و در ایجاد کار دیگران اخلال ایجاد می کنند حسابی گل از گلش می شکفت و با دادن سفارش یک چای قند پهلو عملا نشان می داد که تا کدامین حد قدر محبت های ما را می داند!

اینکه چرا مدیران عاشق زیر آب زنی پرسنل هستند پر واضح است. زیر آب زنی آتوی حسابی در اختیار آقا یا خانم مدیر می گذارد و او می تواند در هنگامی که یکی از پرسنل خبط کرده و " ارزش من بیش از اینهاست" می گوید آس خود را رو کرده و عملا به فرد شاکی اطلاع دهد که می داند اتفاقا زیادی هم دارد می گیرد!

زیرآب زنی، قطعا، در بیشتر وقت ها، به موضوعات علمی ربط ندارد؛ زیرا بیشتر افراد زیر آب زن علم و سواد درست و حسابی ندارند و خیلی نمی توانند در مورد اینکه کسی کارش را بلد است یا بلد نیست و یا اینکه فردی کارش را درست یا غلط انجام می دهد اطلاع رسانی کنند!

این موضوع معمولا خلل خاصی در زیر آب زنی ایجاد نمی کند زیرا در بسیاری از مواقع سیگاری بودن و نبودن پرسنل و متاهل و مجرد بودن ایشان و اینکه در خارج از محیط کاری به چه کاری و به چه میزان مشغول هستند، برای مدیر عامل، به اندازه سواد و تجربه و تخصص و تمایل به انجام کار درست مهم است.

شاید برای همین است که در بسیاری از چک و چانه های حقوقی، آقای مدیر، در عوض اینکه موضوع را به محل تحصیل یا رزومه کاری متقاضی افزایش حقوق بکشاند، پای سیگاری یا مجرد بودن طرف دوم قرارداد را به معرکه باز کرده و برای بر کرسی نشاندن حرف حق خود، ازدیاد مواجب را موجب خاکستر شدن زندگی آنی که هست و نیستش را به پای دود ریخته است دانسته و یا باعث کج شدن مسیر زندگی مجردی که با پول اضافه بر نیاز حتما کارهای بد خواهد کرد می شمارد!

در مورد علت زیر آب زنی باید گفت که جدا از اینکه بسیاری از زیر آب زنی ها وفق گفته ارزنده "مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد" صورت واقع به خود می گیرند و کارمندی که خوب می داند مدیر از او چه می خواهد نهایت تلاش خویش را برای خوشحال سازی او صورت می دهد، برای خیلی ها پایین کشیدن دیگران از اریکه قدرت و گرفتن سمت و جایگاه فعلی آنان لذتی به مراتب بیش از بالاروی خود از موقعیت موجود ایجاد می کند؛ همچنانکه وقتی در زمان برتری سفید پوست ها بر سرخ پوست ها، در زندگی و کار و فعالیت های تفریحی و ...، خداوند از سه سرخ پوست می خواهد که آرزوهای خود را بیان کنند سرخ پوست های اول و دوم از ته دل دعا می کنند که سفید پوست شوند و می شوند، اما هنگامی که نوبت به نفر سوم می رسد دعای دیگری را به ته دل می آورد: دو سرخ پوست اول و دوم دوباره سرخ پوست شوند!"؛ خدا کند اجداد و نیاکان سرخ پوست سوم "ایرانی" نبوده باشند و "زیرآب زنی" یک صفت وابسته به ژنتیک نباشد!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

توابع خارجی از نگاهی دیگر!

یادش به خیر! در یک شرکت مهندسی کار کرده و حقوق بسیار بالایی می گرفتم!

این حقوق بسیار بالا، همیشه، مرا خجلت زده نموده بود؛ طوری که بالاخره طاقت نیاورده و با حضور در نزد مدیر عامل "برایتان می صرفد؟" را بر زبان آوردم.

مدیر عامل که از سادگی من خوشش آمده بود قهقهه خنده را سر داده و گفت: "آقای مهندس! مطمئن باش که اگر کمتر از 5 برابر پولی که برایت هزینه می کنم را از قبل تو گیر نیاورم یک ثانیه هم اینجا نگهت نمی دارم!"

از نظر من حضور توابع خارجی در کشور هم همینطور است و مسئولین و دولتمردان فقط به خاطر اینکه حضور آن ها را از لحاظ اقتصادی به صرفه دیده اند تا به حال بر بودنشان سخت نگرفته اند!

این موضوع از این جهت درست و منطقی به نظر می رسد که مسئولین و دولتمردان کشور ما ثابت کرده اند که نه، بر خلاف ادعا، میهمان نوازان خوبی بوده و هستند و نه دل در گرو چشم و ابروی تبعه خارجی سپرده اند!

نکته حائز اهمیت این است که علیرغم فکر و ذکر ما، "توابع خارجی در ایران پادشاهی می کنند"، آن هایی که با سختی و مشقت فراوان خود را به سرزمین ما رسانده و در آن مقیم شده اند اوضاع و احوال کاملا روبراهی ندارند!

فکرش را بکنید! برای سال های طولانی، قرار است دور از زن و فرزند و به اتفاق 10-12 نفر در اتاق کوچک و نموری زندگی کنید و همواره با فکر اینکه ممکن است "هر خطایی از کسانی که شرایط بد زندگی، غذای ناکافی و جدایی از خانه و زندگی، آن ها را مستعد هر کاری می کند" سر بزند هر شبی را به صبح می رسانید! آیا اصلا "کاش به جایشان بودم" را به مخیله راه می دهید!

آن هایی که "اصلا چنین نیست" می گویند بهتر است به این سوال جواب بدهند که اگر ایران جای خوبی برای زندگی است، چرا توابع دیگر کشورهای نزدیک و همسایه، از پاکستان و عراق و ترکیه گرفته تا روسیه و اردن و بنگلادش و امارات و قطر، زندگی در ایران را به زیستن در سرزمین مطبوع خویش ترجیح نمی دهند!؟

پاسخ روشن است و توابع خارجی مقیم ایران مجبور شده اند بین زندگی فاجعه بار در کشور خود و زیستن رقت بار در ایران دست به گزینش بزنند!

اما اینکه چرا ما با حضور میلیونی توابع خارجی در کشور مخالف هستیم، یا شده ایم، به چند عامل بر می گردد که بهتر است به آن ها مختصر اشاراتی داشته باشیم:

اولین عامل این است که جرم و جنایت های صورت گرفته توسط توابع خارجی در کشور ما "بولد" و "برجسته" شده و در عوض بهتر دیده ایم که از جرم و جنایت های هموطنان خود راحت تر عبور نماییم؛ به همانگونه که یک سیلی محکم پدرانه ما را کمتر از چک آرامی که همسایه حوالی صورتمان می کند آزار و اذیت می نماید!

خود من، به شخصه، آمار و ارقامی ندیده ام که ثابت کند جرم و جنایت های صورت گرفته در طی سالیان گذشته توسط اتباع بیگانه، به نسبت جمعیت آن ها، از بزه ها و قتل هایی که هموطنان ما صورت داده اند بیشتر است و فقط توجهم به این نکته جلب شده که در صورت وقوع مرگ غیر طبیعی و پیدا نشدن قاتل، "همیشه پای یک تبعه خارجی در میان است" را به مخیله راه داده ایم!

اینکه گرانی ها را به حضور اتباع بیگانه نسبت داده ایم هم بیشتر به خاطر این بوده که آنچه خواسته ایم دیده ایم و در حالی که به سادگی از برابر آن ها که انواع و اقسام اشربه و اغذیه و نوشیدنی ها و خوردنی ها را حیف و میل می کنند گذشته ایم، با تعجب و عصبانیت خاصی به تعداد نانی که توابع خارجی می گیرند توجه نموده و تعداد تخم مرغ هایی که برای درست کردن نیمرو یا املت آن ها مصرف می شوند را دانه، دانه شمرده ایم!

در زمینه کار هم اصلا اینطور نیست که اگر توابع خارجی اخراج شوند به هر ایرانی یک کار می رسد!

ناگفته پیداست که اغلب قریب به اتفاق کارهایی که انجامشان دست پر توان کارگرهای خارجی را می بوسند یا از عهده ایرانی ها بر نمی آیند و یا بر عهده گرفتنشان دون شان بسیاری از ما است!

در حالی که در سرزمین ما اعتقاد راسخ بر "هر ایرانی باید یک لیسانس داشته باشد" پای بسیاری از آن ها که کوچکترین علاقه به درس و مشق ندارند را به دانشکده ها و دانشگاه ها باز کرده است، مگر می توان انتظار داشت که جای کارگران خارجی که روی کول خود زباله جابجا می کنند و یا دررستوران ها و مغازه های زیر پله ای، برای در امان ماندن از دید بازرس ها، مشغول ظرفشویی یا رفت و روب و نظافت هستند در عدم حضور ایشان به راحتی پر شود!

از همه این ها بدتر، فرهنگ کار است که در میان توابع خارجی وجود دارد و ما ایرانی ها به شدت از آن کم بهره و بی بهره هستیم؛ یعنی در حالی که توابع خارجی این را به خود قبولانده اند که برای پول خوب در آوردن باید حسابی زحمت کشید و عرق ریخت، اغلب قریب به اتفاق ما ایرانی ها عاشق تنبلی و بیکاری هستیم و به همین دلیل وقتی یک خارجی پای صحبت یک ایرانی می نشیند از استماع " در کشور به این ثروتمندی که نباید کار کرد؛ ما آنقدر داریم که اگر صبح تا شب، روبروی تلویزیون، پاهایمان را دراز کنیم و دست به سیاه و سفید هم نزنیم دولت می تواند رفاه مورد نیازمان را تامین کند" متعجب شده و بارها و بارها در مغز خود با عبارت "یعنی درست شنیدم؟" کلنجار می رود!

منتشر شده در سایت فرارو

مشاور کیست و که باید باشد؟

از میان انواع و اقسام مشاورهای جورواجور و رنگارنگ، مشاور املاک، بدون شک، از بدترین ها شمرده می شود.

این در حالی است که نه تنها مشاور خوب بودن هم توجیه اقتصادی دارد، بلکه وجود مشاور خوب از نیازمندی های جدی هر کشور و سرزمین محسوب می شود.

برای نمونه فرض کنید که قیمت نمی دانید و به همین دلیل روی ملک خوب خود 7 میلیارد قیمت گذاشته اید.

مشاور، شما را بخوبی راهنمایی کرده و ضمن ادای "حیف می شود!" قیمت ملک جنابعالی را 10 میلیارد بر آورد می کند.

از طرف دیگر؛ متقاضی خرید ملک برای ابتیاع یک واحد مسکونی مناسب 12 میلیارد کنار گذاشته است.

مشاور این متقاضی را هم راهنمایی کرده و به خریدار می گوید که می تواند با 10 میلیارد او را صاحب ملک خوب کرده و وی را مخیر سازد با 2 میلیارد الباقی هر کار می خواهد بکند!

با جوش خوردن معامله هر سه طرف راضی خواهند شد، زیرا مشاور املاک با دریافت 1 درصد قیمت معامله از دو طرف، بنا به فرض، صاحب 100 میلیون تومان می شود و هر یک از دو طرف خرید و فروش نیز به ترتیب حدود 2 میلیارد و 3 میلیارد تومان سود، نسبت به زمانی که خود می خواستند کار خرید و فروش را صورت دهند، می برند!

متاسفانه، در عمل چنین اتفاقی نمی افتد و مشاوری که با فروشنده "هالو" روبرو می شود او را کاملا توجیه می کند که در این بازار خراب اگر بتواند ملک را به قیمت 5 میلیارد هم بفروشد باید کلاه خود را از خوشحالی بالا بیندازد!

از سوی دیگر، او متقاضی خرید را مجاب می کند که همه پول های خود را از بانک بیرون کشیده و از در و همسایه و دوست و آشنا قرض کند تا دو میلیارد روی پول داشته بگذارد و قادر شود یک ملک نقلی کوچولو را مال خود نماید!

در این صورت است که فروشنده با ضرر 2 میلیاردی روبرو شده و خریدار نیز همین میزان ضرر را به جان خواهد خرید( نسبت به موقعی که کار خرید و فروش راسا توسط خریدار و فروشنده صورت می گرفت) و در عوض، جوش دهنده معامله، نام دیگری نمی توان بر آن نهاد، صاحب پول باد آورده 9 میلیارد، منهای حق کمیسیون، می شود!

انصافا؛ اوضاع و احوال دیگر مشاورها هم خیلی بهتر از مشاور املاک نیست! و به این دلیل به ویژه وقتی شنونده جمله بسیار زیبای " شما اولین کسی هستید که به وی مراجعه می کنیم و اصلا هم قصد نداریم با اینور و آنور رفتن خودمان را خسته کنیم!" می شوند از صمیم قلب "خودش است!" گفته و خیلی فوری سفارش یک استکان "چای دبش" را می دهند!

جای خوب پارک!

ماشین را براحتی جلو شرکت شهرک های صنعتی سمنان نگه داشتیم. کمی مانده به شرکت، کارگران مشغول کار بودند و این موضوع سوال اساسی "نگه داریم یا جلوتر برویم؟" را برایمان پیش آورد! با خنده گفتم: "همینجا هم می شود نگه داشت، چون اگر کار برای کارگرها سخت شود، صعوبت کار می گیرند. با این حال، جلوتر هم می شود رفت، چون اینجا تهران نیست و از همینجا که نگاه کنی تا دلت بخواهد جای پارک می بینی!"

با گفتن این حرف یاد حرف خانم برادرم افتادم که وقتی تازه به کانادا رفته و برگشته بود؛ دو چیز کانادایی که مشابه آن را در ایران، بعدها فهمیدم در تهران، نمی توان یافت را "سرعت اینترنت" و "جای پارک" دیده بود!

"جای پارک" از حسرت های بزرگ ما ایرانی هاست؛ طوری که با وجود اینکه اصلا ماشینی نیستم فقط به خاطر اینکه جلو شرکت جای پارک خوبی یافت می شود با اتومبیل شخصی به شرکت می روم.

جالب اینکه همانقدر که پارک کردن در جلو شرکت آسان است، بیرون آوردن اتومبیل از پارکینگ منزل بی نهایت مشکل است و خوب می دانم بالاخره در یکی از این بیرون آوردن ها اتومبیل را به چیزی یا کسی یا جایی می کوبم و یا این دیگران خواهند بود که با ندیدن و یا نادیده گرفتن من، خسارت جالب توجهی را به ماشین من وارد می کنند!

صبح ها، همیشه، یک ماشین بطور عمودی، یعنی طوری که کله ماشین بطرف پارکینگ و عقبش به سمت خیابان باشد، جلو پارکینگ ایستاده و نیمی از پارکینگ ما و نصف پارکینگ همسایه را با خیال " می توانیم بیرون بیاییم" مال خود کرده است!

کور شدن دید سمت راننده کافی نیست و یک ماشین دیگر که همواره دوبله و در سمت "شاگرد" سد معبر ماشین های عبوری کرده است باعث می شود برای ممانعت از تصادف همیشه خرد خرد عقب عقب بیایم و به علت نداشتن دید، تمامی حواس خود را معطوف استماع صدای "بر خورد"، که امیدوارم از نوع ملایم باشد، نمایم!

"جای خوب" پارک اتومبیل در جلو شرکت هم کاملا بی عیب و نقص نیست؛ زیرا یکبار که می خواستم از شرکت به منزل عزیمت کنم متوجه شدم سوییچ در قفل فرو نمی رود و سارقی که قصد داشته جزئی از ماشین و یا کل آن را مال خود نماید موفق به انجام وظیفه نشده و فقط باعث شده من هم در ورود به ماشین به مشکل بر خورد نمایم!

خوشبختانه، ماشین من صندوق عقب جادار، مشابه بیشتر اتومبیل ها، ندارد و من موفق شدم با باز کردن صندوق عقب، از عقب ماشین، در پنجم!، وارد شده و خود را به صندلی جلو برسانم!

بعد از آن دیگر ماشین را در طرفی که باعث شود قفل در، در قسمت نزدیک پیاده رو واقع شود نمی گذارم، زیرا سارق ها راحت تر می بینند در پیاده رو با ماشین ور بروند تا اینکه در بخش سواره رو مشغول شده و جان یا امنیت خود را به خطر بیندازند!

چند وقتی هم جای پارک ماشین را فقط بعد از پرسیدن، از خودم، که "می زنند یا نمی زنند؟" تعیین می کردم، اما بعد از اینکه دیدم جای پارکی که هم ایمن باشد و دزد، آن یا محتویات آن، را نبرد و هم در مکانی قرار گیرد که ماشین های دیگر در هنگام ورود به پارکینگ یا خروج از آن و یا موقع گردش به چپ یا راست و یا دور زدن به آن نزنند به سختی هم یافت نمی شود فرهنگ لغت "خودرو" را تغییر داده و مفهوم "جای پارک خوب" را بهتر فرا گرفتم!

یکبار در جایی خواندم و یا از جایی شنیدم که در یک کشور غربی مردمان با فرهنگ وقتی زود به محل کار می رسند ماشین را در جای دور نگه می دارند تا آن هایی که دیرتر به مکان انجام وظیفه می رسند در همان نزدیکی ها جای پارک پیدا کرده و تاخیر نخورند!

ظاهرا شرایط در کشور ما کمی متفاوت است و در حالی که آن هایی که زود آمده اند فقط در جاهای خیلی دور جای پارک پیدا می کنند، اگر بکنند، کسانی که دیر آمده اند مجبورند آنقدر در اطراف و اکناف محل کار دور دور کنند تا یک ماموریت اداری و یا یک حادثه ناگوار به دادشان رسیده و باعث شود ماشینی که به قصد رساندن سرنشینان خود به جلسه و یا یکی از ایشان به آرامستان و بیمارستان از محل پارک خارج می شود در کمال مسرت به آن ها جا خالی بدهد!

در حسرت "دهکده جهانی"!

کشورها و سرزمین های پیشین به دلایل عدیده ای با یکدیگر وارد جنگ و نبرد می شدند که از میان آن ها می توان از دو سبب و عامل اساسی "زیاده خواهی" و "خروج از محرومیت و محدودیت" اشاره کرد.

به عنوان مثال؛ وقتی یک کشور دارا در همسایگی یک کشور فقیر به سر می برد و می دانست از لحاظ نظامی قدرت تصاحب سرزمین فقیر و ضعیف را دارد، به آن مکان هجوم می برد تا به بهای فقیرتر کردن مردم فقیر، اهالی سرزمین خود را از آنچه که بودند هم غنی تر و مرفه تر نماید.

از سوی دیگر؛ اگر سرزمین کم آب دارای نیروی نظامی قوی در همسایگی کشور پر آب دارای نیروی نظامی ضعیف واقع بود بد نمی دید بر سر آب وارد جنگ و نبرد شده و مردمان سرزمین خود را از نعمت آبی که قرار بود از راههای دور به آن ها برسد با نصیب سازد!

جالب اینکه این اتفاقات سبب جنگ شهرها نمی شد و اینطور نبود که مردمان فقیر یک شهر دست به تهاجم به شهر همسایه بزنند تا اموال و دارایی های آن را تصاحب کرده و به چنگ آورند!

دلیل این امر این بود که همانطور که بچه ای به دلیل اینکه بابا برای خود کت و شلوار شیک می خرد و او را انچنان که باید نمی پوشاند با فکر کردن به "اون بابامه!" مصمم می شود اعتراض خود را، اگر هم هست، به گونه شدید اللحن ابراز ننماید، مردمان یک شهر هم مردمان شهر همسایه را از خود دیده و تهاجم و حمله به آن را عین راهزنی و دزدی می گرفتند!

با این اوصاف؛ اگر مسئولین و سردمداران و اولیای امور تمامی کشورها از صمیم قلب متوجه شوند که در عوض زندگی در سرزمین های مختلف در یک دهکده جهانی به سر می برند و اگر اتفاق ناگواری برای مردم یک ناحیه بیفتد دود آن، دیر یا زود، در چشم همه فرو خواهد رفت، مصمم خواهند شد که منباب زیاده طلبی و یا رفع محرومیت دست به تهاجم و حمله و کشت و کشتار با گناهان و بیگناهان نزنند و در عوض با دست یاری دادن به بابا و مامان های بچه های دیگر کاری کنند که نه هیچ بچه ای به علت بضاعت کم مالی از نعمت رفتن به مدرسه و بهره مندی از آموزش و پرورش درست و حسابی بی بهره نماند و نه هیچ کودکی از زور گرسنگی دارای شکم بر آمده از بی چیزی نگردد و نه هیچ فرزندی، به دلیل دارایی های بیش از حد و مرز، چندان نخورد که، دیر یا زود، از دهانش در آید!

جنک چیز خوبی نیست!

اسراییلی ها یکسال است در جنگ هستند و ما ایرانی ها 8 سال سابقه جنگ را داشته ایم.

آن ها که تجربه جنگزده بودن را نداشته اند فکر می کنند که مشکل بزرگ جنگ خرابی هایی است که بعد از جنگ بر جای می مانند و باید آباد شوند و این کار اصلا کار آسانی نیست.

آن ها پر بیراه نمی گویند، زیرا همه می دانند که یک ساختمان مرتفع را می شود یک شبه نیست و نابود کرد، اما نوسازی و بازسازی آن ممکن است یک سالی بطول انجامد!

با این حال؛ جنگزده ها اصلا به اینجور چیزها فکر نمی کنند و فقط همین که بعد از جنگ خود و عزیزان را زنده و سالم، نه قبراق و سر حال، ببینند را برای خود کافی می گیرند!

با این حساب است که خیلی ها در دوران جنگ فقط در حال وقت کشی، به امید اینکه هر چه زودتر جنگ تمام شود، هستند.

حالا کافی است شما به این نکته توجه کنید که آدم هایی یک سال و هشت سال وقت می کشند تا بتوانند زندگی خود را از سر بگیرند!

یکسال و هشت سال اصلا زمان های کمی نیستند! طرف یکسال کار می کند و زحمت می کشد تا اوضاع و احوال مالی خود را از حالت اسف بار درآورده و وارد زندگی نرمال شود!

در مدت 8 سال هم طرف از مقطع دیپلم خارج شده و وارد مقطع دکترا شده و یا کلا دکترا می گیرد!

به این ترتیب؛ یکی از دلایلی که باعث می شود جنگ ها آغاز شده و یا سال ها ادامه یابند این است که ارزش "زمان" در نزد بسیاری انسان ها کاملا زائل شده است.

آدمی پاک فراموش کرده که بطور متوسط 75 تا 80 سال زنده می ماند و یک سال و هشت سال برای او عمری محسوب می شود!

البته آن هایی که در حال لذت بردن از زندگی هستند خیلی دوست دار جنگ نیستند و چه بسا کسانی که زندگی رقت باری دارند بدون جنگ هم عاشق نبودن بوده و مدام زیر لب " من از این عمر دو روزه به تنگ آمده ام وای بر نوح که محکوم به عمر ابد است" را زمزمه نمایند.

برای درک ارزش زمان اصلا لازم نیست کسی در شرایط جنگی قرار گیرد!

خیلی از ما زمان را در کلاس های درس می کشیم و بسیاری از ما، در هنگام بازی فوتبال و وقتی از حریف جلو هستیم، تا دلتان بخواهد وقت تلف می کنیم!

قدیم ها اصلا اینطور نبود و ما در هنگام بازی فوتبال، از ذره ذره زمان بازی لذت می بردیم و خیلی در قید و بند اینکه جلو یا عقب هستیم نبودیم!

این روزها اوضاع کلا تغییر کرده و آدم ها از کشتن و پیروز شدن لذت می برند؛ خواه این کشتن، کشتن زمان در کلاس درس و بازی فوتبال باشد و خواه این از بین بردن، به زن ها و بچه هایی که کسی پاسخی برای سوال "به کدامین گناه کشته شدند؟" آن ها، یا بهتر بگوییم در باره آنها، ندارد، محدود و معطوف نشود!

"کاغذ" در برابر "اینترنت"!

مشغول ورق زدن روزنامه اطلاعات در داخل تاکسی بودم که راننده تاکسی گفت: "مگه کسی هم هنوز روزنامه می خونه؟"

جواب دادم: "امثال من می خوانند!"

گفت: "آخه کیهان و اطلاعات مگه خوندن دارند؟"

گفتم: "روزنامه نخوان ها فکر می کنند کیهان و اطلاعات یکی هستند، اما روزنامه خوان ها می دانند که این دو روزنامه زمین تا آسمان با هم فرق می کنند"

گفت: "الان که همه چی توی اینترنت هست"

قبل از آنکه این بار هم فرصت پاسخگویی را به دست آورم مسافر عقبی رشته کلام ما را قطع کرده و از راننده تاکسی خواست تا کارت بانکی خود را به او بدهد.

راننده با دلخوری این کار را کرد.

بعد از دقایقی، مسافر عقبی کارت را به راننده بر گردانده و گفت: "واریز کردم"

راننده تاکسی گفت: "این بار آخر است که کارتم را بهت می دهم"

مسافر با تعجب گفت: "چرا؟"

راننده گفت: "اگر نگاه کنی می بینی که علاوه بر پول من، یک پول اضافه هم از حسابت کسر شده است"

او اضافه کرد: "اگر مثل این آقا( اشاره به من) نقدی حساب می کردی برایت بهتر بود"

این بار من فرصت جابگویی را از مسافر عقبی ربوده و به راننده گفتم: "حالا دیدی که بعضی چیزهای کاغذی از بعضی چیزهای اینترنتی بهترند!"

راننده حرفی برای گفتن نداشت و تا مدتی سکوت محض بر تاکسی حاکم شد!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

بنزین 80 هزار تومنی!

در یک محفل خانوادگی و فامیلی، جمعمان جمع بود که یکی از بستگان، ناگهان، بحث را به گران شدن احتمالی بنزین کشانیده و گفت:

"گیریم که بنزین را بیست تا سی درصد گران کنند. واقعا پزشکیان با پول حاصله تا چه حدی می تواند گرهی از مشکلات و معضلات عدیده و ندیده مردم مملکت باز کند؟ گرانی می خواهی برو ترکیه! آنجا بابت هر لیتر بنزین 80 هزار تومن پول ازت می گیرند و سی لیتر بنزین که بخواهی بزنی باید دو میلیون و چهار صد پیاده شوی!"

در حالی که چشمانم از تعجب باز شده بود دیگری گفت: "اینجور می شود که مردم با دوچرخه سر کار می روند و یا از وسایط نقلیه عمومی استفاده می کنند؛ وگرنه چه کسی بدش می آید با وسیله نقلیه شخصی تردد کرده و در کوچکترین زمان ممکن و با راحتی کامل خود را به مقصد برساند"

درست است که بستگان، انصافا، با راه می گفتند؛ اما برای اجرایی کردن پروژه "بنزین 80 هزار تومنی" زیر ساخت ها و راهکارهایی لازم است که برخی از آن ها عبارتند از:

دوچرخه ارزان قیمت بتواند براحتی در اختیار متقاضیان قرار گیرد.

مسیرهای دوچرخه رو به گونه ای در سطح شهرها گسترش یابد که دوچرخه سوار بتواند خود را از مبدا تا مقصد( یا دست کم نزدیکی های آن) برساند.

محدودیت ها و ممنوعیت های دوچرخه سواری بانوان، هم از لحاظ قانونی و هم از لحاظ فرهنگی، بر طرف شود.

وسایط نقلیه عمومی از لحاظ کمیت و کیفیت( تعداد، تعداد ایستگاه ها، مکان ایستگاه ها، راحتی و ایمنی و نظافت و بهداشت، ظرفیت پذیرش مسافر) از حداقل استانداردهای لازم و ضروری برخوردار باشند.

کرایه و قیمت بلیط وسایط نقلیه عمومی به گونه ای تعیین شده باشد که استفاده از آن ها را، در طول سال ها و بصورت سر جمع و با مد نظر قرار دادن زمان های انتظار و تردد، نسبت به وسایط نقلیه شخصی دارای "صرفه اقتصادی" نماید.

فرهنگ استفاده از وسایط نقلیه عمومی توسط صدا و سیما و جراید به مردم آموزش داده شود و آن هایی که از این وسایط استفاده می کنند، در انظار عمومی، نسبت به استفاده کنندگان از وسایط نقلیه شخصی، دارای "ارزش افزوده" قلمداد شوند.

منتشر شده در سایت فرارو

ما معمولی ها!

خیلی از آدم هایی که، با بی خیال حق و باطل بودن، طرفدار دو آتشه امثال ترامپ و نتانیاهو هستند و در هنگام بحث با مخالفین آن ها "دمشان گرم! هر کاری می خواهند و دوست دارند، می کنند" را بر زبان می آورند، فکر و ذکری متوجه کارهای انجام شده توسط آن ها دارند و مثلا در مورد ترامپ، "گفت، دیوار بین امریکا و مکزیک می کشد و کشید؛ گفت مانع فروش نفت ایران می شود و شد و گفت مهاجرین را بیرون می کند و کرد" می گویند.

این نوع سخن گفتن معمولا این بدی را دارد که بین کارهایی که آدم نمی تواند بکند و کاری که آن دیگری می تواند بکند، فارغ از درست و غلط بودن، دست به مقایسه زده و باعث می شود "او کجا و من کجا" در صمیم دل انسان جای بگیرد!

این در حالی است که اگر شما، آدم معمولی، نگاهی به کارهایی که به راحتی می توانید بکنید و فعالیت هایی که عمرا امثال ترامپ و نتانیاهو از عهده اش بر نمی آیند بیندازید متوجه خواهید شد که در مورد بسیاری از کارها و فعالیت ها این شما هستید که دست بالا را دارید!

برای مثال، شما براحتی می توانید دوچرخه را برداشته و با آن، بی آنکه کسی را مطلع سازید که مراقبتان باشد، یک دور توی محله بزنید!

شما می توانید به سادگی آب خوردن یک اسنپ بگیرید و بی آنکه در هراس این باشید که راننده ترورتان کند خود را به محل کار یا میهمانی برسانید و شما قادرید هر غذایی را از هر کسی، که دوست و آشنا و فامیل نزدیک و دورتان است، بگیرید و نوش جان کنید و بد گمان اینکه تویش ممکن است زهر ریخته باشند نباشید!

من واقعا نمی دانم فهرست کارهایی که من می توانم به راحتی بکنم و ترامپ، عمرا، جرات انجامش را ندارد طولانیتر است یا لیست فعالیت هایی که رقیب حریص "کامیلا هریس" می تواند بکند و من قادر به انجام هیچکدام از آن ها نیستم؛ اما مطمئن هستم که اصلا اینطور نیست که سران به ظاهر قدرتمندی که به شدت اهل کشت و کشتار و قتل و جنایت و تجاوز و خون و خونریزی و جرم و جنایت هستند هر کاری دوست داشته باشند، از عهده انجامش بر بیایند و در این راه، ذره ای ترس و هراس به دل راه ندهند!

آن سوی داستان وحشتناک تر هم هست؛ زیرا آن ها که تاریخ را خوب خوانده اند خوب می دانند که ناصرالدین شاه قاجار، که تقریبا همه چیز داشت، را تنها یک نفر توانست به دیار عدم رهنمون سازد: میزا رضا کرمانی، مردی که چیز زیادی برای از دست دادن نداشت!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

تضاد منافع!

یادش به خیر! عموجان همیشه می گفتند: پدرت همیشه دوست دارد باران ببارد و من همیشه دوست دارم باران نبارد، زیرا در حالی که برادرم مهندس کشاورزی است و خوب می داند باران چقدر برای خوب رشد کردن محصولات کشاورزی مفید است، من مهندس ساختمان هستم و مدام نگران اینم که بارش باران کارهای ساخت و ساز ما را تعطیل کند و یا با تاخیر قابل ملاحظه توام نماید!

اینکه دو نفر، حتی دو برادر، با هم تضاد منافع داشته باشند چیز عجیبی نیست؛ اما اینکه در روزگار فعلی، ما با خودمان هم تضاد منافع داشته باشیم غریب به نظر می رسد!

متاسفانه؛ این اتفاق افتاده و شما در حالی که از سر شب دعا می کنید که باران ببارد و آلودگی های هوا را بزداید و باعث شود در صبح روز بعد یک دل سیر نفس بکشید در هراس این هستید که باران ببارد و سیل بیاید و خانه روی سرتان خراب شود و اتومبیلتان را آب ببرد و روخانه ها طغیان کنند و شما غرق شوید!

با این حساب؛ دیگر وقت آن رسیده که دقیق تر از سابق دعا کنیم و نه تنها از خداوند متعال بخواهیم با امر کردن به ابرها، که ببارند، ما را از نعمت باران با نصیب سازد، بلکه از باریتعالی درخواست کنیم که باران را آنقدر که دوست داریم، نه یک ذره کم و نه یک ذره زیاد، برایمان فرو فرستد تا خدای ناکرده آب در دلمان تکان نخورد!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

آن سیزده نفر!

می گویند یک تریلی به 7 عابر پیاده زده و همه را به کشتن داده بود.

چند دقیقه بعد از این ماجرا، یک پراید با نهایت سرعت به یک عابر پیاده، در همان نزدیکی، بر خورد کرده و موجب مرگ او می گردد.

در حالی که راننده پراید گریه از ته دل را سر داده و مرتب "بد بخت شدم! بیچاره شدم!" می گفته، راننده تریلی در کمال خوانسردی می گوید: "ما که آب از سرمان گذشته! جسد این یکی را هم پیش بقیه بگذار و پی کارت برو!"

لطیفه بالا را در هنگام استماع خبر غم انگیز درگذشت معدنچیان طبس به یاد آوردم؛ زیرا، متاسفانه، مسئولین و متولیان امر آنچنان در حال شاخ و شانه کشیدن برای مسببین حادثه بودند که پاک از یاد برده بودند هنوز 13 نفر در دل معدن محبوس و گرفتار هستند و شاید بتوان برای آن ها کاری کرد!

معمولا در حوادث اینچنینی هم و غم اولیه مسئولین و متولیان امر مداوای سانحه دیدگان و نجات محبوسین است و بعد از آن به اینکه باید مسببین حادثه را به مجازات رسانید و کاری کرد که اینگونه حوادث تکرار نشود و یا کمتر اتفاق بیفتد فکر می شود!

گیریم که تجمع گاز متان زیاد باشد و نجات محبوسین سخت به نظر برسد!

آیا هیچ کشوری نیست که به دلیل مواجهه زیاد با حوادث اینچنینی از تجربه بیشتر از ما برخوردار باشد و یا سرزمینی وجود ندارد که تجهیزات و ابزار آلات یشرفته آن ها بتواند گرهی از مشکلات پیش آمده باز نماید؟ آیا کسی با مسئولین و متولیان این کشورها تماس گرفته و با عجز و لابه "ترا خدا کاری کنید!" و "یک نفر را هم نجات بدهید، یک نفر است!" را به سمع ایشان رسانیده است!

شاید هراس از اینکه دیگران با کسب اطلاع از چگونگی رویداد "آبرو برایمان نخواهند گذاشت" باعث شده هیچ کس به فکر اقدامات اینچنینی نیفتد!

اما واقعا جان که نباشد، آبرو به چه دردمان می خورد!؟

پ ن: آبرو آن چیزی است که از بیرون به نظر می رسد و نه آنچه در چنته داریم!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

موضوع مهمی به نام "نیاز"!

نمی دانم شما فیلم زیبای نیاز را دیده اید یا نه! نیاز، که ساخت آن به سال های خیلی دور باز می گردد، داستان دو پسر بچه است که هر دو شدیدا به کار نیاز دارند.

از آنجا که چاپخانه ای که قرار است یکی از پسرها در آن مشغول کار شود به یک کارگر بیشتر نیاز ندارد، قرار می شود هر دو متقاضی تست شوند و آنکه بهتر است سر کار برود!

رقابت اصلا عادلانه نیست و پارتی یکی از بچه ها، بدون آنکه خود بچه مطلع باشد، از سه شیوه استفاده از رانت، زیر آب زنی و خراب کردن کار آن دیگری نهایت استفاده را می کند تا فامیل خود را واجد شرایط بهتر معرفی کند!

با اطلاع بچه و اعتراض شدید او به ناعادلانه بودن رقابت، بچه دیگر خود را بهتر می نمایاند؛ اما وقتی او متوجه شرایط بد و اسفبار زندگی آن دیگری می گردد کار را تقدیم رقیب کرده و "مرد" می شود!

اگر فیلم زیبای "نیاز" بیانگر این است که خلاف، یا دست کم بسیاری از خلاف ها، ریشه در نیاز دارد و بسیاری از افراد جامعه از سر نیاز سر از امور خلاف در می آورند؛ "بینوایان" یک پا پیشتر و بیشتر گذاشته و می گوید که اگر شما نیاز آدمی که در اثر نیاز خلافکار شده است را بر طرف نمایید، نه تنها، احتمالا، او پای در کار خلاف نخواهد گذاشت، بلکه، چه بسا، در انجام امور خیر سرآمد دیگر افراد جامعه گردد!

در "بینوایان" می بینیم ژانوالژانی که بابت دزدیدن یک قرص نان، و اقدام به فرار، به 15 سال حبس محکوم شده است در مواجهه با بخشش پدری که روح دردمند و آسیب دیده او را التیام می بخشد از این رو به آن رو شده و با مبدل شدن به موسیو مادلن، مردم یک شهر را از خود راضی می سازد.

مطالب بالا را هنگامی به خاطر آوردم که عبارت جالب مدیر مسئول روزنامه کیهان، حسین شریعتمداری، گوش هایم را نوازش داد: "کفش دزد را امام جماعت نمی کنند!"

از صمیم قلب می گویم که شاید حق با جناب شریعتمداری باشد؛ اما واقعا اگر پدر و مادر امام جماعت بابا و مامان کفش دزد بودند و امام جماعت در همان جایی که کفش دزد زاده شده است به دنیا می آمد و رفقا و دوستان و آشنایان امام جماعت همان نزدیکان و اقربای کفش دزد می بودند و شرایط زندگی هر دو نفر، از کودکی تا بزرگسالی، با هم مو نمیزد، امام جماعت حال حاضر از لحاظ ویژگی های اخلاقی و رفتاری بیشتر به چه کسی می مانست: امام جماعت یا کفش دزد؟

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

پنجاه سالگی!

دایی جان، شادروان، به مجرد اینکه پای در پنجاه سالگی گذاشتند، مرتب، زیر لب، این بیت را زمزمه می کردند: "ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی!"

یکی از بستگان هم که پنجاه را رد کرده وقتی وارد مطب دکتر شده و آه و ناله کرده و اینجا و آن جایم درد می کند گفته است با سخن خردمندانه دکتر بدرقه شده است: "اگر پنجاه را رد کرده اید و صبح بیدار می شوید و حس می کنید هیچ جای بدنتان درد ندارد یقین بدانید که مرده اید!"

خود من از سی سالگی با مقوله پنجاه سالگی آشنا شدم! داستان هم اینطور بود که یکی از همکاران سبزی خریده بود و سبزی فروش سبزی را داخل کاغذی پیچیده بود( آن موقع ها این کار مرسوم بود)

وقتی به اتفاق کاغذ را باز کردیم تا سبزی داخل آن را مورد استفاده قرار دهیم با شعر بی ادبانه ای مواجه شدیم که با "سن که رسید به پنجاه...." اغاز می شد!

از همان موقع بود که متوجه شدم پنجاه سالگی با خود انواع و اقسام دردها و امراض و مشکلات جسمی و روحی را به ارمغان! می آورد!

البته همه مشکلات به یک باره به فرد هجوم نمی آورند و دردها و آلام و امراض هم همزمان در اشخاص گوناگون ظاهر نمی شوند.

برای همین است که می بینیم فرد پنجاه ساله ای چشمان تیز بین و عقاب مانند دارد اما کم شنوایی داشته و به اصطلاح "سمعک لازم" است.

دیگری چشم بینا و گوش شنوا دارد اما از مشکلات فراوان روده و معده رنج می برد!

سومی کمر درد دارد و چهارمی پا درد و الی آخر!

در این باره معروف است که کسی به دکتر "پای راستم درد می کند" گفته و جواب "درد پیری است؛ پدر جان!" را می گیرد.

مرد، که گمان دارد در سن پیری همه امراض باید همزمان همه اعضا و جوارح را مورد تهاجم قرار دهند با کمال تعجب می گوید: "پس چرا پای چپم درد نمی کند. مگر دو پایم هم سن نیستند؟"

اما اینکه چرا بعد از پنجاه انواع و اقسام دردها و مرض ها و آلام و مشکلات و معضلات جسمی و روحی خودی نشان می دهند را نه تنها نباید نشات گرفته از بی عدالتی دانست، بلکه موجودیت آن ها را باید، نظر به اینکه همه برای فنا آفریده شده ایم، عین عدالت به حساب آورد!

برای درک بهتر منظور فرض کنید نود را رد کرده اید و هیچ مشکل خاصی هم ندارید! خوب می دانید که دیگر، دور از جان، در آخرهایش قرار گرفته اید! آیا جز این است که هراس مرگ بطور وحشت آوری در جانتان می افتد و از ته دل "نمی خواهم بمیرم. مگر زور است؟" می گویید!

حال به این بیندیشید که در این سن و سال هستید اما نه بینایی چندان درستی دارید و نه سخنان را آنطور که باید و شاید می شنوید! اوضاع واحوال دیگر اعضا و جوارح پیدا و پنهان هم به از این نیست!

آیا جز این است که در این حال فکر مرگ حال شما را بد نمی کند و اندیشیدن به اینکه دیگر بیش از داشته، نداشته دارید باعث می شود عباراتی همانند "چیز زیادی برای از دست دادن ندارید" و "یک شکست دیگر، چیزی از ارزش هایتان کم نمی کند" بیش از آنکه دل آزارتان گردد، مایه قوت قلب شما خواهد شد!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات