"آرامش" خیلی هم خوب نیست!

بد خوابی را بارها و بارها تجربه کرده ام و داستان بد خوابی ها هم اینطور بوده که چند فکر و خیال در ذهنم با یکدیگر درگیر شده و خواب را از چشمانم می ربودند!

دیشب، اما، با موردی از بد خوابی مواجه شدم که برایم کاملا تازگی داشت: هیچ فکر آزار دهده ای در ذهنم نبود و با این حال خواب به چشمانم نمی آمد.

صبح روز بعد به این فکر می کردم که چطور می شود هیچ فکر آزار دهنده ای ذهن آدم را درگیر نکند، اما این نبود هیچ فکر و خیالی مانع از خواب راحت او شود.

فکر و خیال مرتبط با "چرا دیشب خوب نخوابیدم؟" مرا به یاد خاطره ای انداخت که یکی از اساتید دانشکده، از زبان دوست خود، برایمان تعریف کرده بود:

در سال های پیش از پیروزی انقلاب در آپارتمانی چند واحدی مستاجر بودیم که انواع و اقسام آدم ها در آن سکونت داشتند.

من و همسرم شب ها راس ساعت 10 می خوابیدیم، اما همسایه کناری، که مرد مجردی بود، عادت داشت ساعت 12 نیمه شب، مست و لایعقل، به خانه رسیده و ما را از خواب بیدار نماید!

داستان هم اینطور بود که او با همان لباس هایی که از بیرون آمده بود روی تخت می افتاد و کفش ها را یکی یکی از پا در می آورد و آن ها را محکم به دیوار اتاق می کوبید!

ما عادت کرده بودیم که با صدای کوبیده شدن اولین کفش به دیوار از خواب بیدار شویم( در واقع از خواب بپریم!)

بعد از بیدار شدن منتظر می ماندیم تا صدای کوبیده شدن دومین کفش هم بیاید!

به مجرد این اتفاق ذهنمان متوجه "دیگر صدایی در کار نخواهد بود" می شد و فرمان خواب راحت و آسوده را به چشمانمان صادر می کرد!

یکشب اتفاق از نوع دیگری افتاد: ما به مجرد شنیدن صدای کوبیده شدن کفش اول به دیوار از خواب بیدار شدیم، اما هر چه صبر کردیم تا صدای کفش دوم بیاید و بعد راحت استراحت کنیم این اتفاق نیفتاد!

در نتیجه تا صبح بیدار ماندیم و خواب از چشمانمان ربوده شد.

فردی آنروز و وقتی مستاجر بغل دستی را در حال نرمال مشاهده کردم داستان را گفته و او را بابت اینکه مانع از خواب شبانه ما شده بود شماتت کردم.

مستاجر بسیار شرمنده شد و گفت که چون شب قبل مست تر از باقی شب ها بوده با در آوردن و کوبیدن کفش اول از حال رفته و نای اینکه کفش دوم را در بیاورد را نداشته است!

با یاد آوری داستان بالا به این نتیجه رسیدم که خواب خوب با درگیری ذهنی کم ایجاد می شود و اگر شما درگیری های ذهنی فراوان داشته باشید و یا هیچ فکری خاطر مبارک شما را مکدر نکند، طوفان ذهنی و یا آرامش بیش از حد ذهن شما را متوجه "یک چیزی غلط است" کرده و خواب از چشمانتان ربوده خواهد شد.

پزشکیان باید این تناقض را از میان بردارد!

دست کم از دو کارشناس شاغل در بخش های دولتی، نیرو و بهداشت، این عبارت را شنیده ام: "ما برای کاهش هزینه ها استفاده از ظرفیت بخش خصوصی را در دستور کار قرار داده ایم"

ناگفته پیداست که عایدی شاغلین بخش خصوصی، جز در موارد استثنایی، با کنندگان کار!؟ بخش دولتی قابل مقایسه نیست و جدا از این امر، امنیت شغلی در بخش دولتی به مراتب بیش از بخش خصوصی می باشد.

شاید درستش هم همین باشد؛ اما اگر این کار درست است این سوال پیش می آید که چرا وقتی بحث "درمان" پیش می آید موضوع کلا فرق می کند و آن هایی که در مطب ها و بیمارستان های خصوصی کار می کنند شرایطی به مراتب بهتر از آن هایی دارند که در مطب ها و بیمارستان های دولتی به انجام وظیفه مشغولند؟

اگر پاسخ را در ارتباط "هزینه پرداختی" با "کیفیت کار انجام شده" بدانیم باید بپذیریم که جدا از "درمان"، بر بی اهمیتی کیفیت کار صحه گذاشته و لذا در سایر بخش ها قبول کرده ایم که پول کم بدهیم و در عوض آشی برایمان پخته شود که یک وجب روغن دارد!

اگر در جواب بگوییم که "سلامت" مقوله ای جدا است و برای به خطر نیفتادن سلامت افراد جامعه باید کاری کنیم که تقاضاهای بی پاسخ یا کم پاسخ زیاد نباشد سوال مهم دیگری بوجود می آید. سوال این است که آیا ما نمی توانستیم در طول و عرض سال های گذشته کاری کنیم که تعداد بیماران تا این حد زیاد نباشند و آیا قادر نبودیم با اولویت بخشیدن به "بهداشت" از هزینه های درمانی، در حد قابل ملاحظه، کم کنیم؟

قطعا، مافیای "درمان" چنین اجازه ای را نمی داد و برای همین در همه گیری کرونا خوب دیدیم که در حالی که کشورهای پیشرفته در شستشوی دست ها با آب و صابون( که آموزش آن از بچگی در دستور کار قرار می گیرد) مشکلی نداشتند، بزرگسالان ما به شدت نیازمند آموزش های دوران طفولیتی شدند که در نهایت انجام آن ها دست "کادر درمان" را بوسید!

جالب است که در همه گیری کرونا پزشکان و پرستاران ایرانی توجه جامعه را به سوی خود معطوف کردند و این در حالی بود که سازمان بهداشت جهانی سه گانه شستشوی دست ها با آب و صابون، استفاده از ماسک و فاصله گذاری اجتماعی را از مهمترین عوامل مبارزه با ویروس معرفی کرده بود!

با این حساب؛ عجیب نبود که ما در تولید واکسن نتوانیم خوب عمل کنیم و کادر درمانی که تا توانسته بودند جلو فعالیت های بهداشتی مطلوب و مورد نیاز جامعه را گرفته بودند، حتی وقتی جان خویش را در معرض خطر دیدند، وفق عبارت معروف "ترک عادت موجب مرض است"، نتوانستند "این مقوله فرق دارد" را در روح و جان خود نشانیده و همتا و همپای اروپایی هایی که سال هاست در برنامه های خود "یک اونس پیشگیری بهتر از یک پوند درمان است" را جای داده اند بتازند( شاید اگر بحث تولید سرم در میان بود می توانستیم در آن بالاها و در میان سردمداران تولید سرم جایی برای خود دست و پا کنیم!)

واضح و مبرهن است که برای سال های طولانی سکاندار وزارت "درمان"!؟ ما کسی که قادر بوده حال مردم را، بعد از ابتلای به مرض، خوب کند بوده و هرگز نخواسته یا نتوانسته ایم سکاندار وزارت "بهداشت" را آنی که می توانسته جلو ابتلای بسیاری مردم را به امراض شدید و گوناگون بگیرد، معرفی نماییم!

لذا؛ در صورتی که دکتر پزشکیان خرق عادت کرده و بتواند با پیشگیری از بیمار شدن خود کسی را به عنوان وزیر بهداشت معرفی کند که دانش آموخته بهداشت باشد چهار گانه زیر را به بهترین وجهی صورت داده است:

الف- شجاعت فراوان به خرج داده و کاری کرده که پیشینیان او جرات انجامش را نداشته اند.

ب- شایسته سالاری کرده و عملا "بهداشت" را در برابر"درمان" دارای اولویت بیشتری دانسته است.

ج- با نداشتن هوای هم صنفی های خود نشان داده که تعصب حرفه ای ندارد و کار درست را انجام می دهد.

د- با شکستن بت "طبابت"، "پزشکی" و "درمان" ، جامعه عجیب و غریبی که یک سر بزرگ و دست و پای لاغر و نحیف و بدن بسیار رنجور دارد را به حالت نرمال برگردانده و کاری کرده که "جهان چون زلف و خال و خط و ابروست که هر چیزی به جای خویش نیکوست" را از صمیم قلب باور کنیم.

منتشر شده در سایت فرارو و روزنامه اطلاعات

خانواده و عدم انجام کار تیمی!

تا زمانی که پدر، شادروان، در قید حیات بودند دست به سیاه سفید نمی زدم!

در آن زمان؛ با وجودی که سن و سالی به هم زده بودم و علی القاعده می بایست برای خودم کسی باشم فقط انتظار درس خواندن ازم می رفت که تازه آن را هم زیاد جدی نمی گرفتم!

بعد از فوت پدر بود که به یکباره بزرگ و بالغ شدم و کسی که کسی انتظار نداشت حتی بتواند شلوار یا آب بینی خود را بالا بکشد یک شبه آنقدر رشد کرد که هیچکس متوجه نبود پدر نشد!؟

بعد از آن این اخوی بود که علیرغم اینکه اصلا کوچک نبود بزرگ و مرد گنده به حساب نیامد و مقرر گردید تا موعد ازدواج انجام هیچ کاری به وی محول نگردد.

بیشتر دیگر خانواده های ایرانی هم، متاسفانه، همینطور اداره می شوند و بنابراین ما عروس خانم های زیادی را می بینیم که در حالی که تا روز قبل از ازدواج یک وعده غذا هم درست نکرده بودند و یک پیراهن هم اتو نزده بودند و یک جارو هم دست نگرفته بودند، یک شبه، آنقدر بزرگ می شوند که از هر انگشتشان کلی هنر می بارد!

لذا؛ اینکه خیلی ها بعد از از دست دادن یکی از والدین و یا هر دو، مرد و زن زندگی می شوند و اینکه خیلی ها عقیده دارند که سربازی آدم را مرد می کند به دلیل گفته شده است.

از سوی دیگر؛ شهرستانی هایی که زندگی خوابگاهی را تجربه کرده اند معمولا به اندازه بچه هایی که جز بابا و مامان کسی را کنار دست خود ندیده اند لوس و ننر و از خود راضی نیستند و آن هایی که بعد از گذراندن چند سال در یک شهر دور افتاده ، به عنوان مامور یا شاغل تمام وقت، آستین بالا زده و یا بله می گویند عموما از کسانی که یک عمر فقط "بچه خانه" مانده اند توانایی بیشتری برای اداره زندگی و یا همزیستی مسالمت آمیز با نیمه پیدا شده دارند!

می گویند به یک نفر گفته می شود که می توانی یک قرص نان را یکباره بخوری؟

مرد می گوید باید فکر کنم.

او بعد از تفکر در گوشه ای دنج، "می توانم" گفته و کار خواسته شده را به بهترین نحوی صورت می دهد.

عین همین سوال چند بار دیگر تکرار می شود و فقط تعداد قرص نان هایی که قرار است یکباره خورده شوند افزایش یافته و به اعداد 10 و 100 می رسد.

وقتی مرد از بوته آزمون ها سر بلند بیرون می آید از او می پرسند که در خلوتگاه چه فکری می کرده و او جواب "فکر نمی کردم. تست می کردم!" می دهد.

همه ما به این لطیفه خندیده ایم، بی آنکه متوجه شویم از کار این مرد خنده دار تر کار کسی است که تا به حال یک قرص نان هم نخورده، اما دل قرص دارد که می تواند 100 قرص نان را یکجا تناول نماید و دچار هیچ دردی، اعم از سوء هاضمه و دل درد شدید، نگردد!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

"قهر"!

کوچک که بودیم به مجرد کوچکترین دلخوری از رفیق با او قهر می کردیم؛ آن هم چه قهری: تا روز قیامت!

خوشبختانه برای ما روز قیامت زود فرا می رسید! آن موقع ها روز قیامت یا روزی بود که کلا دلخوری را فراموش کرده بودیم و یا روزی که عبارت زیبای "معذرت می خواهم" گوش هایمان را نوازش می داد!

روز قیامت، حتی می توانست روزی باشد که حوصله مان از طولانی بودن قهر سر رفته بود و آرزو می کردیم در عوض پیدا کردن پاسخ "حق با چه کسی است؟" آشتی کردن و با هم توی کشتی رفتن را تجربه کنیم!

بزرگتر که شدیم، به مدد تماشای سریال دایی جان ناپلئون، متوجه شدیم که قهر کوچک و بزرگ حالیش نیست و بزرگترها هم حق دارند مانند بچه ها با یکدیگر قهر کنند!

اما قهر آدم بزرگ ها عالم دیگری داشت و وقتی دو جمله "حرف مرد یکی است" و "تا آخر عمر باهات حرف نمی زنم" یکدیگر را یاری می کردند بحث تناسب جرم با کیفر پیش می آمد و، با توجه به اینکه زبان سرچشمه بیشتر اختلافات را تشکیل می داد، این سوال را ایجاد می کرد که آیا تاوان حرف زدن یک نفر می تواند حرف نزدن دیگری باشد.

شاید بعضی ها به تاسی "هیچوقت با خوک کشتی نگیر! چون هم کثیف می شوی و هم این خوک است که از کشتی گرفتن با تو لذت خواهد برد"، از برنارد شاو، صلاح را در هرگز حرف نزدن با یک نفر بگیرند!

علیرغم این موضوع؛ سخت است بپذیریم کسی که یک عمر رفیق شفیق، دوست گرمابه و گلستان، فرزند دلبند یا سایه بالا سر بوده به مجرد بر زبان آوردن یک حرف مگو، خوک کثیف شده و آنی که برای سال های طولانی به عمد در مسابقه کشتی شکست خورده تا حریف کوچک وی خود را خوشحال پیروزی بر بابا ببیند دیگر، هرگز، لایق کشتی گرفتن نباشد!

"مسموم"!

بارها و بارها به این فکر کرده ام که آدم های موفق، که در ایران همان آدم های پولدار هستند، چطور انسان هایی هستند.

بعضی ها در پاسخ می گویند که در این زمینه شانس و اقبال موثرترین نقش را دارد و همین که شما "پیشانی نوشت" خوبی داشته باشی بقیه کارها خود به خود حل می شود: اصل با بودن بخت است نه دانستن کار طاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است.

روی همین حساب، بسیاری از آذری ها خوشبخت شدن عروس را در گرو خوش اقبال بودن او می دانند و علیرغم اینکه زیبایی دختر را در پیدا کردن! همسر مناسب بی تاثیر نمی بینند، " در عوض یک عالم زیبایی یک جو شانس داشته باشی خوشبخت می شوی" را به دل ضرب المثل های خود راه داده اند!

واضح و مبرهن است که نمی توان کلا نسبت به این دیدگاه بی تفاوت بود. در این باره کافی است به این نکته اشاره کنیم که آدم ها پدر و مادر خود را انتخاب نمی کنند و ثروت بابا و مامان مانع از این می شود که بچه برای امرار معاش شیشه ماشین ها را پاک کند، کفش عابرین پیاده را واکس بزند و یا سر راه بهشت زهرا گل و گلاب بفروشد.

آمارها نیز حاکی از آن است که بیشتر پذیرفته شدگان رشته های خوب کنکور را آن هایی تشکیل می دهند که در مدارس پولی، که خیر آن ها به دولت نمی رسد، درس خوانده اند؛ گویی "تحصیل" به شدت با "ثروت" ارتباط پیدا کرده و مردم و مسئولین با هم به این تفاهم رسیده اند که هر چقدر پول تحصیل پرداخت شود، آش سواد آموزی( یا مدرک گیری) خورده خواهد شد!

در آنسوی میدان؛ دست آن هایی که می گویند بدون ثروت بابا و مامان و با تکیه بر استعدادها و اراده های خدادادی، که در موجودیت آن ها نیز می توان دست سرنوشت را مشاهده کرد، هم می توان موفق شد چندان خالی نیست.

ناپلئون بناپارت نمونه ای بارز و کم بدیل از انسان های خودساخته است که از میان 7-8 بچه قد و نیم قد که زیر دست یک مادر رختشوی و یک پدر نه چندان موفق( بخوانید ناموفق) قد علم کرده بود، بی تفاوت به جایی که به آن تعلق داشت( فرانسوی ها محل زندگی ناپلئون را اصلا "جا" نمی دانستند!) سلسله مراتب پیشرفت را آسانسوری طی کرد و به بالاترین مقامی که یک فرانسوی در آرزوی آن به سر می برد، امپراطوری، رسید!

از شما چه پنهان! تا همین چند وقت پیش فکر می کردم که تنها ایده هایی که می توانند دلایل موفقیت یک نفر را توضیح دهند همین دو قلم جنس هستند. اطلاع از قلم سوم برای من بسیار تازگی داشت و مرا در افکاری دیگر غوطه ور ساخت.

ایده سوم می گوید که بیشتر اتفاقات و حوادث زندگی، همانطور که از نامشان پیداست، اتفاقی رخ می دهند و آدمی نمی تواند در وقوع آن ها نقش چندانی ایفا کند. با این حال؛ این اتفاقات در سرنوشت انسان چندان دخیل نیستند و واکنش افراد نسبت به این اتفاقات است که ارادی بوده و بیشتر سرنوشت ایشان را شکل می دهد.

به عنوان نمونه؛ شما در محله، مدرسه، دانشکده، سر کار، مسافرت، محل های تفریح و سرگرمی و .... با آدم های زیادی بطور تصادفی روبرو می شوید. بعضی از این آدم ها انسان های بسیار ارزنده ای هستند که ارتباط با آن ها می تواند کل زندگی شما را عوض کند و برخی از این انسان ها!؟ افراد مسمومی می باشند که رفت و آمد و نشست و برخاست با آن ها چه بسا موجب شود شما مدت زیادی در دار دنیا باقی نمانید!

ما در عالم اعتیاد و جهت نفرین این دنیا، "امان از رفیق بد!" می گوییم؛ اما فورا "البته زغال خوب هم بی تاثیر نبود!" را می آوریم!

شاید مشکل ما ایرانی ها همین باشد و در حالی که بیشتر ما فکر و ذکرمان را متوجه "زغال خوب" ساخته ایم، مردمان آنور دنیا مدام رفقای خوب و بد را رصد کرده و نقش چشمگیر ایشان در سرنوشت آدم ها را مورد اطلاع رسانی عمومی قرار می دهند.

بچه های خیابان!

در یکی از سریال های ترکی جمله قشنگی را از زبان یکی از بچه های خیابان شنیدم. او به مسئول یک موسسه خیریه، که در زمینه کمک به کودکان کار فعالیت می کرد ، گفت: "شما چه کسی را از چه کسی محافظت می کنید؟ ما را از خیابان یا خیابان را از ما؟"

این عبارت عجیب و تکان دهنده مرا به فکر فرو برد و دیدم که اتفاقا ما ایرانی ها هم در تلاش چشمگیر هستیم تا خیابان ها را از بچه ها محافظت کنیم!

متاسفانه؛ شهر ما پر شده از بچه هایی که از طریق مشاغلی همچون تکدی گری، زباله دزدی، گل فروشی، شیشه پاک کنی، واکس زدن و ...( که خیلی از آن ها را اصولا نباید شغل محسوب کرد) امرار معاش می کنند.

تاسف بارتر این است که بیشتر بزرگسالان دوست دارند این بچه ها هر چه سریعتر از سطح خیابان ها جمع شوند تا خدای ناکرده مزاحمتی برای بزرگسالان بوجود نیاورند!

بعضی پا را یک قدم فراتر گذاشته و معتقد هستند این بچه ها در عوض جمع شدن باید ساماندهی شوند.

از شما چه پنهان! بعید می دانم که منظور از ساماندهی این باشد که کودک از محل تکدی گری به مدرسه برده شود و یا بچه زباله دزد آنقدر از لحاظ معییشتی تامین گردد که خوب و راحت بخورد و بیاشامد و گاهی هم در مصرف زیاده روی نماید.

گل فروش ها و شیشه پاک کن ها و واکسی ها حق دارند همانند دیگر بچه ها در آرزوی دکتر و مهندس و خلبان شدن به سر برده و در صورت دارا بودن استعداد و اراده به این حق طبیعی خود دست پیدا کنند.

بار دیگر به سوال آن کودک خیابانی بر می گردیم: "ما بچه ها را از خیابان محافظت می کنیم یا خیابان را از بچه ها؟"

برای جواب دادن به این پرسش باید در وهله نخست کودکان خیابانی را شناسنامه دار نماییم. بعد از آن و با رصد کردن مداوم ایشان می توانیم موقعیت پنج سال به پنج سال آن ها را تعیین کرده و انصاف دهیم که در این دوره های پنج ساله بچه ها از خیابان ها محافظت شده اند یا خیابان ها از بچه ها!

"عدم اختلال در امور جاری" یا "اخلال در امور آتی"!

استعفایم را روی میز مدیر عامل گذاشته و "بیش از یک ماه در خدمت شما نیستم" را به سمع ایشان رساندم.

مدیر عامل استعفایم را پذیرفت و هیچ نگفت.

دو سه روزی به زمان رفتنم از شرکت نمانده بود که مدیر بخش مرا به گوشه ای خلوت کشانده و ازم خواست صادقانه بگویم در یک ماه گذشته رد پایم را در کدام پروژه ها گذاشته و باعث شده ام شرکت پس از عزیمت من دچار زحمت و هزینه مضاعف گردد!

با دلخوری تمام عرض کردم که این چه صحبتی است و چرا باید در یک ماهی که به رفتنم مانده کارم را بد و به دور از اصول حرفه ای و اخلاق مهندسی انجام می دادم. من تا زمانی که در خدمت شما هستم هر آنچه در توان دارم را برای پیشبرد اهداف شرکت انجام می دهم و به مجرد ورود به محل کار جدید همین امر را برای "دیگری" صورت خواهم داد.

مدیر بخش تشکر کرده و با ادای "فکر کردم مثل بقیه هستی!" مرا مرخص نمود.

از شما چه پنهان! همیشه فکر می کردم که مورد موجب نگرانی مدیر بخش فقط در میان "کارمند کوچولوها" و افراد رده پایین و میانی شرکت ها، سازمان ها و نهادهای نه چندان بزرگ یافت می شود.

این روزها فکرم کاملا عوض شده است و در میان عهده داران مقام ها و سمت های بالای اداری دارندگان ایده "دیگی که برای من نجوشد..." را کم مشاهده نمی کنم.

حتما شما هم می دانید که مسعود پزشکیان از جناب مخبر خواسته تا زمان استقرار دولت جدید از عزل و نصب ها، تا حد امکان، پرهیز شود تا برای رییس جمهور و کابینه وی هزینه اضافی تراشیده نشود.

متاسفانه؛ عده ای گوش به حرف دکتر پزشکیان نداده و با بیان "نمی توان امور جاری مملکت را مختل کرد" تا دلتان خواسته، یا دلشان خواسته، دست به عزل و نصب زده اند.

اگر شما هم فیلم زیبای "مردی برای تمام فصول" را دیده باشید، شاید سکانسی را به خاطر بیاورید که در آن یکی از به ظاهر طرفداران نخست وزیر به ایشان می گوید که اگر او را به حلقه یاران راه دهد تا ابد مرید و فرمانبردار "مردی که زیر بار عملکرد غیر قانونی نرفته است" خواهد بود.

نخست وزیر، که مرد را خوب می شناخت، "تو حتی قادر نیستی تا طلوع آفتاب فرمانبردار بمانی" را بر زبان می آورد.

حق با نخست وزیر بود و مدعی به مجرد استشمام بوی باد، که از کدام طرف می وزد، به نخست وزیر خیانت کرده و سر از جناح رقیب، بخوانید دشمن!، در می آورد.

(مطالب مربوط به فیلم نقل به مضمون شده اند)

با این حساب؛ حال که آن هایی که خود را طرفدار دو آتشه ابراهیم رییسی معرفی کرده اند، با عدم رای آوری، نتوانسته اند( یا نخواسته اند) حتی تا استقرار دولت جدید پای حرف خود بمانند و کارها را با همان آدم های منصوب در مدت استقرار دولت قبل پیش ببرند، آیا ممکن بود که در صورت رای آوری وفق گفته خود عمل کرده و در مدت 4 سال سکان هدایت کشتی ریاست جمهوری را به چپ و راست کج نکنند؟ من که بعید می دانم! شما چطور!؟

منتشر شده در سایت فرارو

دکه روزنامه نفروشی!

از جوانک مستقر در دکه پرسیدم" روزنامه دارید؟"

جوانک آنقدر با تعجب کلمه "روزنامه!؟" را بر زبان آورد که فکر کردم دکه روزنامه فروشی باید هر چیزی، الا روزنامه، را به فروش برساند!

بعد از این ماجرا واقعا ترسم برم داشته که به ترتیب از طلافروشی، میوه فروشی و داروخانه سراغ طلا، میوه و دارو را بگیرم!

از این بدتر این است که بعضی از فروشنده ها مشتری ها و خریداران ویژه دارند و به هر کسی "جنس" و "کالا" نمی فروشند و به همین دلیل بسیار ممکن است که شما وارد مغازه شده و با نشان دادن یک جنس به فروشنده " از این ها دارید؟" بگویید و در عوض جواب هایی در مایه های "نداریم"، "الان نداریم" و "گفته ایم برایمان بیاورند!" را دشت نمایید!

سه اتفاق ساده!

راننده تاکسی گفت: "ساعت چنده؟"

گفتم: "کمی باید صبر کنید. صفحه موبایل من سیاه است و برای مشاهده ساعت باید یک کارهایی روی موبایل انجام دهم"

راننده چیزی نگفت و من پس از دقیقه ای "هشت و بیست دقیقه است" را به اطلاع او رساندم.

راننده گفت: "خوب است. هنوز تا 9 مانده است"

بعد ادامه داد: "روزی سه بار سوزن می زنم. دیابت دارم و وقت زدن سوزن نباید از یادم برود"

کمی با او درد دل کردم و کمی به درد دل هایش گوش دادم. موقع پیاده شدن گفتم: "مگر موبایل ندارید؟"

جواب داد: "دارم"

گفتم: "چرا یک آلارم روی گوشی نمی گذارید تا وقت زدن سوزن فراموش نشود. خودتان هم بلد نیستید از کسی بخواهید که این کار را بکند. دیابت خطرناک است و ممکن است نزدن سوزن در وقت دقیق کار دستتان بدهد"

راننده تشکر کرد و گفت: "اتفاقا دیروز این اتفاق افتاد و حالم خیلی بد شد"

دیگر چیزی نگفتم و فقط در دل "من کوچکتر از آن نیستم که حرفی برای گفتن داشته باشم(از این جمله کلیشه ای خیلی بدم می آید) و لذا دوست دارم با صدای بلند فریاد بزنم که یک آلارم ساده جان خیلی هایی که به علت درگیری در مسائل و مشکلات زندگی و روزمرگی ها خوردن یا تزریق سر وقت دوا را فراموش می کنند را نجات می دهد."

سوار تاکسی دوم شدم. با اشاره به یک عدد طولانی از راننده پرسیدم: این شماره کارت شماست؟"

با اشاره سر تایید کرد.

گفتم: "می توانم با اپ پرداخت کنم"

باز هم جواب مثبت داد.

در میانه راه پرداخت متوجه شدم که اسم و فامیل در زیر شماره کارت درج نشده است.

لذا از راننده تاییدیه گرفتم که پول را به کارت درست واریز می کنم.

در پایان گفتم که بد نیست اسم و فامیل زیر شماره کارت درج شود تا مردم پول را خدای ناکرده اشتباه واریز نکنند.

خیلی توی کتش نرفت و شاید روزی توی کتش برود که سر پول دادن یا ندادن یک مسافر وارد یک جر و بحث شدید شده و یا کار به درگیری فیزیکی و کتک و کتک کاری کشیده است.

راننده در حال نگاه کردن به دنده بود که نزدیک بود با یک عابر پیاده سنگک به دست برخورد نماید!

راننده خوش اقبال بود که حواس من، بر خلاف بیشتر وقت ها، جمع بود و با ملایمت، طوری که راننده دستپاچه نشود، "مراقب باشید" را بر زبان آوردم.

خطر که به خیر گذشت، راننده گفت: "او باید مراقب باشد!"

گفتم:" اگر می زدید او از قید و بند دنیا رها می شد و در این دنیا لازم نبود به کسی حساب پس بدهد و این شما بودید که توی هچل افتاده و حالا حالاها باید حساب پس می دادید."

هیچ یک سخنی نگفتند: نه راننده و نه مسافرینی که در عقب اتومبیل جا خوش کرده بودند!

"حامی" یا "فرمانده"!

پدر و مادر موجودات عزیز و گرانبهایی هستند که متاسفانه قدر آن ها در زمان حیات کمتر دانسته می شود.

شوربختانه؛ شماری از آدم ها از نعمت دارا بودن بابا و مامان، برای همیشه، بی بهره بوده اند و تا آمده اند خود را بشناسند خویشتن را در بهزیستی دیده اند.

گروهی، از این ها خوش اقبال تر بوده اند و دست کم تا سال هایی از برکت وجود ایشان بهره ها برده اند.

آن هایی که پدر و مادر را از دست می دهند، تازه و دیر، متوجه قدر و قیمت این درهای بی مانند و غیر قابل قیمت گذاری گشته و حاضر می شوند هر کاری بکنند تا از دست رفته ها را مجددا، حتی برای دقایقی هم شده، در قید حیات قرار دهند.

پدرها و مادرها فقط در سال های مجردی پشتیبان و حامی بچه ها نیستند و متاهل هایی که با کوه مشکلات برخاسته از زندگی خانوادگی و حیات غیر خانوادگی روبرو می شوند، اگر پدر و مادر داشته باشند، غم به دل راه نمی دهند و وقتی از دستیابی به هر راه حلی مایوس می شوند با فکر کردن به اقربایی که خوب می دانند در چنین مواردی چه باید کرد "دلارام" نام می گیرند.

با همه این ها باید گفت که در کمال تاسف و تاثر پدر و مادرهایی هم هستند که پا از مرحله "حامی" و "پشتیبان" فراتر نهاده و با فرماندهی، مصمم می شوند در مسائل و موارد مختلف و موضوعات اساسی از قبیل انتخاب رشته تحصیلی، پیدا کردن مورد مناسب ازدواج، خرید خانه و وسایل آن، ابتیاع اتومبیل، نحوه کسب درآمد و خرج عایدی ماهانه و ... خود را در جای فرزند قرار داده و با تصمیم گیری به جای بچه، ایده " آنقدر دیگران در زندگی من دخالت کرده اند که مصمم شده ام دیگر در زندگی خودم دخالتی نداشته باشم" را در روح و روان او جا می اندازند!

اینجور بابا و مامان ها دوستی خاله خرسه ای دارند و باعث می شوند فرزندان مبدل به موجوداتی بدون اعتماد به نفس لازم و کافی، زبون و بیچاره و بی دست و پا شوند که در هنگام برخورد با مشکلات زندگی نه خود قادر می شوند به راه حلی دست یابند و نه می توانند به سوی دیگران، به عنوان مشاور، برای حل و فصل معضلات پیش آمده دست یاری دراز نمایند. آن ها در هنگام مواجهه با هر مسئله ای فقط قادر می شوند در نهایت درماندگی منتظر بمانند تا دستور نحوه حل مشکل از "بالا" صادر شود؛ تا زمانی که دستور از خیلی بالا برای ممات "او" یا "آن ها" صادر نشده باشد!

"پزشکیان" و "مبارزه با کلاهبرداری"!

وقتی اسم کلاهبرداری می آید بیشتر افراد به فکر سیستم ها و سازمان ها و مدیریت های دولتی می افتند؛ در حالی که بسیاری از مدیران خصوصی هم اگر نخواهند یا نتوانند سر مشتری ها و ارباب رجوع خود کلاه بگذارند، از برداشتن کلاه آن ها کوچکترین واهمه ای ندارند!

این ماجرا چند روز پیش برای من اتفاق افتاد و مکانیک محترم نه تنها اجرت بسیار زیادی گرفت و مرا حسابی نقره داغ فرمود، بلکه ایراد ماشین را نصفه نیمه رفع کرد و ایرادی دیگر را به سلسله ایرادات اتومبیل افزود.

این داستان مرا به سال های خیلی دور پرتاب کرد، سال هایی که به اداره کار رفته بودم تا از مدیر محترم خویش شکایت کنم.

اداره، غلغله بود و همه آمده بودند تا از غایبین شکایت نمایند.

شلوغی و گرمای بیش از حد و انتظار طاقت فرسا برای انجام کار عاقبت طاقت مرا طاق کرده و باعث شد بر سر یکی از مسئولین فریاد "همه این ها تقصیر شماست!" را بر آورم.

مسئول نامبرده در نهایت تعجب گفت: "به ما چه ربطی دارد؟"

در پاسخ گفتم: "وقتی در رابطه کارفرماها و افراد زیر دست کوچکترین دخالتی ندارید و صبر می کنید تا کارد به استخوان یک طرف برسد و او دست به شکایت بزند هم تعداد شاکی ها زیاد می شود و هم میزان عصبانیت آن ها غیر قابل کنترل می گردد!"

در ادامه آوردم: "همه این ها در حالی است که بسیاری شاکی ها سند و مدرک معتبری که ثابت کند حق با آنهاست در دست ندارند، زیرا خلافکار و متخلفی که هر آن احتمال می دهد کار به شکایت و شکایت کشی برسد تا می تواند از خود سند و مدرک بر جای نگذاشته و یا اسناد و مدارک موجود را معدوم می نماید"

چون گوش مفت نصیبم شده بود کوتاه نیامدم: "برای رفع مشکلات اینچنینی شما می توانستید نمایندگان خود را به صورت ناشناس به محل کارهای مختلف اعزام نموده و از روابط واقعی و ضوابط رعایت نشده بین روسا و مرئوسین سر در بیاورید؛ همانطور که زمانی پادشاهان عادل با لباس مبدل به میان مردم می رفتند تا از حرف ها و سخنان درگوشی آن ها متوجه شوند که کارگزاران ایشان با مردمان عادی کوچه و بازار چه می کنند."

شک نکنید که من طرفدار اقتصاد آزاد بوده و با اقتصاد دستوری مخالفت کامل دارم. با این حال باید انصاف داده و پذیرفت که اقتصاد و قیمت گذاری دستوری حالا حالاها گریبان کشور ما را گرفته و رها نخواهد کرد.

روی این حساب؛ از بایسته ترین اقدامات دکتر پزشکیان باید این باشد که هم قیمت گذاری ها و تعرفه ها درست و شایسته و با رعایت اصل "مشتری مداری" صورت گیرد و هم کنترل های لازم صورت پذیرد تا کسی، ارگانی، سازمانی، نهادی، اداره ای، محل کاری از این قیمت ها و تعرفه ها بیشتر نگیرد. شک نیست که "کیفیت محصول و خدمت" نیز باید مشتری، خریدار و ارباب رجوع را راضی نماید.

برای رسیدن به این "مهمات" کنترل ها باید توسط "بازرسین پنهان" پاکدستی که حقوق مکفی می گیرند انجام شود تا خدای ناکرده مسائلی از قبیل بیماری فرزند، هزینه کمر شکن اجاره و مشکلات معیشتی یاد و خاطره لطیفه زیر، که بیش از رگه هایی از واقعیت را در دل خود آشکار دارد، را در اذهان عمومی زنده ننماید:

اقای بازرس از دکتر قلابی پول گرفت و بی خیال قلابی بودن او شد!

بیماری که در اتاق انتظار نشسته بود و از لای در باز اتاق دکتر ماوقع را رصد می کرد بازرس را، موقع خروج از محل معاینه، گیر انداخت! سپس وی را کنار کشیده و گفت: "کار بدی کردی که از دکتر قلابی پول گرفتی و راپورت او را به مقامات بالاتر ندادی!"

بازرس در جواب گفت: "راستش من بازرس واقعی نیستم و کارم این است که هر چند وقت یکبار سراغ دکترهای قلابی بروم و آن ها را سر کیسه کنم و امورات خود را بگذرانم. به این ترتیب کاری در این مورد از دستم ساخته نیست، اما شما که بیماری می توانی نزد مقامات بالاتر رفته و از دکتر قلابی که ممکن است باعث شود حال تو خوب که نمی شود، بدتر هم بشود، شکایت کنی"

بیمار سری تکان داده و گفت: "واقعیت ماجرا این است که من هم مریض واقعی نیستم و فقط آمده ام بابت سه روزی که سر کار نرفته ام مرخصی استعلاجی بگیرم"

منتشر شده در سایت فرارو

بزرگان همیشه درست نمی گویند!

از دوره نوجوانی دوست داشتم پند و اندرزها و جملات قصار بزرگان را مطالعه کرده و آن ها را به حافظه بسپارم.

آن موقع ها، سنین نوجوانی، گمان می کردم سخنان بزرگ و ارزشمند فقط از دهان بزرگان بیرون می آید و افراد معمولی جامعه چیز زیادی برای گفتن ندارند!

بعدها به مواردی پی بردم که مرا متوجه ساخت به دلیل دورانی که بزرگی در آن می زیسته است، تربیت نه چندان صحیح وی یا ژن خوکی که در او وجود داخلی داشته است نمی توان تمامی گفته های او را درست و صحیح دانست و ممکن است هر بزرگی، هر قدر هم بزرگ بوده باشد، حرف های نادرست را از دهان خارج ساخته و یا کلمات و عبارات آزار دهنده و یا غلط را بر صفحه کاغذ قلمی ساخته باشد.

جدا از این ها، شرایط در درست و غلط بودن یک عبارت بسیار مهم است و همانطور که خنده در یک مجلس عروسی موجبات تشویق افراد مدعو را فراهم می کند، اما در مجلس عزا باعث می شود نگاه های شماتت بار از هر سو گریبان فرد شاد را بگیرد، یک گفته می تواند در شرایطی درست و در شرایط دیگر کاملا غلط باشد!

به عنوان مصداق کافی است "زن نو کن یک دوست هر نو بهار که تقویم پاری نیاید به کار" را در نظر بگیرید!

آیا در جامعه امروزی کسی می تواند پیرو راستین سعدی علیه الرحمه بوده و هر بهار برای خود آستین بالا بزند!

در جامعه ای که مردان خیلی هنرمند باشند فقط می توانند یک زن را از خود راضی نگاه دارند، فکر زن دوم( چندم پیشکش) هم باعث می شود لرزه را بر اندام "فکر کننده" انداخته و موجب گردد او در عالم خیال خویشتن را با دو چشم از حدقه در آمده و یا دل و روده های از بدن بیرون کشیده مجسم نماید!

از طرف دیگر می توانید "میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است" ، که خیلی ها نمی دانند از فردوسی یا سعدی است، را در نظر بگیرید!

خانه را مورچه برداشته است و شما در فکر این هستید که کاری نکنید که به مورچه ها آسیب جدی، یا شوخی، وارد شود!

در این صورت، قطعا، سعدی بزرگ را از خویش راضی ساخته اید، اما این نیز ممکن است که "مورچگان را چو بود اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست" را در عمل مشاهده کرده و فکر کنید که مورها با بدن لاجان و مردنی شما چه ها که نمی توانند بکنند!

"هانا آرنت" عبارتی دارد که در ایام انتخابات، جهت تحریم، زیاد مورد استفاده قرار گرفت: " انتخاب بین بد و بدتر فرصتی است که ما به بد برای بدتر شدن می دهیم"

در انتخابات ایران، بنا بر سابقه، این عبارت کاملا غلط است؛ زیرا اکثر روسای جمهور ایران دو دوره ای بوده اند و الحق و الانصاف بیشترشان در دوره اول به مراتب بهتر از دوره دوم عمل کرده اند!

به عبارت دیگر؛ وقتی مردم در یک دوره به رییس جمهوری رای داده اند، تا بدتر از او انتخاب نشود، او تا توانسته خوب عمل کرده تا در دور دوم هم بتواند آرای مردم را به دست آورد.

لذا جمله "هانا آرنت" را، اگر هم درست بگیریم، باید در انتخابات ریاست جمهوری ایران بصورت زیر تغییر دهیم: "انتخاب بین بد و بدتر فرصتی است که ما به بد برای بدتر شدن می دهیم؛ الا اینکه بد تا الان رییس جمهور نشده باشد!"

منتشر شده در سایت فرارو

"مکانیک خارجی" و "مکانیک ایرانی"!

در فیلم های خارجی دیده اید که وقتی یک نفر در بین راه می ماند چه اتفاقی برایش می افتد؟ او فوری به مکانیک خود زنگ زده و به او اطلاع می دهد که در راه مانده است. مکانیک فوری خود را رسانیده و سوییچ را از صاحب اتومبیل دریافت می دارد. بقیه کارها با مکانیک است و صاحب ماشین فقط لازم است بعد از تمام شدن تعمیرات و دریافت خبر خوش "ماشین آماده است" خود را به تعمیرکار رسانیده و ماشین را دریافت نماید.

مشابه این اتفاق، در داخل کشور، برای من هم افتاد؛ هر چند سلسله مراتب رویدادها با آنچه بیان گردید توفیر مختصری داشت!

فرمان را که گرداندم ماشین از حرکت ایستاد و از جای خود جم نخورد! خواستم ماشین را راه بیندازم، اما کلاچ تا ته ته پایین رفته بود و اصلا بالا نمی آمد. گوگل کردم تا اگر مشکل مختصر باشد خودم آن را حل و فصل نمایم که جوابی نگرفتم.

در این حین متوجه شدم که ماشین را بد جایی پارک!؟ کرده ام. این را از نگاه های مردمی که مطمئن بودند مردم آزار هستم و سر سوزنی گمان نمی دادند که مشکل پیدا کرده ام می شد فهمید!

بالاخره یک نفر دلش سوخت و به من کمک کرد تا جای ماشین را تغییر دهم. وقتی راه باز شد و طرف پی کارش رفت متوجه شدم که او درد خودش را داشت و انصافا باعث شده بود من در موقعیت به مراتب خطرناکتری، از لحاظ امکان تصادف، قرار گیرم!

عاقبت یک خیر واقعی پیدا شد و باعث شد خیالم فقط نگران تعمیر ماشین، و نه امکان تصادف شدید منجر به جرح و فوت، شود!

به مکانیک خودم زنگ زدم و جواب "نمی توانم بیایم. خودت یک کاریش کن!" را گرفتم.

در جواب "چه کار؟" هم گفت که ماشین را روی دنده 2 بگذار و یک جایی برسان!

موفق نشدم این کار را بکنم! ظاهرا ایراد از آنچه مکانیک فکر می کرد جدی تر بود!

به یک مکانیک دیگر زنگ زدم که از او هم پاسخ مناسبی دریافت نکردم.

دو سه نفری از گرد راه رسیدند، اما کمک درست و حسابی نکرده و رفتند.

به ناچار به امداد خودرو زنگ زدم که چند تایی نیامدند و فقط یک نفر وعده داد که می آید و درست می کند و اگر نتوانست ماشین را به همان نزدیکی ها منتقل می نماید. او در خاتمه "فقط توی واتس آپ لوکیشن بفرست!" را آورد!

سایفون وصل نشد و مانده بودم چطور لوکیشن بفرستم. از یک عابر گذری کمک خواستم که انصافا "نه" نیاورد.

جرثقیل یک ربع بعد آمد و معلوم بود که برای بردن، نه تعمیر در محل، آمده است!

یک چیزهایی گفت که از آن میان فقط "بریده" را متوجه شدم. بعد هم گفت که 600 تومان می گیرد و ماشین را به تعمیرگاه صادقیه می برد( همان نزدیکی ها صادقیه را می گفت. من نزدیک امیر آباد بودم!)

چاره ای نبود؛ به ویژه که اطمینان داد تعمیرکاران مجربی دارند و بابت خرید قطعات "فاکتور" می دهند.

توی تعمیرگاه ماشین را خواباندند و گفتند که تلفنی می گویند که چقدر هزینه اش تمام می شود.

در پاسخ "چرا الان نمی گویید؟" جواب دادند که باید خیلی چیزها را پیاده کنند تا متوجه بشوند قطعات تعمیری هستند یا لازم است عوض شوند.

برای راحتی خیال من هم توضیح دادند که اگر از اجرت ناراضی بودم می توانم ماشین را برای تعمیر به یک جای دیگر ببرم.

توی دل گفتم که این تعارف است و چه کسی می تواند ماشین را با دل و روده هایش که بیرون آمده سوار جرثقیل کرده و در تهران دور دور کند تا یک مکانیک با انصاف پیدا شده و او را مورد پذیرش قرار دهد!

در حالی که دل توی دلم نبود که بالاخره چقدر پیاده خواهم شد، دو نفری آمده و با تسویه حساب گوشی "چه خبر است؟" را دست من دادند!

یکی 25 میلیون تومان داد و دومی 35 میلیون و تازه آن وقت بود که متوجه شدم ارقام نوشته شده در فاکتور تومان هستند و ریال نیستند!

چیز عجیب این بود که هر دو نگون بخت ماشین های کاملا معمولی داشتند و معلوم نبود اگر اتومبیل های گران قیمت خارجی را آورده بودد چقدر باید هزینه تعمیر می پرداختند.

با مترو خود را به منزل رسانده و منتظر تماس ماندم.

تماس که طول کشید( در واقع انتظار تماس طول کشید!) زنگ زده و متوجه شدم که حدود سی میلیون باید هزینه بپردازم.

با خنده تلخ "مگر قیمت خود ماشین چقدر است؟" گفته و جواب صادقانه "حداکثر سیصد میلیون! اما هزینه قطعات و اجرت این ماشین ها زیاد است!" را گرفتم!

این یکی را انصافا راست می گفت زیرا ارزش کل قطعات داخل بدن آدم هم از ارزش خود او، که بصورت دیه و در بعضی موارد پرداخت می شود، زیادتر است و روی این حساب اگر کسی، دور از جان، بخواهد به دلیل مشکلات مالی دست به خودکشی بزند بسیار بهتر خواهد بود که در ابتدا قطعات دوگانه داخل و بیرون بدن( مثل چشم و گوش و کلیه)، که قادر متعال یکی از آن ها را بصورت "زاپاس" و محض احتیاط آفریده است، و یا اجزایی که با ناکامل بودن هم می توانند تا حدی کار خود را صورت دهند به فروش برساند و بعدا جسمی که دیگر چندان ارزشی ندارد را راهی آرامستان نماید!

خدا را چه دیدید؟ شاید بدینوسیله مشکلات مالی کلا بر طرف شدند و تنها دلیل خودکشی نیست و نابود گردید!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

کار بی پول!؟

در آخرین مناظره پزشکیان و جلیلی پای کار بی پول هم به میان کشیده شد. در این مورد؛ هر دو عزیز ادعا کردند که در این مملکت کلی کار بی پول کرده اند! لذا، شاید تفاوت دیدگاه ها فقط در این بود که پزشکیان معتقد بود آن هایی که کار بی پول می کنند کم هستند، اما جلیلی شمار آن هایی که بی مزد سر کار می روند را هزاران نفر تخمین زد!

بحث کار بی پول از همان ابتدای انقلاب به میان آمد. آن موقع ها کار بی پول را کار جهادی می گفتند. خوب یاد دارم که در سال های نخستین انقلاب، پدر، شادروان، کار جهادی می کرد و ریالی بابت این نوع فعالیت پول نمی گرفت.

دلیل اینکه پدر می توانست کار جهادی کند این بود که اوضاع مالی ما نسبتا خوب بود و اینطور نبود که پدر بیکار باشد، اما کار جهادی کند! پدر مهندس کشاورزی و در استخدام موسسه ای دولتی بود و شاید به همین علت متعهد شده بود که قدر نعمتی که به وی عطا شده بود را دانسته و در اوقات فراغت کار جهادی کند!

کار جهادی تماما هم خیر و برکت نبود. خوب یاد دارم که در آن سال ها یکبار نگهبانی راه ما را سد کرد و پدر را، علیرغم اینکه سمت بالایی داشت، مورد مواخذه و بازخواست قرار داد!

او سوییچ را گرفت و صندوق عقب را دید و بعد در کمال شرمندگی از پدر پوزش خواست و گفت که به وی اطلاع داده اند که پدر توت فرنگی ها را بار ماشین کرده و در بازار می فروشد( پدر در جهاد توت فرنگی، که انصافا جهاد خوشمزه ای بود!، فعالیت می کرد.)

هر چند اوضاع بیرون ماشین درست شد، اوضاع داخل اتومبیل قمر در عقرب گشت.

مادر به شدت به این وضع اعتراض کرده و گفت که "چرا اجازه می دهی ماشین را بگردند؟" و پدر در نهایت خونسردی "من کارم را می کنم و قرار است نگهبان هم کارش را بکند" را بر زبان آورد.

اینکه کار جهادی پدر کی تمام شد را در خاطر ندارم و فقط همینقدر در خاطرم مانده که بسیاری از دوستان و آشنایان و رفقا تا نزدیکی درگذشت ایشان، پدر را بابت این نوع فعالیت، که هرگز قدرش دانسته نشد، مورد شماتت و مواخذه قرار دادند!

البته؛ سابقه پدر در ارزش قائل نشدن بر پول به پیش از پیروزی انقلاب باز می گشت. در این باره شنیده ام که یکبار ایشان پول اضافه کاری را باز گردانده و گفته بودند اشتباهی شده و به من بابت اضافه کار نکرده، اضافه کار داده اند!

با این وصف عجیب نبود که پشت سر ایشان صفحه گذاشته و در باره شان "در حالی که خیلی ها پول کار نکرده را از حلقوم بالا دستی ها بیرون می کشند، یک نفر پیدا شده که پول بی زبان پرداختی را پس می دهد!" گفته شود.

کار جهادی، قطعا، فقط به مهندس های کشاورزی و دست اندرکاران کشاورزی مربوط نبود و همیشه آدم هایی پیدا می شدند و می شوند که کنسرت رایگان بگذارند، بلیط مجانی سینما و تئاتر به بعضی افراد بدهند، بیمار را بدون گرفتن ریالی؛ معاینه، مداوا و درمان کنند و هزینه های تحصیل افراد کم بضاعت را متقبل شوند.

با این حال؛ واضح و مبرهن است که آدم های اینگونه را باید در میان اقشار متوسط و بالای جامعه یافت و مسافرکشی که زن و بچه را گرسنه می بیند و هر آن نگران است سقف خانه فکسنی روی سر اهل و عیال آوار شود و یا اتومبیل او برای همیشه خاموشی پیشه کند "قابل ندارد" را از ته دل بر زبان نخواهد آورد!

لذا؛ جلیلی و پزشکیان، اگر واقعا کار جهادی کرده باشند یا بکنند، از میان اقشار بالادستی جامعه هستند؛ ولو اینکه در یکی رنگ رخسار خبر از سر درون بدهد و در دیگری ظاهر، به غلط، "من هم از شما هستم" را فریاد بکشد!

نامزد پوششی؛ به زبان ساده!

آقایی برای خواستگاری رفته و به عروس خانم آینده وعده می دهد که در صورت ازدواج سند خانه و ماشین و محل کار را به نام او خواهد زد!

عروس خانم، که چند خواستگار دیگر هم دارد، "باید فکر کنم" می گوید، اما از ته دل "این با بقیه فرق دارد!" را بر زبان می آورد!

در حالی که عروس خانم خود را آماده کرده تا با فریادی که گوش فلک را کر می کند به خواستگار مناسب جواب "بله" بدهد، خواستگار "من نیستم" می گوید اما برای اینکه دل عروس خانم را نشکند "دوست خوبی دارم که دنبال همسر مناسب می گردد" را به سمع دختر بخت برگشته می رساند!

او برای راضی کردن عروس خانم می گوید که درست است این بار از سند خانه و ماشین و محل کار خبری نیست، اما من در عوض "خواستگار" به تو قول می دهم که به مجرد جاری شدن خطبه عقد با حقوق بالا به استخدام یک شرکت معتبر در خواهی آمد و علاوه بر آن پس از بچه دار شدن دارای پرستاری که فرزند را همیشه و حسابی تر و خشک می نماید خواهی بود!

عروس خانم، ندید، قبول کرده و برای فرا رسیدن روزهای خوش بعد از ازدواج لحظه شماری می کند؛ بی آنکه سر سوزنی به این فکر کند که آنی که یک هفته هم سر قولش نمانده می تواند معرف خوب کسی باشد که به مدت 4 سال تمام روی تمامی وعده هایش خواهد ایستاد و به هر آنچه گفته جامه عمل خواهد پوشاند!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات و سایت فرارو

وقتی پای دیگری در میان است!؟

به همسرم گفتم: "یادت هست یک پایم شب ها خواب می رفت و صبح ها که بیدار می شدم درد آن اذیتم می کرد!

با سر علامت "تایید" برایم مخابره کرد.

گفتم: "یک مدتی است که خودش خود به خود خوب شده!"

گفت: "خدا را شکر! متاسفانه کف یکی از پاهای من هم مدتی است درد می کند"

گفتم: "داروهایی که برادرت برایت تجویز کرده بود را می خوری؟!"

گفت: "نه!"

دلخور گفتم: "چرا نمی خوری!؟ یادت نیست چقدر پاهایت درد می کرد و از زور درد کارت به اورژانس می کشید و یا نصف شبی با سشوار به جان آن ها می افتادی تا دست کم کمی تسکین پیدا کنند!"

گفت: "ان درد ربطی به این داروها نداشت و خودش خود به خود خوب شد!"

این بار دیگر حسابی جوش آورده و گفتم: "مزخرف نگو! درد خود به خود خوب می شود!؟"

شما هم در زندگی از اینجور مکالمه ها داشته اید!؟

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

به کسی نگو!

گفتم می خواهم جمعه به "پزشکیان" رای بدهم.

با خنده گفت: "رای بده، اما به کسی نگو!"

حق با او بود زیرا طبق آمار رسمی 60 درصد واجدین شرایط در انتخابات شرکت نکرده اند. با این حساب و اگر بخواهیم برای ممانعت از رسوایی همرنگ جماعت شویم نباید در انتخابات شرکت کرده و یا باید در انتخابات شرکت کرده و صدایش را در نیاوریم!

با این حساب؛ معلوم است که بیماران روحی روانی، که در کشور اصلا کم شمار نیستند، برای ممانعت از اینکه انگ "دیوانه" یا "روانی" بخورند باید تا می توانند از رفتن نزد مشاور خودداری کرده و یا صدای داشتن مشکل را نزد اعضای محترم خانواده و فامیل نزدیک و دور و دوستان و آشنایان در نیاورند!

اینکه گفته می شود افراد دارای مشکلات روحی روانی نباید نزد مشاور بروند به خاطر این است که اغلب قریب به اتفاق مشاوران به این بیماران توصیه می کنند که تا می توانند از تنهایی و انزوا دوری گزیده و با کمک گیری از اطرافیان و دوستان و آشنایان از پس مشکل بر بیایند.

گیریم که این عزیزان چنین کرده و با گوشه گیری و یا مصرف قرص های زیانبخشی که حال ایشان را موقتا و فقط در مدت یکی دو ساعت روبراه می کند قادر شدند ادای همرنگ بودن با جماعتی که هیچ فرصتی را برای شوخی و متلک گویی و انگ زدن به این و آن و غیبت از دست نمی دهند را در بیاورند! در این صورت تکلیف نابینایان و ناشنوایان و معلولین جسمی و حرکتی و کهنسالان و خیلی های دیگر که مثل آدم های عادی نیستند و حتی قادر نیستند ادای عادی بودن را در آورند چه خواهد شد؟ آیا پاسخ این سوال ما را به این نتیجه نمی رساند که چرا در حالی که در بسیاری سرزمین های پیشرفته اقدامات فراوانی برای زندگی بهتر آن هایی که رنج ها و دردهای غیر متعارف و متفاوت از دیگران دارند صورت گرفته است، ما هنوز در تعجب اینکه چرا از صبح تا شب که توی خیابان ولو هستیم و با انواع و اقسام آدم ها مواجه می شویم کمتر باری با یک ناشنوا، نابینا و یا معلول حرکتی مواجه می شویم به سر می بریم؛ گویی که این عزیزان و والدین ایشان به این نتیجه رسیده اند که بهتر است هر چه بیشتر خود را از انظار عمومی پنهان داشته و فقط با آدم هایی چون خودشان بجوشند!

با این حساب است که من فکر می کنم "صدایش را در نیاورید!" همیشه جواب خوبی نمی دهید. گاهی اگر صدایش را در بیاورید، جواب بهتری می گیرید. می گویید "نه"!، یکبار امتحان کنید!

چرا به "پزشکیان" رای می دهم؟!

در انتخابات مرحله اول شرکت نکردم، اما در انتخابات مرحله دوم به سود پزشکیان رای خود را به صنوق خواهم انداخت. علت این است که بین قالیباف و پزشکیان فرق چندانی نمی دانم؛ اما موضوع و موضع سعید جلیلی را کاملا متفاوت می بینم.

برای اینکه مطلب بهتر درک شود فقط به موضوع سیاست خارجی اکتفا کرده و دوست دارم که خوانندگان عزیز از این مجمل حدیث مفصل بخوانند:

قالیباف اعتقاد به ارتباط کم و در حد معقول با کشورهای اروپایی دارد و پزشکیان دوست دارد با چنین سرزمین هایی ارتباط حداکثری داشته باشیم. قالیباف به دلیل "کم خواهی" موفق به جلب نظر "رفقا" می شود، اما پزشکیان می باید دور "زیاده خواهی" را قلم گرفته و به همان کم قناعت نماید!

اما؛ دیدگاه سعید جلیلی کاملا متفاوت است و او با تصور اینکه ما می توانیم بدون کمک گرفتن و ارتباط با کشورهای پیشرفته مشکلات خود را حل کنیم "مذاکره برای مذاکره" و یا "گرفتن امتیازات حداکثری در قبال دادن امتیازات حداقلی" را در دستور کار قرار داده و در نهایت از مذاکرات به هیچ نتیجه ای نمی رسد!

اوضاع وقتی بدتر می شود که رییس جمهور بعدی ایالات متحده "ترامپ" باشد. "ترامپ" در برنامه های خود گفته که از تنش با روسیه کم خواهد کرد و دیگر به اوکراین همانند قبل کمک نمی کند. اگر این موضوع اتفاق بیفتد فرصت عالی برای "ترامپ" فراهم می شود تا با توجه به نوع تفکر "سعید جلیلی" تحریم های حداکثری، که به قول پزشکیان پدر ملت را در آورده، را مجددا در دستور کار قرار دهد.

آن هایی که "سعید جلیلی" را ادامه دهنده راه "ابراهیم رییسی" دانسته و "اوضاع از این بدتر نخواهد شد" می گویند باید بدانند که به قول ظریف بخشی از موفقیت های "رییسی" مدیون شل کردن پیج تحریم ها بود که توسط بایدن صورت گرفت و به قول پور محمدی شاید اگر رییسی شهید نمی شد، خودش هم ادامه دهنده راه خودش نبود!

رای ندادن یک انتخاب است و هیچکس حق ندارد برای آن ها که رای نداده اند نسخه پیچیده و دست به شماتت آن ها بزند. با این حال باید گفت که هرکس بهتر است به خاطر خودش، نه دیگران، رای بدهد یا ندهد!

خود من یک اتومبیل گل دارم که سال تولید آن 1384 است. مرور زمان باعث شده قطعات آن نیازمند تعویض باشند. تا اینجای کار یک کاتالیست، به قول مکانیک ها، به آن خورانده ام و یک رادیات پراید را به جای رادیات خودش، که گیر نمی آید، قرار داده ام.

نظر به اینکه "گل" بدنه محکمی ندارد و از لحاظ بدنه به ماشین های تولید داخل می ماند من در عمل عوض اینکه سوار ماشین خارجی شوم یک اتومبیل ایرانی می رانم( اگر در حال حاضر هم چنین نباشد قطعا در آینده نزدیک غایب چنین امری صورت خواهد گرفت)

این اتفاق ممکن است باعث شود که من خیلی زود دچار یک حادثه مالی یا جانی شوم(صادقانه می گویم که پول تعویض اتومبیل ندارم)! در صورت بروز این اتفاق، آیا آن هایی که رای نداده اند، و در بروز این اتفاق سهیم بوده اند، حاضر هستند پای از مرحله "همدردی" فراتر نهاده و تا حدی که از عهده شان بر می آید خسارات وارده را جبران کنند؟ من که فکر نمی کنم. شما چطور؟

منتشر شده در سایت فرارو

اصطلاح غلطی به نام "زباله دزدی"!

کودک که بودم، قاشق نقره های مادر را برداشته و با آن ها "بسکتبال دستی"، که خیلی دوست داشتم آن را داشته باشم، درست کرده بودم تا به سهم خود در هزینه های خانواده صرفه جویی به عمل آورده باشم!

وقتی مورد خطاب و عتاب قرار گرفتم متوجه غلط بودن چیزی شدم و هنگامی که بزرگتر شدم فهمیدم در آن موقع، در هنگام داد و ستد، دلار داده و ریال گرفته بودم!

قطعا؛ فقط بچه ها نیستند که قدر داشته های خود را نمی دانند و آدم بزرگ های زیادی هم پیدا می شوند که ندانند آنچه دارند واقعا چقدر می ارزد!

در چنین هنگامی بسیار اتفاق می افتد که یک شخص بالغ نگران دزدیده شدن و یا حیف گشتن آنچه در نظر او بی ارزش و یا بسیار کم ارزش است نباشد.

مثلا اگر میهمانی یک ربع سکه بهار آزادی را در خانه شما پیدا کرده، امر بعید محال نیست، و آن را در جیب بگذارد شما او را مخاطب قرار داده و، هر چقدر هم انسان خوبی باشید، "سر جایش بگذار" را نثار میهمانی می کنید که ترجیح می دهد در عوض آنچه به وی تعارف می شود چیزی را بردارد و مال خود نماید که بیشتر می پسندد!

حال به این بیندیشید که میهمان در عوض طلا، یک سوسک در حال حرکت را گرفته و در جیب می گذارد. قطعا در این حالت مزاحم او نشده و "دیوانه است!" را به دل راه می دهید و یا " خدا عمرش دهد که مرا از شر این موجود زشت و مشمئز کننده و بیماریزا نجات داد" را به اطلاع دوستان و آشنایان حاضر و غایب می رسانید!

"زباله"، در نزد ما ایرانی ها، از دیر باز، چیز کثیف و نفرت انگیز و بیماریزایی که هر چه سریعتر باید کلکش کنده شود شناخته شده است. با این حساب چرا باید نگران زباله دزدی و زباله دزدها باشیم!؟؛ همچنانکه هرگز نگران آن هایی که ممکن است سوسک های خانه ما را کش بروند یا موش های جلو منزل را به سرقت برده و مال خود نمایند نیستیم!

واقعیت این است که "زباله"، در سرزمین های پیشرفته، آن چیز کثیف و نفرت انگیز نیست و به دلیل دارا بودن قابلیت داد و ستد و خرید و فروش در بازار "طلای کثیف" و یا "طلای سیاه" نامیده می شود.

با این حساب است که حتی اگر زباله را "طلای سیاه" ندانیم و بخواهیم آن را "طلای کثیف" بگیریم، نگاه ما به پدیده "زباله دزدی" عوض شده و در عوض اینکه "بگذار ببرند!" و یا " خب! بدزدند! مگر چه می شود؟" بگوییم سعی و تلاش به خرج می دهیم تا خودمان تمیزش سازیم و یا آن را با قیمت "طلای کثیف" به فروش برسانیم!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

"تخصص" یعنی چه!؟

به دلیل کمی جا، کیف سامسونت را روی پاها گذاشته بودم! بغل دستی، که از سر و وضعش پیدا بود آدم کم بضاعتی است، نیم نگاهی به کیف غلط انداز کرده و ازم پرسید: "مهندسی!؟"

با پایین آوردن سر پاسخ مثبت دادم.

آهی از ته دل کشیده و گفت: "خوش به حالت! کار نمی کنی و کلی پول می گیری!"

با تعجب نگاهش کردم. مجبور شد بیشتر توضیح بدهد: "من یک کارگر ساده ساختمانی هستم که خیلی کار می کنم و خیلی کم حقوق می گیرم. کارد که به استخوانم رسید پیش سر کارگر رفته و از این وضع شکایت کردم. گفت که مشکل از تحصیلات من است و خود او که باسوادتر از من است با اینکه کم کار می کند و بیشتر وقت ها فقط دست به کمر زده و دستور می دهد از من بیشتر می گیرد. تازه سرکارگر گفته که مهندس که از او هم باسوادتر است اصلا سر کار نمی آید و فقط در خانه پاهایش را دراز می کند و بابت همین پا دراز کردن ها، در هر ماه، کلی عایدی دارد!"

درست است که در حرف های صادقانه! کارگر ساده "غلو" هم وجود داشت؛ اما تخصص یک همچه چیزی است: چیزی که باعث می شود کار کمی جای خود را به کار کیفی بدهد و در عوض، ارزش ریالی و دلاری کننده کار را بیشتر نماید.

در این باره؛ خوب به یاد دارم که دوستی چنین گفته بود:

قیمت هر ساعت متره را که شنید داغ کرد و با عصبانیت گفت: "... بابت یک ساعت متره؟"

با خونسردی گفتم: "بابت یکساعت نه! بابت یکساعت کار و 4 سال تحصیل، از نوع عالیه و 10 سال تجربه که باعث می شود کارم متفاوت از بقیه باشد"

لابد شما هم "محل زمین خوردن را نگاه نکن و ببین کجا سر خورده ای!" را شنیده اید.

در مورد اتفاقات خوب هم می توان مشابه عبارت بالا را مورد استفاده قرار داده و گفت که اگر قرار باشد حداقل حقوق، هم نصیب کارگر ساده شود و هم ارزانی! متخصص گردد، چرا افراد باید سال های خوش جوانی را پشت میز و روی صندلی های دانشکده هدر دهند و در محیط های کاری سعی و تلاش چشمگیر به خرج دهند تا با فرا گرفتن معلومات و اطلاعات، هر سال ارزش افزوده بیشتری پیدا کنند؟

با این حساب؛ درست است که ملاک حال افراد است، اما آن هایی که به خاطر گذشته پر درد و رنج و زحمت، حال امروزشان گرفته است و خوب نیست حق دارند به حرمت سال های از دست رفته، بالاتر از دیگرانی که در گذشته حالش را برده اند قرار گرفته و در هنگام رسیدن سر برج، کمی خوش حالتر از آن هایی باشند که دیر آمده اند و زود می خواهند بروند!

منتشر شده در سایت فرارو

نقش "اسم" در مناسبات اجتماعی!

یکی از چیزهایی که در سریال های ساخت ترکیه جلب توجه می کند اسامی افراد است. در این سریال ها بخوبی دیده می شود که افراد هم اسامی ترکی دارند، هم عربی، هم فارسی و هم غربی! به عنوان نمونه می توانید به این اسامی توجه کنید: سوسن، عمر، اندر، ایلدیز، علی، یامان، فرایه، اویکو، شبنم، آتش، شعله، پنبه، آذرخش، چیمن، دعا، مته خان، مهری، آیبیکه، زینب، اویلوم، سوزان، آکف، الماس.

این تنوع اسم باعث می شود که هیچ نوع قضاوت و پیش داوری در باره یک اسم صورت نگیرد و نشود متوجه شد که "عمر"، "علی" و یا "فرایه" چطور آدم هایی هستند.

با این حساب است که شما با هر اسمی می توانید سری توی سرها در آورید. از سوی دیگر هیچ اسمی نیست که حافظ و نگهدار شما باشد و مسئولین و دولتمردان سعی و تلاش به خرج دهند که به خاطر اینکه اسم شما نام ویژه ای است برخی خطاها و گناهان را بر شما ببخشند.

در کشور ما اصلا از این خبرها نیست و بعضی اسم ها نشان دهنده این هستند که فرد در خانواده ناسیونالیستی بار آمده و برخی نام ها بیانگر این می باشند که خانواده شخص کاملا مذهبی بوده اند.

جدا از این موضوع؛ در سریال های ایرانی، دارنده یک اسم مذهبی نمی تواند آدم بدی باشد و افراد بد و منفی سریال را می باید در میان "خسرو خان" ها و "اردشیر خان" ها و "داریوش خان" ها جستجو نمود!

اتفاق بدی که در این میان، برای صدا و سیما، می افتد این است که وقتی کسی در عالم واقعیت، نه سریال، توسط یک فرد با اسم یا ظاهر مذهبی مورد کلاهبرداری قرار می گیرد نسبت به تمامی واقعیت های عنوان شده در سریال ها بدبین شده و جز "فقط دروغ به خورد مردم می دهند" را به دل راه نمی دهد.

شاید شما هم اطلاع داشته باشید که "حسن روحانی" فقط به دلیل اینکه با نام خانوادگی "فریدون" نمی توانست عرض اندام درست و حسابی داشته باشد، نسبت به تغییر نام خانوادگی خویش اقدام نمود!

کسی چه می داند! شاید اگر "روحانی" نام خانوادگی خود را عوض نکرده و این امر توسط اخوی ایشان صورت پذیرفته بود جای آنی که به محبس رفت و آنی که بیرون از زندان ماند تغییر می کرد! رییس جمهور هم، احتمالا، کس دیگری می شد!

منتشر شده در روزنامه اطلاعات

اقتصاد، این نیست!

برخی کاندیداهای محترم از کارهایی که کرده اند، و بعضی هم انصافا درخشان بوده، سخن گفته و اظهار داشته اند که چون این فعالیت ها را صورت داده اند کارهای بزرگ دیگری، که نکرده اند، هم می توانند بکنند.

اگر اینگونه حرف زدن اقتصادی باشد، این گونه کار کردن، شاید، چندان اقتصادی نباشد!

در عالم اقتصاد فقط کار کردن مهم نیست و همیشه باید بین کار انجام شده و کار انجام نشده ای که با این سرمایه قابل انجام بود مقایسه ای صورت گیرد!

به عنوان مثال؛ وقتی شما به برج میلاد نگاه می کنید و یا از پل صدر عبور می نمایید به کلیه دست اندرکاران این دو سازه ارزنده درود می فرستید.

با این حال اگر می دانستید که اگر این دو سازه احداث نمی شدند چیزهایی می توانستند ساخته شوند که رفاه جامعه را بیشتر و بهتر تامین کنند شاید سلام شما رنگ و بویی دیگر می یافت.

قطعا شما در باره راه آهن سراسری و تونل کندوان چیزهایی شنیده و یا در باره آن ها مطالبی خوانده اید!

شاهکار راه آهن سراسری در این بود که قبل از کشف نفت به مرحله اجرا در آمد و رضا شاه فقط با پول مالیات مردم قادر به انجام این مهم گردید.

ساخت تونل کندوان در مدت 3 سال( در حالی که بعد از انقلاب دو بانده کردن آن 10 سال طول کشید!) با توجه به ابزار و ادوات آن موقع واقعا به معجزه می مانست.

گفته شده که سازندگان تونل برای انجام امور حفاری از ایرانی های اینکاره، که متخصص کندن کوه و سنگ بودند، کمک گرفته و در ازای هر کلنگ زنی به آن ها پول دادند!

مقایسه این امر با بسیاری فعالیت هایی که در حال حاضر توسط غیر اینکاره ها صورت می گیرد و در نظر گرفتن این موضوع که اوضاع و احوال کاری کارگرها و کارمندانی که ماه ها پس از اتمام کار دستمزد خویش را دریافت می کنند ما را متوجه بسیاری مسائل می کند و نشان می دهد که چرا باید بر کارفرماهایی که، در سالیان دور، پول کارگر را روزانه و قبل از اینکه عرق تنش خشک شود پرداخت کرده اند درود حسابی فرستاد.

با این حساب است که اگر کاندیدایی، هر که باشد، از کارهای کرده حرف می زند باید از هزینه انجام کار هم سخن بگوید تا مردم قادر باشند با یک ضرب و تقسیم ساده و یا جستجوی اینترنتی بر کننده کار سلام فرستاده و یا از صمیم قلب "کاش کار مفیدتر دیگری می کردی!" را بر زبان بیاورند.

منتشر شده در سایت فرارو و روزنامه اطلاعات

جای خالی بهداشت!

کرونا بر ارزش و اهمیت والا و بالای بهداشت صحه گذاشت.

در این زمینه کافی است یاد آور شویم که بسیاری از مردم دنیا، متاسفانه، تنها به دلیل جدی نگرفتن سه گانه "شستشوی مرتب دست ها با آب و صابون، استفاده از ماسک و فاصله گذاری اجتماعی" جان به جان آفرین تسلیم نمودند.

علاوه بر این؛ در حالی که کشور ما در زمینه "درمان" حرف های زیادی برای گفتن دارد، سازنده خوب واکسن نیست و به همین دلیل دست اندرکاران تولید "برکت"، علیرغم بهره مندی از حمایت های مالی و غیر مالی بیدریغ حکومتی، با ادعای "یک کم نمیرید! داریم واکسن می سازیم!" شمار فروانی از هموطنان عزیز ما را وارد وادی نیستی نمودند!

با این حساب؛ معلوم است که چرا در حالی که کاندیداهای این دوره ریاست جمهوری بر سر موضوعاتی چون اقتصاد، سیاست، فرهنگ و ... اختلاف نظر اساسی دارند، جملگی، متفق القول "بهداشت مقدم بر درمان است" می باشند.

علیرغم این موضوع؛ گفته های تمامی نامزدها بیانگر این است که ادای اولویت بهداشت بر درمان تنها در جهت تبلیغ "من خوب هستم" مورد استفاده قرار گرفته است و ما در 4 سال آینده کماکان شاهد اولویت درمان بر بهداشت خواهیم بود. دلیل این امر این است که اگر کاندیداها واقعا و از صمیم قلب "بهداشت" را مهمتر از "درمان" می دانستند، دست کم، یکی از موارد زیر می باید از دهان ایشان بیرون می آمد( خواه انجام آن ها از عهده ایشان بر بیاید و خواه عنوان نمایند که انجام این مهم بر عهده دیگری یا دیگران باید گذاشته شود):

الف- جدا سازی وزارت "بهداشت" و "درمان": "بهداشت" و "درمان" با یکدیگر تضاد منافع دارند و تا حال یکی بدتر نشود، حال آن دیگری بهتر نخواهد شد. لذا اگر می خواهیم اوضاع و احوال بهداشتی مملکت را رو به رشد ببینیم باید وزارت بهداشت و درمان را جدا ساخته و برای وزارت بهداشت، بودجه ای معقول در نظر بگیریم.

ب- دادن بودجه معقول به "بهداشت": اگر مورد بالا عملی نیست دست کم باید کاندیداها در باره بودجه "وزارت درمان" حرف زده و از اینکه سهم "بهداشت" از این بودجه چقدر است سخن می گفتند. در این صورت بهتر می توانستند بگویند که روی بودجه "بهداشت" چقدر می گذارند تا دست اندرکاران آن بتوانند شرمنده اهل و عیال نبوده و هم و غم خود را بر خوب کردن حال "جامعه" استوار نمایند.

ج- سکاندار نمودن دانش آموخته "بهداشت": اسم وزارت "بهداشت، درمان و آموزش پزشکی" گول زننده است، زیرا همواره یک پزشک سکاندار هدایت کشتی وزارتخانه نامبرده بوده است. اگر کاندیداها واقعا اعتقاد دارند که "بهداشت" از "درمان" مهمتر است، لازم بود در مناظره بگویند که وزیر وزارتخانه را از دانش آموخته های بهداشت بر خواهند گزید تا همانند پزشکان هوای هم صنفی های خود را بیشتر داشته و "بهداشت" را مقدم بر "درمان" نماید.

د- حل معضل کنکور سراسری: تا وقتی دانشکده های پزشکی بهترین ها را مال خود می کنند و بدترین ها بین سایر دانشکده ها توزیع می شود نمی توان انتظار داشت که فارغ التحصیلان "بهداشت" معجزه کنند. اگر روزی در این مملکت نفر اول کنکور تجربی به عنوان اولین انتخاب "بهداشت" را بر گزید، آنوقت می توان گفت که دست اندرکاران کشور واقعا و از صمیم قلب باور کرده اند که "پیشگیری مقدم بر درمان است"