"آرامش" خیلی هم خوب نیست!
بد خوابی را بارها و بارها تجربه کرده ام و داستان بد خوابی ها هم اینطور بوده که چند فکر و خیال در ذهنم با یکدیگر درگیر شده و خواب را از چشمانم می ربودند!
دیشب، اما، با موردی از بد خوابی مواجه شدم که برایم کاملا تازگی داشت: هیچ فکر آزار دهده ای در ذهنم نبود و با این حال خواب به چشمانم نمی آمد.
صبح روز بعد به این فکر می کردم که چطور می شود هیچ فکر آزار دهنده ای ذهن آدم را درگیر نکند، اما این نبود هیچ فکر و خیالی مانع از خواب راحت او شود.
فکر و خیال مرتبط با "چرا دیشب خوب نخوابیدم؟" مرا به یاد خاطره ای انداخت که یکی از اساتید دانشکده، از زبان دوست خود، برایمان تعریف کرده بود:
در سال های پیش از پیروزی انقلاب در آپارتمانی چند واحدی مستاجر بودیم که انواع و اقسام آدم ها در آن سکونت داشتند.
من و همسرم شب ها راس ساعت 10 می خوابیدیم، اما همسایه کناری، که مرد مجردی بود، عادت داشت ساعت 12 نیمه شب، مست و لایعقل، به خانه رسیده و ما را از خواب بیدار نماید!
داستان هم اینطور بود که او با همان لباس هایی که از بیرون آمده بود روی تخت می افتاد و کفش ها را یکی یکی از پا در می آورد و آن ها را محکم به دیوار اتاق می کوبید!
ما عادت کرده بودیم که با صدای کوبیده شدن اولین کفش به دیوار از خواب بیدار شویم( در واقع از خواب بپریم!)
بعد از بیدار شدن منتظر می ماندیم تا صدای کوبیده شدن دومین کفش هم بیاید!
به مجرد این اتفاق ذهنمان متوجه "دیگر صدایی در کار نخواهد بود" می شد و فرمان خواب راحت و آسوده را به چشمانمان صادر می کرد!
یکشب اتفاق از نوع دیگری افتاد: ما به مجرد شنیدن صدای کوبیده شدن کفش اول به دیوار از خواب بیدار شدیم، اما هر چه صبر کردیم تا صدای کفش دوم بیاید و بعد راحت استراحت کنیم این اتفاق نیفتاد!
در نتیجه تا صبح بیدار ماندیم و خواب از چشمانمان ربوده شد.
فردی آنروز و وقتی مستاجر بغل دستی را در حال نرمال مشاهده کردم داستان را گفته و او را بابت اینکه مانع از خواب شبانه ما شده بود شماتت کردم.
مستاجر بسیار شرمنده شد و گفت که چون شب قبل مست تر از باقی شب ها بوده با در آوردن و کوبیدن کفش اول از حال رفته و نای اینکه کفش دوم را در بیاورد را نداشته است!
با یاد آوری داستان بالا به این نتیجه رسیدم که خواب خوب با درگیری ذهنی کم ایجاد می شود و اگر شما درگیری های ذهنی فراوان داشته باشید و یا هیچ فکری خاطر مبارک شما را مکدر نکند، طوفان ذهنی و یا آرامش بیش از حد ذهن شما را متوجه "یک چیزی غلط است" کرده و خواب از چشمانتان ربوده خواهد شد.













شاید اگر دسترسیم به بلاگدون قطع نمی شد یا مطالب منتشر شده در آفتاب یزد را نگهداری می کردم سر از بلاگفا در نمی آوردم.