سن که رسید به پنجاه!
شعر زیبای!؟ "سن که رسید به پنجاه" را نخستین بار در عنفوان جوانی و زمانی که در یک شرکت مهندسی کار می کردم، خواندم.
ماجرا اینطور بود که یکی از بچه ها سبزی خریده بود و سبزی فروش سبزی را در کاغذی که رویش شعر "سن که رسید به پنجاه!" نوشته بود پیچیده بود!
خدا می داند با بچه ها چقدر به این شعر خندیدیم؛ غافل از اینکه، جملگی، در چشم بر هم زدنی "پنجاه" را رد خواهیم کرد!
بعدها که بزرگتر و فرهیخته تر شدم سراغی از این شعر نگرفتم و در عوض ترجیح دادم "ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه در یابی"، که ورد کلام دایی جان، شادروان، بود را به خاطر بسپارم.
متاسفانه؛ ما ایرانی ها، از هر قشر که باشیم، زود پیر می شویم و یا، صحیح تر بگوییم، زود احساس پیری می کنیم.
غربی ها اصلا اینطور نیستند و برای همین در عوض اینکه از "سن که رسید به پنجاه" خوششان بیاید و یا "ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه در یابی" را آویزه گوش کنند، ترجیح می دهند با جمله انگیزشی ارزنده زیر سر و کار داشته باشند:
"آن هایی که فکر می کنند بعد از پنجاه سالگی کار مهمی نمی توان کرد بد نیست بدانند که اگر همه مردم جهان اینطور فکر می کردند هرگز شاهد تولید شاهکارهای معماری جهان از قبیل برج ایفل و مجسمه آزادی نیویورک نبودیم!"
شاید اگر دسترسیم به بلاگدون قطع نمی شد یا مطالب منتشر شده در آفتاب یزد را نگهداری می کردم سر از بلاگفا در نمی آوردم.